حامد
_12 _June _2015هـ الموافق 12-06-2015م, 07:39 PM
مباحثى پيرامون نواقض اسلام
(امورى که يک شخص را از دايرهى اسلام خارج مىگرداند)
مؤلف:
شیخ عبدالعزيز طريفى
مترجم:
محمدابراهيم کيانى
منبع: کتابخانه الکترونيکي عقيده
بسم الله الرحمن الرحيم
فهرست
مقدمه
شرح نواقض اسلام
معنى کلمه نواقض
ناقض اول: [شرک در عبادت الله]
ناقض دوم: [کسى که ميان خود و الله، واسطههايى قرار دهد، آن ها را بخواند و از آنان درخواست شفاعت کند و بر آن ها توکل نمايد، به اجماع، کافر است]
ناقض سوم: [حکم کسى که مشرکان را کافر نداند يا در کفرشان شک کند يا مذهب و آيين آنان را درست بپندارد]
ناقض چهارم: [کسى که معتقد باشد روش و حکم غير از رسول الله صلى الله عليه وسلم از روش و حکم پيامبر صلى الله عليه وسلم کامل تر يا بهتر است، کافر مىباشد؛ و نيز کسى که حکم طاغوت (غيرالله) را از حکم پيامبر صلى الله عليه وسلم برتر مىداند]
ناقض پنجم: [هرکس، حکم يا رهنمودى از احکام يا رهنمودهاى ابلاغى پيامبر صلى الله عليه وسلم را بد بداند و از آن متنفر باشد، کافر است؛ هرچند خود، به آن عمل کند]
ناقض ششم: به ريشخند گرفتن چيزى يا بخشى از دين پيامبر صلى الله عليه وسلم و مسخره کردن پاداش يا مجازات آن يا آيات الله، کفر است]
ناقض هفتم: [سحر است که از آن جمله منصرف کردن و علاقه مند ساختن بين اشخاص با سحر به طور کاذب مىباشد و هرکس انجامش دهد يا به آن راضى شود، کافر است
ناقض هشتم: [دوستى با مشرکان و يارى رساندن به آنان در برابر مسلمانان]
ناقض نهم: [هرکس معتقد باشد که براى برخى از مردم، گنجايش يا اجازهى خروج از شريعت محمد صلى الله عليه وسلم وجود دارد، - مانند گنجايشى که براى خروج خضر از شريعت موسي -عليه السلام- وجود داشت- کافر است]
ناقض دهم: [روى گردانى از دينِ الله متعال، به گونه اى که نه آن را فرابگيرد و نه به آن عمل کند]
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه
الحمد لله أحمده حقّ حمده وأصلي وأسلم علي نبيه وعبده وعلي آله وصحبه؛ أما بعد:
الله متعال، عمل به شريعتش و پيروى از پيامبرش را واجب فرموده است. اين، راه مستقيمى است که کج انديشى و باورهاى نادرست به آن راه ندارد؛ بلکه فروغى است که کورى چشم ها را مىزدايد و به روح و روان، طراوت و تازگى مىبخشد و دل ها را زنده مىگرداند. هرکس، اين راه را در پيش بگيرد، رستگار مىگردد و هرکس، از اين راه منحرف شود يا راه ديگرى برگزيند، به هلاکت مىرسد.
مخالفان اين شريعت از روشنايى و نور حيات بخش آن بى بهره مانده اند؛ لذا به پايهها و اصولى وابسته شدند که کاملا بى اساس و سست، و به انديشههايى روى آورند که با مرگ صاحبانش، مىميرد و در بهره جستن از شريعت جاودان بى رغبت ودلسرد شدند.
کتابى که پيش رو داريد، در اصل، درس هايى است که در شرح کتاب «نواقض الإسلام» اثر امام محمد بن عبدالوهاب ارائه داده بودم؛ برخى از دوستان به اميد اين که نفعش بيش تر شود، پيشنهاد چاپ و نشر آن را به من دادند. لذا براى تحقق اين امر، به بررسى و بازنگرى مطالب پرداختم، مطالبى بر آن افزودم و پاره اى از مطالب را حذف کردم.
اين کتاب، حاوى اصولى است که پايه و اساس دين، به شمار مىآيد؛ الله متعال براى تبيين اين اصول، پيامبرانش را به سوى جن ها و انسان ها فرستاده و دينش را در قالب دو وحى [منظور از دو وحى، نزول کتاب هاى الهى و رهنمودهاى پيامبران است. دربارهى اين امت، قرآن کريم، وحيى است که تلاوت مىشود؛ چنان که سنت پيامبر صلى الله عليه وسلم نيز نوعى وحى است. لذا منظور از دو وحى، کتاب و سنت مىباشد. (مترجم)] نازل نموده و مردم را دو دسته گردانيده [گروهى که دعوت حق را مىپذيرند و گروهى که راه انکار و سرکشى را در پيش مىگيرند. (مترجم)] و به برپايى دين و شريعتش با زبان و شمشير دستور داده است. الله متعال، مىفرمايد:
﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ (56)﴾ [الذاريات: 56].
«و انسان ها و جن ها را تنها براى اين آفريدم که مرا عبادت و پرستش نمايند».
ابن عباس رضي الله عنهما در تفسير اين آيه گفته است: «يعنى خواسته يا ناخواسته به بندگى من اقرار کنند». [ابن جرير طبرى در تفسير خود، اين را روايت کرده است].
در دوران ما بسيارى از کسانى که هيچ بهره اى از دنيا و آخرت ندارند، کوشيده اند تا اين اصول و زيرساخت هاى فکرى و عقيدتى را آشکارا يا مخفيانه، با شبهه افکنى و روش هاى گوناگون از ميان ببرند؛ در اين ميان، فتنهها، به سان امواج پرتلاطم از فراز يکديگر بالا مىروند و بسيارى از کسانى که نام و رسم علم و دانش را با خود يدک مىکشند، جز به خود و سلامت خويشتن نمانديشند و از بيان حقيقت طفره مىروند. در اين شرايط دشوار که خيلى ها، به خاطر حفظ خود و منافع خويش راه بى خطر را برگزيده اند، کسانى هم يافت مىشوند که به سلامت راه مانديشند، نه به سلامت خود و منافع خويش؛ و به راستى به خاطر وجود چنين عالمان برگزيده اى است که دين و آيين، يارى و حفاظت مىشود.
شريعت الهى، برتر است و از هر آسيبى مصون مىماند؛ لذا کسى که ثروت و مقام خود را در خدمت دين و حفظ آيين الهى قرار دهد، الله متعال، جايگاه و موقعيتش را حفظ مىکند و دينش را برايش نگه مىدارد؛ ولى کسى که دينش را در خدمت قدرت و ثروتش قرار دهد، الله عزوجل قدرت و ثروتش را از ميان مىبرد و دينى هم براى اين شخص، باقى نمىگذارد. اين، مقتضا و مفهوم سخن پيامبر صلى الله عليه وسلم مىباشد که فرموده است: «احْفَظِ اللَّهَ يَحْفَظْكَ». [روايت ابن عباس -رضى الله عنه-؛ ر.ک: صحيح الجامع (7957)، صحيح الترمذى از آلبانى رحمه الله، ش: 243؛ وى، در مشکاة المصابيح، ش: 5302، اين حديث را صحيح دانسته است. و السنة، ح: 316 - 318. (مترجم)] يعنى: «شريعت الله را پاس بدار تا الله تو را حفظ کند». همان گونه که گفته اند: «هر کسى آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت». زيرا هر عملى، پيامد و نتيجهى درخور و شايسته اش را به دنبال دارد.
و الله متعال است که توفيق مىدهد و او براى ما کافى، و بهترين کارساز است.
4/ 3/1324
رياض
شرح نواقض اسلام
نويسنده رحمه الله مىگويد: «بسم الله الرحمن الرحيم؛ بدان که نواقض اسلام، ده مورد است».
مؤلف، به پيروى از قرآن کريم و مطابق عمل کرد پيامبر صلى الله عليه وسلم در بسيارى از موارد از جمله نامه نگارى و کارهاى ديگر، کتابش را با «بسم الله الرحمن الرحيم» آغاز کرده است. در روايتى آمده که پيامبر صلى الله عليه وسلم دستور داده است که آغاز هر کارى با «بسم الله» باشد. گفتنى است: اين روايت، ثبوتى ندارد؛ "خطيب" در "جامع" خود به نقل از مبشر بن اسماعيل از اوزاعى از زهرى از ابوسلمه از ابوهريره -رضي الله عنه- به صورت مرفوع روايت کرده است: «كُلُّ أمرٍ ذي بال لا يبدأ فيه ببسم الله الرحمن الرحيم فَهُوَ أقطع». يعنى: «هر کار مهمى که بدون بسم الله الرحمن الرحيم آغاز شود، بُريده است (و به نتيجه نمىرسد)».
اين، خبر منکَرى [منکَر در اصطلاح حديث به خبرى گفته مىشود که مانندِ روايت «شاذ»، راواش با راويان ثقه (معتبر) مخالفت کرده باشد و چنين روايتى پذيرفته نمى شود؛ هم چنين اگر راوى داراى عدل و ضبط نباشد، هرچند در روايتش با راويان ثقه، مخالفت نکند، باز هم روايتش منکر و غير قابل قبول است. لذا اگر راوى عادل، ضابط و حافظ، به تنهايى روايت کند، روايتش پذيرفته مىشود و روايتش، منکر نيست؛ اگرچه اين لغت براى آن به کار رود. خلاصه اين که خبر منکر، در مخالفت، مانند خبر «شاذ» است، با اين تفاوت که علاوه بر مخالفت، داراى ضعف است. (مترجم)] است و حفاظ، آن را معلّل [علّل، حديثى است که در ظاهر، هيچ ايرادى ندارد، ولى در حقيقت، علت قادحهى پوشيده اى دارد؛ يعنى علتى که در صحتش خلل ايجاد مىکند. اين علت، گاه در سند قرار دارد وگاه در متن. از بهترين کتاب هايى که در اين زمينه به نگارش درآمده است، مىتوان به کتاب «العلل»، اثر على بن مدينى، استاد بخارى، اشاره کرد. عبدارحمن بن ابى حاتم نيز کتابى به همين نام دارد. (مترجم)] دانسته اند؛ صحيح اين است که اين روايت، مرسل [رسل، روايتى است که راوى صحابى، در سندش ذکر نشده باشد. (مترجم)] و بدون لفظ «بسم الله الرحمن الرحيم» مىباشد که البته اين روايت نيز منکَر است و معلّل به وهم راوى، مبشر بن اسماعيل که آن را با لفظ «بسم الله ... » روايت کرده است. گروهى چون وليد بن مسلم، بقيه، خارجه بن مصعب، شعيب بن اسحاق، محمد بن کثير، معافى بن عمران و عبدالقدوس و ديگران، اين روايت را از اوزاعى با اين الفاظ نقل کرده اند: «كُلّ أَمْرٍ ذِي بَالٍ لا يُبْدَأُ فِيهِ بِحَمْدِ اللَّهِ ... ». يعنى: «هر کار مهمى که آغازش با حمد و ستايش الله نباشد، ناقص است». کسانى که آن را با لفظ «بسم الله» ذکر کرده اند، دچار وهم و اشتباه شده اند؛ مانند زيلعى، عراقى، سيوطى و ....
ناگفته نماند که برخى از متأخرين، در اين باره، تساهل نموده و اين روايت را حسن دانسته اند.
پس به اين نتيجه مىرسيم که امر به آغاز کارها با «بسم الله ... » در روايت مذکور، ثبوتى ندارد و آن چه از پيامبر صلى الله عليه وسلم در اين باره ثابت شده، اين است که آن بزرگوار نامههايش و ساير کارها را با «بسم الله الرحمن الرحيم» آغاز مىکرد. همان گونه که بخارى و مسلم از عبدالله بن عباس از ابوسفيان -رضي الله عنهم- نقل کرده اند که پيامبر صلى الله عليه وسلم در نامه اش به "هرقل" چنين نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم. از محمد، فرستادهى الله به هرقل، بزرگِ روم ... ».
معنى کلمه نواقض
نواقض، جمع ناقض است؛ و ناقض يعنى نقض کننده و نابودکننده که وقتى بر چيزى عارض شود، آن را نابود يا خراب مىگرداند. همچنان که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَلَا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنكَاثًا﴾ [النحل: 92].
«مانند آن زنى نباشيد که نخ هاى تابيده اش را پس از تابيدن محکم، باز مىکرد».
يعنى هرچه رشته است، از ميان مىبرد.
به عنوان مثال: گفته مىشود: «نواقض وضو»، يعنى چيزهايى که وضو را باطل مىکند. و نواقض اسلام نيز به اعمالى گفته مىشود که وقتى مسلمانى، آن را انجام دهد، اسلامش را خراب و نابود مىکند، يعنى از دايرهى اسلام، بيرون مىشود.
اهتمام علما به بيان حکم مرتد (برگشته از دين)
مؤلف در اين کتاب، ده مورد از نواقض اسلام را برشمرده است؛ ناگفته نماند که نواقض اسلام بيش از اين هاست. همان گونه که علما در زمينهى مسألهى ارتداد (برگشتن از دين) و حکم مرتد، انواع گوناگونى از خروج مسلمان از دايرهى اسلام را ذکر کرده اند که به سبب آن، جان و مال مرتد، حلال مىشود. لذا مؤلف رحمه الله مهم ترين و رايج ترين نواقض اسلام را که مورد اتفاق علماست، ذکر کرده است.
علماى حنفى، مالکى، حنبلى و شافعى، بخشى از کتاب هاى فقه را به بيان احکام مرتد اختصاص داده اند و در آن صورت هاى گوناگون کفر و انواع اعتقادى، گفتارى و کردارى آن که باعث خروج مسلمان از دايرهى اسلام مىشود ذکر کرده اند، که مىتوانيد براى تفصيل بيش تر، به اين کتاب ها مراجعه کنيد. مفصل ترين کتاب هايى که در اين زمينه به نگارش درآمده، کتاب هايى است که علماى حنفى نوشته اند و انواع و صورت هاى گوناگون کفر را برشمرده و توضيح داده اند. اين جاست که بايد بدانيم وقتى دلايل موجود، نشان گر اين بود که فلان عمل، ناقض اسلام است، لازمه اش، حلال دانستن آن عمل نيست؛ يعنى اين گونه نيست که هرکس، اين عمل کفرآميز را حلال بداند، کافر است و هرکس، حلالش نداند، کافر نيست؛ زيرا وقتى عملى ناقض اسلام بود، همين که کسى، آن را انجام دهد، کافر مىشود. لذا زنا، شراب خوارى، دزدى و قتل ناحق و امثال آن جزو نواقض اسلام نيست. چون کسى که مرتکب عمل حرامى مىشود، از دو حال خارج نيست: اگر به حلال بودن چنين اعمالى معتقد باشد، کافر است و اگر به رغم اين که کارهاى حرام را حلال نمىداند، ولى مرتکب اعمال حرام مىشود، کافر نيست. به عبارت ديگر حلال دانستن کارهاى حرام، کفر است؛ گرچه مرتکب اين کارها نشود. ارتکاب نواقض اسلام نيز کفر است؛ گرچه به حلال بودن اين نواقض معتقد نباشد. لذا ارتکاب گناهان کبيره، جزو نواقض اسلام نيست و حلال دانستن کارهاى حرام، نقض اسلام محسوب مىشود. البته اين هم مقيّد به عدم جهل و اتمام حجت است که اين جا، مجال بررسى آن نيست.
ناقض اول: [شرک در عبادت الله]
الله متعال، مىفرمايد:
﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ﴾ [النساء: 48].
«همانا الله اين را که به او شرک ورزند، نمامرزد و جز شرک را براى هر که بخواهد مىبخشد».
و مىفرمايد:
﴿إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ (72)﴾ [المائدة: 72].
«به راستى هر کس به الله شرک ورزد، الله بهشت را بر او حرام نموده و جايگاهش دوزخ است و ستمکاران هيچ ياورى ندارند».
از آن جمله، ذبح (قربانى کردن) براى غير الله مىباشد؛ مانند کسى که براى جن يا قبر، قربانى مىکند].
شرک، بدين معناست که کسى يا چيزى را در ربوبيت و الوهيت، شريک الله مىسازند که غالباً شرک در الوهيت، بيش از شرک در ربوبيت است.
شرک، بزرگ ترين معصيت و نافرمانى از الله متعال است و بيش ترين جرم را در ميان نواقض اسلام دارد. الله متعال، به روشنى بيان فرموده که گناه شرک را براى هيچ مشرکى نمىبخشد، مگر اين که توبه نمايد. چنان که مشهور است برخى از اعمال نيک، کفارهى گناهان بزرگ محسوب مىشود، ولى گناه شرک، هيچ کفاره اى ندارد؛ و تنها عاملى که باعث بخشش اين گناه مىگردد، اين است که مشرک، از شرک خود توبه کند. از اين رو الله متعال مىفرمايد:
﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ﴾ [النساء: 48].
«همانا الله اين را که به او شرک ورزند، نمامرزد و جز شرک را براى هر که بخواهد مىبخشد».
شرک، ظلم و گناهِ بسيار بزرگى است. الله عزوجل مىفرمايد:
﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلَئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ (82)﴾ [الأنعام: 82].
«امنيت، از آنِ کسانى است که ايمان آوردند و ايمانشان را به شرک نياميختند؛ آنان، هدايت يافته اند».
احمد، بخارى و مسلم از سليمان از ابراهيم از علقمه از عبدالله روايت کرده اند که وقتى اين آيه - يعنى آيهى 82 سورهى «انعام» - نازل شد، مفهوم اين آيه براى اصحاب پيامبر صلى الله عليه وسلم، دشوار بود. از اين رو گفتند: چه کسى از ما، بر خويشتن، ستم نمىکند؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «آن گونه که شما مىپنداريد، نيست؛ بلکه مفهومش مانند سخن لقمان به فرزند اوست: ﴿يَابُنَيَّ لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ﴾ [لقمان: 13؛ يعنى: «اى پسر عزيزم! به الله شرک نورز؛ بى گمان شرک، ستم بزرگى است»].
امام احمد و بخارى و مسلم از منصور از ابووائل از عمرو بن شرحبيل از عبدالله روايت کرده اند: «سَأَلْتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم أَيُّ الذَّنْبِ أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ قَالَ أَنْ تَجْعَلَ لِلَّهِ نِدًّا وَهُوَ خَلَقَكَ، قُلْتُ: إِنَّ ذَلِكَ لَعَظِيمٌ». يعنى: عبدالله بن مسعود -رضي الله عنه- مىگويد: از پيامبر صلى الله عليه وسلم پرسيدم: بزرگ ترين گناه نزد الله چيست؟ فرمود: «اين که کسى يا چيزى را با الله، شريک قرار دهى، حال آن که الله، تو را آفريده است». عبدالله -رضي الله عنه- مىگويد: گفتم: به راستى که اين، گناهِ بزرگى است.
چرا بزرگ ترين گناه و بدترين ظلم نباشد در حاليکه شرک، برابر و همسان دانستن مخلوق است با خالق هستي؟ شرک، عيبى بزرگ و نکوهيده مىباشد که الله متعال، خود را از آن پاک و دور دانسته است؛ لذا هرکس به الله شرک ورزد، به مخالفت با او برخاسته و کاستى و عيبى را به الله نسبت داده که شايستهى او نيست؛ زيرا الله متعال، از هر عيب و نقصى، پاک و منزّه است. الله عزوجل، خود از حال و روز مشرکان و سخنانى که روز قيامت به معبودان باطل خويش مىگويند، خبر داده و فرموده است:
﴿قَالُوا وَهُمْ فِيهَا يَخْتَصِمُونَ (96) تَاللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ (97) إِذْ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ (98)﴾ [الشعراء: 96 - 98].
«و در دوزخ در حالى كه با هم مشاجره مىكنند، (به معبودان خويش) مىگويند: سوگند به الله كه ما در گمراهى آشكارى بوديم، چون شما را با پروردگار جهانيان برابر مىدانستيم».
بهشت بر مشرک، حرام است؛ همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ﴾ [المائدة: 72].
«به راستى هر کس به الله شرک ورزد، الله بهشت را بر او حرام نموده و جايگاهش دوزخ است و ستمکاران هيچ ياورى ندارند».
همهى اعمال مشرک، تباه مىگردد:
﴿وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُم مَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ [الأنعام: 88].
«و اگر شرک بورزند، اعمالشان نابود مىشود .. ».
هم چنين مىفرمايد:
﴿لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ﴾ [الزمر: 65].
«اگر شرک بورزى، به طور قطع عملت نابود و تباه مىشود».
عمل که در اين آيه شامل همه اعمال انسان مىباشد، بيعنى همهى اعمال صالح تباه مىشود. و چيزى جز شرک اکبر، نمى تواند همهى اعمال را نابود کند.
جان و مال مشرک، حلال مىباشد؛ جز در مواردى که شريعت، مستثنا کرده است، مانند کافرِ ذمى و هم پيمان. [ذمى، به کافرى گفته مىشود که در قلمرو حکومت اسلامى زندگى مىکند و در قبال وظايفى که دارد، از حقوق شهروندى برخوردار است. هم پيمان، کافرى است که خارج از قلمروِ حکومت اسلامى زندگى مىکند و با مسلمانان، هم پيمان است، و در جنگ نيست. (مترجم)] الله عزوجل مىفرمايد:
﴿فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ﴾ [التوبة: 5].
«پس مشرکان را هر جا که يافتيد، بکشيد و آنان را به اسارت بگيريد و محاصره نماييد و در هر کمين گاهى به کمينشان بنشينيد».
شرک به الله، بر دو نوع است:
1 - شرک اکبر
2 - شرک اصغر
نوع اول، يعنى شرک اکبر، انسان را از دايرهى اسلام بيرون مىکند و کسى که داراى چنين شرکى باشد، اگر از شرک خود توبه نکند و در حالِ شرک بميرد، هميشه و جاويد در آتش دوزخ خواهد ماند. شرک اکبر، اين است که انسان يکى از انواع عبادت ها را براى غير خالق انجام دهد؛ مانند قربانى کردن براى غيرالله، براى قبرها و اوليا و بندگان نيک الله، يا براى جن ها و شياطين؛ فرقى نمىکند که اين کار را از روى رغبت و علاقه به آنان انجام دهد يا از ترس و خوفِ آن ها که مبادا آسيب يا زيانى به او برسانند! مانند بسيارى از مردم که در اين دوران، براى دفع ضرر يا جلب منفعت در مواردى که فقط از الله متعال ساخته است، به غيرِ او اميد مىبندند و کنار قبور صالحان، قربانى مىکنند!
الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ (18)﴾ [يونس: 18].
«و جز الله چيزهايى را مىپرستند که نه زيانى به آنان مىرسانند و نه سودي؛ و مىگويند: «اينها شفيعان ما نزد الله هستند». بگو: آيا به گمان خود الله را (از وجود شفيعاني) آگاه مىسازيد که او در آسمان ها و زمين سراغ ندارد؟! الله از شرکى که به او مىورزند، پاک و برتر است».
شرک، برابر دانستن مخلوق با خالق است؛ همان گونه که الله متعال، از مشاجرهى مشرکان در دوزخ با يکديگر خبر داده و فرموده است:
﴿قَالُوا وَهُمْ فِيهَا يَخْتَصِمُونَ (96) تَاللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ (97) إِذْ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ (98)﴾ [الشعراء: 96 - 98].
«و در دوزخ در حالى كه با هم مشاجره مىكنند، (به معبودان خويش) مىگويند: سوگند به الله كه ما در گمراهى آشكارى بوديم، چون شما را با پروردگار جهانيان برابر مىدانستيم».
لذا شرک، برابر دانستن مخلوق با خالق در تعظيم و محبتى است که روح عبادت و درون مايهى بندگى است.
شرک اکبر بر چهار نوع است:
اول: شرک در دعا
شرک در دعا، اين است که غير الله را مانندِ الله عزوجل بخواند؛ فرقى نمىکند که دعا، دعاى مسألت (درخواست) باشد يا دعاى عبادت. لذا هرکس که مخلوقى را مانند الله عزوجل بخواند، به الله شرک ورزيده است. الله متعال دربارهى اين نوع شرک مىفرمايد:
﴿فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ (65)﴾ [العنکبوت: 65].
«پس هنگامى که سوار کشتى مىشوند، الله را خالصانه و مخلصانه به دعا مىخوانند و چون آن ها را به خشکى (مى رساند و) نجات مىدهد، آن هنگام است که شرک مىورزند».
کسى که منظورش از دعا، کسب منفعت يا دفع ضرر باشد، دعايش، دعاى درخواست (مسألت) است. و کسى که قصدش خضوع و فروتنى يا خاکسارى در برابر الله عزوجل باشد، دعايش، دعاى عبادت است. در هر دو نوع دعا، چه دعاى عبادت و چه دعاى درخواست، جايز نيست که توجه دعاکننده، به سوى غيرالله باشد.
دعا، يکى از بزرگ ترين عبادت ها و برترين اعمالى است که مايهى تقرب و نزديکى به الله عزوجل مىباشد. همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ﴾ [البقرة: 186].
«و چون بندگانم از تو دربارهى من بپرسند، (بدانند که) من نزديکم و درخواست دعا کننده را بدان گاه که مرا مىخواند، اجابت مىکنم».
هم چنين به بندگانش دستور داده است که او را بخوانند و درخواست خود را نزدِ او ببرند:
﴿وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ (60)﴾ [غافر:60].
«و پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا دعاى شما را بپذيرم. بى شک
آنان که از عبادت من سرکشى مىکنند، به زودى خوار و سرافکنده وارد دوزخ خواهند شد».
امام احمد و صاحبان «سنن» از ذر از يُسَيْع از نعمان بن بشير -رضي الله عنه- روايت کرده اند که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «الدُّعاءُ هُوَ العبادة». يعنى: «دعا، همان عبادت است». و سپس اين آيه را خواند:
﴿ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي﴾ [غافر:60].
« ... مرا بخوانيد تا دعاى شما را بپذيرم. بى شک آنان که از عبادت من سرکشى مىکنند .... ».
از اين رو هرکس، از غيرالله چيزى بخواهد که فقط در گسترهى قدرت الله است، مشرک مىباشد؛ به عبارت ديگر کسى که مخلوق را مىخواند و از او چيزى مىخواهد که فقط از الله متعال ساخته است، مشرک است؛ همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَمَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ (117)﴾ [المؤمنون: 117].
«و هرکس، معبود ديگرى با الله بخواند، که هيچ دليل و برهانى بر حقانيت آن ندارد جز اين نيست که حسابش نزد پروردگار اوست. بى گمان کافران رستگار نمى شوند».
دوم: شرک نيت (شرک اراده و قصد)
اين نوع شرک، شرکى است که اصلِ قصد و ارادهى انسان از عملى که انجام مىدهد، غيرالله مىباشد؛ يعنى همهى اعمالش را براى غيرالله انجام مىدهد. الله متعال دربارهى اين نوع شرک مىفرمايد:
﴿مَن كَانَ يُرِيدُ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمَالَهُمْ فِيهَا وَهُمْ فِيهَا لَا يُبْخَسُونَ (15) أُوْلَئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْأخِرَةِ إِلَّا النَّارُ وَحَبِطَ مَا صَنَعُوا فِيهَا وَبَاطِلٌ مَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ (16)﴾ [هود: 15 - 16]
«کسانى که خواهان زندگى دنيا و زيور و زينتش هستند، نتيجهى اعمالشان را به طور کامل در دنيا به آنان مىدهيم و در آن هيچ کم و کاستى نخواهند ديد. چنين کسانى در آخرت بهره اى جز آتش ندارند و دستاوردهايشان در آن جا بر باد مىرود و اعمالشان نابود مىشود».
لذا قرآن کريم، شرک و کفر را اساسي ترين عامل نابود شدن اعمال و برباد رفتن کارهاى انسان برشمرده است. از اين رو هرکس تنها هدفش از عمل، دنيا باشد، الله عزوجل او را در دنيا به خواسته اش مىرساند و آن چه از دنيا مىخواهد، به او مىدهد؛ ولى عملش نزد الله برباد مىرود و در آخرت چيزى جز آتش نصيبش نمىشود.
ناگفته نماند که ورود يا وجود برخى از نيت هاى بد در نيت يا قصد بنده در پاره اى از اعمالش، جزو شرک اصغر به شمار مىآيد که انسان را از اسلام، اخراج نمىکند؛ البته از اجر و پاداش او مىکاهد و گاه عمل او را به کلى تباه مىگرداند، بي آن که او را از دايرهى اسلام بيرون نمايد.
سوم: شرک اطاعت
شرک اطاعت، به معناى برابر دانستن غيرالله با الله در تشريع و حکم کردن است. تشريع (حکم کردن) حقى است که الله متعال، آن را ويژهى خود قرار داده است؛ همان گونه که مىفرمايد:
﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ﴾ [يوسف: 40].
«حکم کردن (تشريع و فرمانروايي) تنها از آن الله است».
الله متعال، درباره اى اين نوع شرک، مىفرمايد:
﴿أَمْ لَهُمْ شُرَكَاؤُا شَرَعُوا لَهُم مِّنَ الدِّينِ مَا لَمْ يَأْذَن بِهِ اللَّهُ﴾ [الشورى: 21].
«آيا معبودانى دارند که براى آنان دين و آيينى ساخته اند که الله به آن فرمان نداده است؟».
لذا هرکس معتقد باشد يا ادعا کند که کسى جز الله - مثلاً يکى از علما يا حکام- حق تشريع دارد، در حقى که ويژهى الله متعال مىباشد، به او شرک آورده و به آن چه از سوى الله نازل شده، کفر ورزيده است. الله عزوجل مىفرمايد:
﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا لَّا إِلَهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (31)﴾ [التوبة: 31].
«اهل کتاب، دانشمندان و راهبانشان و مسيح پسر مريم را به جاى الله، به خدايى گرفتند؛ حال آن که تنها دستور داشتند يگانه معبود برحق را عبادت نمايند که هيچ معبود برحقى جز او وجود ندارد. الله از آن چه به او شرک مىورزند، پاک و منزه است».
در معنا و تفسير اين آيه، ترمذى، ابن جرير و طبرانى و ديگران، از عبدالسلام بن حرب از غطيف بن اعين از مصعب بن سعد از عدى بن حاتم -رضي الله عنه- روايت کرده اند که وى (عدى بن حاتم) مىگويد: نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم آمدم و ديدم که اين آيه را مىخواند؛ فرمود: «آن ها، دانشمندان و راهبانشان را عبادت نمىکردند؛ بلکه هرچه اين ها برايشان حلال قرار مىدادند، آن ها نيز آن را حلال مىپنداشتند و آن چه که علمايشان حرام مىگفتند، ايشان هم آن را حرام قلمداد مىکردند».
اين حديث را دارقطنى و برخى ديگر از حفاظ، ضعيف دانسته اند؛ ترمذى دربارهى "غطيف" گفته است: در روايت حديث، معروف نيست.
ابن جرير در تفسيرش از طريق ابوالبخترى از حذيفه دربارهى اين آيه روايت کرده است: «آنان، علما و راهبانشان را نمىپرستيدند؛ بلکه در زمينهى معاصى از آن ها اطاعت مىکردند».
و از همين طريق، روايت است: «آن ها، دانشمندان و راهبانشان را عبادت نمىکردند؛ بلکه هرچه علما برايشان حلال قرار مىدادند، آن ها نيز آن را حلال مىپنداشتند و آن چه علما حرام مىگفتند، ايشان هم آن را حرام قلمداد مىکردند».
ناگفته نماند که شنيدن حديث يا سماعِ ابوالبخترى، سعيد بن فيروز از حذيفه ثابت نيست.
الله متعال مىفرمايد:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا (60)﴾ [النساء: 60].
«مگر نمى بينى کسانى را که گمان مىبرند به آن چه بر تو و پيش از تو نازل شده، ايمان آورده اند و حال مىخواهند طاغوت - غيرالله- را داور قرار دهند، حال آن که دستور يافته اند به طاغوت کافر شوند؟ شيطان مىخواهد آنان را به گمراهى دورى دچار نمايد».
طاغوت چيست و به چه کسي گفته مىشود؟
در اين آيه، الله عزوجل کسانى را که مطابق احکام الهى حکم نمىکنند، طاغوت ناميده است؛ يعنى طاغوت به کسى گفته مىشود که بر خلاف احکامِ نازل شده از سوى الله حکم مىنمايد. پس طاغوت، کسى است که حلالِ الله را حرام، و حرامش را حلال مىگرداند. کسى که از طاغوت اطاعت مىکند، از دو حالت، خارج نيست:
اول: در اين حالت، مىداند که طاغوت يا افرادى که از آنان اطاعت مىنمايد، حکم الله را تغيير داده و با پيامبران، مخالفت کرده اند؛ و بدين سان به پيروى از آنان، حلالِ الله را حرام و حرامش را حلال مىداند. اين حالت، کفرى است که بنده را از دايرهى اسلام بيرون مىگرداند.
دوم: به رغم پيروى از طاغوت يا کسانى که حلال و حرام را تغيير مىدهند، به حلال و حرام الهى اعتقاد دارد و فقط از روى هوا و هوس از قوانين مخالف با احکام الهى، اطاعت مىکند؛ مانند بسيارى از فاسقان و منحرفان که وقتى شراب خوارى و ربا و ديگر کارهاى غيرشرعى، آزاد مىشود، از روى هوس رانى به شراب خوارى و به طمع مال و ثروت، به رباخوارى روى مىآورند و در عين حال، قبول دارند که مرتکب حرام مىشوند؛ حکمِ اين ها، مانندِ عمومِ گنهکاران است و از دايرهى اسلام، خارج نيستند. همان طور که وضعيت بسيارى از مسلمانان امروزى، اين گونه است.
گاه عالمى که علمش، سودى به حالش نداشته است، مرتکب اين نوع شرک، يعنى شرک اطاعت مىشود و به پيروى از ميل و خواستهى نفس خويش يا به طمع پست و مقام يا قدرت و ثروت، در مخالفت با حلال و حرام الهى، از حاکم يا فرمانروا و امثال آنان، اطاعت مىکند. شيخ الاسلام، ابن تيميه رحمه الله گفته است: هرگاه عالمى، آموختههاى خود از کتاب الله و سنت پيامبر صلى الله عليه وسلم را ترک نمايد و از حکمِ حاکمى پيروى نمايد که حکمش، مخالفِ حکمِ الله و پيامبر اوست، مرتد و کافر به شمار مىآيد و سزاوار مجازات دنيا و آخرت است. الله متعال، مىفرمايد:
﴿المص (1) كِتَابٌ أُنزِلَ إِلَيْكَ فَلَا يَكُن فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِّنْهُ لِتُنذِرَ بِهِ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ (2) اتَّبِعُوا مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ وَلَا تَتَّبِعُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءَ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ (3)﴾ [الأعراف: 1 - 3].
«الف، لام، ميم، صاد. (اين) کتابى است که بر تو نازل شده است و نبايد در سينه ات براى (تبليغ) آن تنگى و فشارى باشد تا به وسيلهى آن (به مردم) هشدار دهى و مايهى پند مؤمنان باشد. از آياتى که از جانب پروردگارتان بر شما نازل شده پيروى کنيد و از دوستانِ (باطل) و يارانى غير از او پيروى نکنيد. چه اندک پند مىگيريد»!.
لذا اگر عالمى، کتک بخورد، شکنجه و زندانى شود و به شيوههاى گوناگون، او را بيازارند تا آموختههاى خود از شريعت الله و پيامبرش را که اطاعتش واجب است، رها نمايد، بايد صبر کند و اگر حکم غيرالله را پبذيرد و اطاعت نمايد، سزاوار عذاب الهى مىگردد. لذا بر او واجب است که در راه الله، رنج و مشقت را تحمل کند و صبر و شکيبايى پيشه سازد؛ زيرا اين، سنت و قانون پروردگار، دربارهى پيامبران و پيروان آن هاست. چنان که مىفرمايد:
﴿الم (1) أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ (2) وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ (3)﴾ [العنبکوت: 1 - 3]
«الف، لام، ميم. آيا مردم مىپندارند همين که گفتند: «ايمان آورديم» رها مىگردند و آزمايش نمى شوند؟ به راستى کسانى را که پيش از آنان بودند، آزموديم؛ و به طور قطع الله، راستگويان و دروغگويان را مشخص مىکند». [پايان سخن شيخ الاسلام]. [مجموع الفتاوى، 35/ 372 - 373].
چهارم: شرک محبت
شرک محبت، اين است که کسى، در محبتش با الله، کسى ديگر را هم دوست بدارد؛ يعنى کسى يا چيزى جز الله را همانندِ او يا بيش تر از او دوست داشته باشد. الله متعال، وضعيت مشرکان را در اين باره بيان نموده و فرموده است:
﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ﴾ [البقرة: 165].
«بعضى از مردم، معبودانى غير از الله بر مىگزينند که آنها را همانند الله دوست مىدارند؛ ولى مؤمنان، الله را بيشتر دوست دارند».
مي بينيم که الله متعال در اين آيه، از معبودان باطلى سخن گفته است که مشرکان، آن ها را به اندازهى الله و حتى بيش از او، دوست دارند؛ يعنى هرکس يا هرچيزى که انسان، به اندازهى الله يا بيش از او، دوستش داشته باشد، در واقع به الله، شرک آورده است. به عبارت ديگر کسى که در محبت الله، مخلوقى را همتاى او قرار مىدهد، مشرک است؛ حتى گاه اين مخلوق را بيش از الله، دوست مىدارد. لذا ميزان محبت مشرکان به معبودان باطلشان، متفاوت است و محبت مؤمنان به الله، بيش از محبتى است که مشرکان به الله و معبودان باطل خود دارند.
در «مسند» و «صحيحين» از انس -رضي الله عنه- روايت است که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «لاَ يُؤْمِنُ أَحَدُكُمْ حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ وَالِدِهِ وَوَلَدِهِ والنّاسِ أجمَعِينَ». يعنى: «هيچ کدام از شما ايمان نمى آورد تا اينکه مرا از پدر و مادر و فرزندانش و ساير مردم (و ديگر عزيزانش) بيش تر دوست داشته باشد». مىبينيم که در اين حديث، از کسى که غيرالله را بيش از پيامبر صلى الله عليه وسلم دوست دارد، نفى ايمان شده است؛ پس کسى که غيرالله را بيش از الله عزوجل دوست دارد، چه وضعى خواهد داشت؟
حقيقت محبت، اين است که انسان علاوه بر محبت به محبوبش، آن چه را که محبوبش دوست دارد، دوست داشته باشد و از آن چه که محبوبش از آن متنفر است، متنفر باشد. از اين رو مىبينيم که مشرکان، معبودان خود را - از هر نوعى که باشند مانند بت، قبر، ضريح و ... - دوست دارند و با کوچک ترين اهانتى به معبودانشان، سخت عصبانى و برآشفته مىشوند؛ به گونه اى که حتى براى الله هم اين همه خشم نمىگيرند! و براى آنان شاد و خوشحال مىشوند بيشتر از شاديشان براى الله؛ و همه اينها نشانه اين است که آنان محبتشان به غيرالله قوىتر و شديدتر از محبتشان نسبت به الله است.
مقتضاى محبت، اين است که دوست دار با محبوب خود، مخالفت نکند؛ لذا به تناسب مخالفتى که با محبوبش مىکند، از ميزان محبتش به او کاسته مىشود. الله متعال مىفرمايد:
﴿قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (31)﴾ [آل عمران: 31].
«بگو: اگر الله را دوست داريد، از من پيروى کنيد تا الله شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد».
انواع محبت و حکم هر کدام
ابن القيم رحمه الله دربارهى انواع محبت، چنين گفته است:
«چهار نوع محبت وجود دارد که بايد تفاوتش را دانست و ميان آن ها فرق گذاشت. کسى که در ميان انواع محبت، فرق نمىگذارد، به گمراهى و کج روى دچار مىشود.
اول: محبت الله عزوجل مىباشد. اين محبت، به تنهايى براى نجات بنده از عذاب الهى و برخوردارى از اجر و پاداش، کافى نيست؛ زيرا مشرکان و يهود و نصارا نيز، الله را دوست دارند.
دوم: محبت آن چه که الله دوست دارد. اين، همان محبتى است که ورود بنده به اسلام يا خروجش از دين، به آن بستگى دارد و محبوب ترين بنده نزد الله، کسانى هستند که اين نوع محبت در آن ها قوي تر است.
سوم: محبت براى الله و به خاطر الله که در حقيقت لازمهى محبت با چيزهايى است که الله عزوجل دوست مىدارد و محبت نوع دوم، يعنى محبت آن چه که الله دوست دارد، تنها با محبت براى الله و به خاطر الله، تحقق مىيابد.
چهارم: محبت شرک آميزى است که بنده، چيزى يا کسى را با الله دوست بدارد؛ لذا هرکس، چيزى يا کسى را با الله دوست بدارد، نه به خاطر الله يا براى او، چنين کسى، معبودى جز الله برگزيده و اين، محبتِ مشرکان است؛ يعنى محبتى که مشرکان نسبت به معبودان باطل خود دارند». [الجواب الکافى، ابن القيم، ج1، ص134].
ابن قيم هم چنين در کتاب «الروح» مىنويسد: «تفاوت محبت نوع سوم با چهارم، در اين است که محبت براى الله، از کمالِ ايمان است؛ ولى نوع چهارم محبت، عينِ شرک مىباشد. اين، يک تفاوت اساسى است که هرکسى، محتاج و بلکه ناگزير به دانستن آن است». [الروح، ابن قيم، ج1 ص254].
يکى از نمونههاى شرک اکبر که مؤلف رحمه الله ذکر کرده است، ذبح يا قربانى براى غيرالله مىباشد. قربانى، يکى از بزرگ ترين عبادت هاست؛ از اين رو واجب است که اين عبادت، به صورتى ناب و خالصانه تنها براى الله عزوجل انجام شود و از هرگونه شرکى، پاک باشد. الله متعال مىفرمايد:
﴿فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (2)﴾ [الکوثر: 2].
«پس براى پروردگارت نماز بگزار و (شتر) قربانى کن».
و مىفرمايد:
﴿قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (162)﴾ [الأنعام: 162].
«بگو: همانا نماز و قربانى و زندگى و مرگم، از آنِ الله، پروردگار جهانيان است».
لذا هرکس براى غيرالله قربانى کند، اين عبادت را که ويژهى الله متعال مىباشد، براى غيرالله انجام داده است و به الله عزوجل شرک ورزيده است و ديگر، جزو مسلمانان نيست.
لذا قربانى کردن براى غيرالله، مثلاً براى بت، يا جن، يا قبر، يا کعبه يا درخت، يا سنگ و امثال آن، شرک و کفر به الله بزرگ است و اين قربانى، يعنى گوشتِ آن، حرام مىباشد؛ فرقى نمىکند که مسلمانى، آن را سَر بريده باشد يا يک يهودى يا نصرانى. کسى که پيش از قربانى کردن براى غيرالله مسلمان بوده است، همين که اين عمل را انجام دهد، از دايرهى اسلام، خارج مىشود و کافر به شمار مىآيد؛ زيرا يکى از بزرگ ترين عبادت ها را که ويژهى الله متعال مىباشد، براى غيرالله انجام داده و مانندِ کسى است که براى غيرالله، سجده مىکند.
شرک، اقسام و نمونههاى گوناگونى دارد؛ مانند کمک خواستن يا فريادخواهى از غيرالله در کارها يا مواردى که فقط در گسترهى قدرت الله عزوجل مىباشد. لذا اگر کسى از مردگان يا صالحانِ درگذشته و امثال آنان، کمک يا مدد بخواهد و از آن ها درخواست کند که نيازها و خواستههايش را برآورده نمايند يا مشکلاتش را برطرف کنند، به الله عزوجل شرک ورزيده است. همچنين نذر براى غيرالله، شرک بحساب مىآيد است، آن ها که در سرزمين هاى اسلامى براى غيرالله، مانندِ فلان شيخ و فلان پير يا فلان درخت و فلان سنگ، نذر مىکنند، در حقيقت به الله عزوجل شرک مىورزند و از دايرهى اسلام، بيرون مىشوند؛ گرچه خود را مسلمان بپندارند و معتقد باشند که مسلمان هستند. اين، عملى است که کفار قريش، به کثرت انجام مىدادند و ادعا مىکردند که اين عمل را براى نزديکى به الله عزوجل انجام مىدهند. همان گونه که الله متعال مىفرمايد:
﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى﴾ [الزمر: 3].
«(مى گويند:) ما آنان را عبادت و پرستش نمى کنيم مگر براى آن که (واسطهى ما باشند و) ما را به الله نزديک کنند».
ولى کمک خواستن از مردم در کارها يا مواردى که در توان آن هاست، شرک، محسوب نمىشود. شيخ الاسلام ابن تيميه سخنى بدين مضمون دارد که گفته است: «و اما کمک خواستن از مردم در مواردى که در توانِ انسان هاى زنده است، جايز مىباشد؛ فرقى نمىکند که اين کار، يارى خواستن ناميده شود يا پناه بردن و امثال آن».
نوع دوم: شرک اصغر
به هر عملى که در شريعت شرک ناميده شده باشد ولى به مرتبه شرک اکبر نرسيده باشد، شرک اصغر گفته مىشود. و گرچه انجام دادن شرک اصغر صاحب آن را از اسلام اخراج نمىگرداند، ولى در توحيد شخص، خلل و نقص ايجاد مىکند و زمينه يا مقدمه اى به سوى شرک اکبر است. ابن قيم رحمه الله در کتابش «اعلام الموقعين» گناهِ شرک اصغر را فراتر و بزرگ تر از گناهان کبيره دانسته است و بنا بر ديدگاه صحيح، شرک اصغر نيز در مفهوم اين آيه مىگنجد:
﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ﴾ [النساء: 48].
«همانا الله اين را که به او شرک ورزند، نمامرزد و (هر گناهي) جز شرک را براى هر که بخواهد، مىبخشد».
زيرا اين آيه، عام و فراگير است.
آيا شرک اصغر در آخرت بخشيده خواهد شد؟
ابن تيميه رحمه الله مىگويد: «گفته مىشود: به مقتضاى مفاهيم قرآنى، هيچ شرکى، چه کوچک باشد و چه بزرگ، بخشيده نخواهد شد؛ گرچه کسى که مرتکب شرک اصغر مىگردد، مسلمان از دنيا برود، ولى شرکش بخشيده نمىشود و به خاطر آن، مجازات خواهد شد و سرانجام، به بهشت خواهد رفت».
علامه عبدالرحمن سعدى رحمه الله دربارهى آيهى 48 سورهى «نساء» مىگويد: «کسانى که اين آيه را عام و فراگير مىدانند، بر اين باورند که شرک اصغر نيز در مفهوم اين آيه مىگنجد؛ يعنى شرک اصغر، بخشيده نمىشود و کسى که مرتکب شرک اصغر گردد، مجازات خواهد شد؛ زيرا روشن است که اگر کسى آمرزيده نشود، مجازات مىگردد. البته کسانى که چنين ديدگاهى دارند، کسى را که مرتکب شرک اصغر مىشود، کافر نمىدانند و معتقد نيستند که هميشه در دوزخ خواهد ماند. اين ها بر اين باورند که چنين شخصى، متناسب با شرکِ خود، عذاب مىشود و سرانجام به بهشت مىرود. اما کسانى که شرک اصغر را در شرک مذکور در اين آيه، جاى نمىدهند و معتقدند که الله عزوجل شرک اصغر را براى هرکه بخواهد مىبخشد، به آيهى 52 سورهى «مائده» استدلال کرده اند که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ﴾ [المائدة: 72].
«به راستى هر کس به الله شرک ورزد، الله بهشت را بر او حرام نموده و جايگاهش دوزخ است».
اين ها مىگويند: همانگونه که ائمه اتفاق نظر دارند که شرک اصغر در اين آيه - آيهى 72 سورهى مائده- نمىگنجد پس که در آيهى 65 سورهى «زمر» نيز دخلى ندارد؛ آن جا که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ﴾ [الزمر: 65].
«اگر شرک بورزى، به طور قطع عملت نابود و تباه مىشود».
واژهى «عمل» در اين آيه، مفردِ مضاف است و شامل همهى اعمال مىشود و چيزى جز شرک اکبر، همهى اعمال انسان را نابود نمى کند.
با توجه به اين که مقايسه يا ارزيابى، فقط در ميان نيکى ها و بدى هايى است که از شرک اکبر، پايين ترند، اين ديدگاه، تقويت مىشود؛ زيرا شرک اکبر با هيچ چيزِ ديگرى، قابل مقايسه نيست و با وجود شرک اکبر، هيچ عملى که سودمند باشد، باقى نمى ماند». [پايان سخن سعدى]
چگونگي شناخت شرک اصغر
شرک اصغر، بنا بر آموزهها و متون دينى، نشانهها و دلايلى دارد که شناخت آن را براى ما آسان مىکند؛ همان گونه که در پاره اى از متون دينى، از برخى از کارهاى حرام، به عنوان «شرک اصغر» ياد شده است. چنان که در «مسند» از يزيد بن هاد از عمرو از محمود بن لبيد -رضي الله عنه- روايت است که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «إنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمْ الشِّرْكُ الْأَصْغَرُ». يعنى: «يکى از بزرگ ترين نگراني هاى من براى شما، شرک اصغر است». به عبارت ديگر از اين مىترسم که گرفتار شرک اصغر شويد. پرسيدند: اى رسول خدا! شرک اصغر چيست؟ فرمود: «ريا».
نمونهى ديگرى که مىتوانيم با آن، شرک اصغر را بشناسيم، اين است که واژهى «شرک» در متون دينى، به صورت نکره يا بدون «الف» و «لام» که حروف معرفه هستند، ذکر شده باشد؛ مانند اين حديث که امام احمد در «مسند» خود و ابوداود، ترمذى و ابن ماجه از طريق سلمه بن کهيل از عيسى بن يونس از زر بن حبيش از عبدالله بن مسعود -رضي الله عنه- نقل کرده اند که پيامبر صلى الله عليه وسلم سه بار فرمود: «الطِّيَرَةُ شِرْكٌ، وَمَا مِنَّا إِلاَّ وَلَكِنَّ اللَّهَ يُذْهِبهُ بِالتَّوَكُّلِ». [طِيَرَه، گرچه در اين جا به معناى بدشگونى يا فالِ بد مىباشد، ولى در اصل، نوعى فال گيرى در دوران جاهليت بود؛ بدين سان که پرندگان را به پرواز درماوردند؛ اگر پرندگان به سمت راست پرواز مىکردند، آن را به فالِ نيک مىگرفتند و سفر يا هر کارِ ديگرى را که پيش تر برنامه ريزى کرده يا تصميم گرفته بودند، آغاز مىنمودند؛ و اگر پرندگان به سمت چپ مىپريدند، از تصميم خود بازمامدند. خطابى مىگويد: محمد بن اسماعيل، يعنى بخارى گفته است: سليمان بن حرب، عبارتِ «وما منا إلا ولكن الله يذهبه بالتوكل» را سخن ابن مسعود -رضى الله عنه- مىدانست. ترمذى هم از بخارى از سليمان بن حرب، همين را نقل کرده و منذرى نيز، سخن بخارى را تأييد کرده است. (مترجم)] يعنى: «بدشگونى شرک است». ابن مسعود -رضي الله عنه- در ادامه افزود: «هيچ کس از ما نيست که فالِ بد نزده باشد؛ ولى الله، اين حالت را با توکل از ميان مىبرد». به هر حال از آن جا که واژهى «شرک» در اين روايت به صورت نکره آمده، پس منظور، شرک اصغر است.
و از ديگر نشانههاى شرک اصغر، اين است که صحابه -رضي الله عنهم- از آن، به عنوان شرک اصغر ياد کرده باشند؛ يعنى شرکى که بنده را از دايرهى اسلام اخراج نمىکند.
روش ديگر براى بازشناسى شرک اصغر، جمع بندى و ارزيابى متون و دادههاى دينى است.
انواع شرک اصغر
اول: شرک ظاهر (نمايان)
شرکى است که در گفتار و کردار، نمايان مىشود که از آن به شرک گفتارى (لفظي) و عملى، ياد مىکنيم. شرک لفظى، مانند سوگند به نام غير الله؛ چنان که احمد، ابوداود، ترمذى و ديگران از سعد بن عبيده روايت کرده اند: ابن عمر رضي الله عنهما از مردى شنيد که مىگفت: «سوگند به کعبه ... ». ابن عمر -رضي الله عنه- به او فرمود: از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم که مىفرمود: «مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ اللَّه فَقَدْ أَشْرَكَ». يعنى: «کسى که به غيرالله سوگند ياد کند، شرک ورزيده است».
و اما نمونه اى ديگر از شرک لفظى، گفتنِ اين عبارت است: «آن چه الله و تو بخواهيد». زيرا امام احمد، ابن ماجه، و نسائى در «الکبري» از يزيد بن اصم روايت کرده اند که: ابن عباس رضي الله عنهما گويد: مردى نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم آمد و ضمن سخن گفتن با ايشان، گفت: «آن چه الله بخواهد و آن چه شما بخواهيد». پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «وَيلك أَجَعَلَتْنِي وَاللَّه عَدْلاً، قُلْ: مَا شَاءَ اللَّه وَحْدَهُ». يعنى: «واى بر تو! آيا مرا همتاى الله قرار مىدهي؟ بگو: آن چه الله يکتا بخواهد».
لذا درست اين است که گفته شود: «آن چه الله يکتا بخواهد» يا «آن چه الله بخواهد، سپس آن چه شما بخواهيد يا آن چه ميلِ شما باشد». هم چنين «اگر اراده الله سپس فلانى نبود» يعنى در عباراتى که به کار مىبريم، بايد خواستهى مخلوق، تابعِ ارادهى الهى باشد، نه اين که خواستهى مخلوق با ارادهى خالق، ذکر شود؛ چنان که الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ (29)﴾ [التکوير: 29].
«و شما (پيمودن راه مستقيم يا هر چيزِ ديگرى را) نمى خواهيد مگر آن که الله، پروردگار جهانيان بخواهد و اراده کند».
در اين مورد، اصل بر اين است که شرک اصغر است؛ ولى گاه بر اساسِ قصد و ارادهى گوينده اش به شرک اکبر مىانجامد؛ يعنى اگر قصد گوينده، اين باشد که مخلوقى را به سانِ الله، تعظيم کند، مرتکب شرک اکبر شده است.
و اما شرکِ عملى، مانندِ پوشيدنِ حلقه يا دست بند يا گردن بند و امثال آن به قصد دفع بلا و نيز آويختن مُهره، و تعويذ براى دفع زخم چشم؛ زيرا احمد از دخين از عقبه به صورت مرفوع، روايت کرده است: «مَن تَعَلَّق تَمِيمَة، فقد أشرك». يعنى: «هرکس، براى دفع زخم چشم، چيزى (چون مُهره يا تعويذ به گردن يا دست خود) ببندد، شرک ورزيده است».
نکته: اگر کسى، چنين چيزهايى را اسباب دفع بلا بداند، مرتکب شرک اصغر شده است، اما اعتقاد به اين که چنين چيزهايى (مُهره، تعويذ و امثال آن) خود، بلاگردان هستند و دفع بلا مىکنند، اين، شرک اکبر است.
دوم: شرک خفى (پنهان) و خطرات آن
شرکى است که در قصد اراده يا نيت بنده، وجود دارد؛ مانندِ ريا و قصد خودنمايى به ديگران. مثلِ کسى که عبادتى چون نماز يا قرائت قرآن را به خوبى يا بهتر انجام دهد تا ديگران، از او تعريف و تمجيد کنند! صاحب «مسند» ازيزيد بن هاد از عمرو از محمود بن لبيد -رضي الله عنه- روايت کرده است: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «إنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمْ الشِّرْكُ الْأَصْغَرُ». يعنى: «يکى از بزرگ ترين نگراني هاى من براى شما، شرک اصغر است». به عبارت ديگر از اين مىترسم که گرفتار شرک اصغر شويد. پرسيدند: اى رسول خدا! شرک اصغر چيست؟ فرمود: «ريا».
کمتر کسى از اين نوع شرک، نجات مىيابد؛ ابن القيم رحمه الله گفته است: «اين نوع شرک، درياى پرتلاطمى است که ساحل ندارد و کم تر کسى از آن رهايى مىيابد؛ لذا کسى که با عملش، چيزى جز رضايت الله را طلب کند و قصدش چيزى جز نزديکى جستن به الله يا برخوردارى از پاداش الهى باشد، در قصد و نيت خود، به الله شرک آورده است». يکى از عارفان [خوانندهى گرامى توجه داشته باشند که منظور از عارف، کسى است که در چارچوب دادههاى شريعت، يعنى آموزههاى کتاب و سنت، آستين همت براى عبادت الله عزوجل بالا مىزند، نه کسى که ادا و اطوار عجيب و غريبى از او مىبينيم که نه با شريعت، سازگار است و نه با عقل سالم. (مترجم)] در اين باره گفته است: «ريا، از زيان بارترين عوامل درونى و نفسانى هلاکت است که کاملاً پوشيده مىباشد و علما، عابدان و کسانى که آستين همت براى پيمودن راه آخرت بالا زده اند، به اين بلاى بزرگ دچار مىشوند؛ زيرا هرچند بر خواستهها و اميال نفسانى خويش چيره مىشوند و نفس را از شهوت ها و اميال نادرست، بازمي دارند و آن را در برابر شبهات حفاظت مىکنند و در نتيجه نفس آن ها از طمع در گناهان ظاهرى، عاجز و درمانده مىگردد، ولى نفس سرکش دوست دارد با اظهار علم و عمل، آسوده شود؛ در نتيجه براى رهايى از سختي هاى مجاهدت، به لذتِ محبوب شدن در نزد خلق مىانديشد و به اين که الله، علم و عملش را مىداند، قناعت نمىکند و از تعريف و تمجيد مردم، خشنود مىشود و به اين که فقط ستودهى پروردگار مردم باشد، قانع نمىگردد.
از اين رو دوست دارد او را بستايند، خدمتش کنند، گرامي اش بدارند و او را در هر محفل و انجمنى، در صدر مجلس بنشانند؛ بدين سان نفس سرکش، به بدترين شهوت و بزرگ ترين لذت گرفتار مىشود و گمان مىبرد که زندگي اش با محبت الله و عبادت او، سپرى مىگردد، حال آن که اين شهوتِ پنهان که انديشههاى ژرف نيز از درک آن ناتوان هستند، زندگي اش را اشغال کرده و او را در جرگهى منافقان قرار داده است و خودش گمان مىکند که جزو بندگان مقرّب خداست!»
اين نوع شرک، بسيار ظريف و باريک است و شيطان، سهم فراوانى در اين زمينه نسبت به بندهى مسلمان دارد و عابدان و پارسايان را نيز در اين وادى، مىلغزاند؛ لذا پاى بسيارى از مردم در اين راه مىلغزد و به بي راهه مىروند؛ بدين سان که برخى از آن ها که به تعريف و تمجيد ديگران، علاقه دارند و از نکوهش آنان، هراسان هستند، هيچ بهره اى از اعمالشان در آخرت، نمىبرند و برخى هم از ترس ريا و خودنمايى، عبادت و نيکوکارى را ترک مىکنند؛ لذا بي بهره اند!
برخى از اين افراد، به اندازه اى در پرهيز از اين نوع شرک زياده روى کرده اند که به قصد، و براى اين که ديگران، آنان را نکوهش کنند، به کارهايى روى آورده اند که سرزنش ساير مردم را در پى داشته است؛ حتى به «ملاميه»، يعنى توبيخ شدگان، شهرت يافته اند؛ زيرا قصدشان اين بوده است که در برابر رياکاران قرار بگيرند. حق و حقيقت، نه اين است و نه آن؛ بلکه حقيقت، به اخلاص نيت و کثرت کارهاى نيک فرامي خواند؛ و اخلاص، حقيقتِ دين و کليدِ دعوت انبياست. الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ﴾ [البينة: 5].
«و فرمان نيافتند جز آن که الله را مخلصانه و بر پايهى آيين توحيدى، در حالى عبادت کنند که دين و عبادت را ويژهى او بدانند».
حالت هاي واردن شدن رياء در کارها و حکم هر کدام:
عمل رياکارانه، چندين حالت دارد که حافظ ابن رجب در «جامع العلوم و الحکم» ذکر کرده که خلاصه اش، اين است:
حالت اول: عمل کننده از همان ابتدا، اصلِ عبادتش را براى غيرالله، قرار مىدهد و قصدش از عبادت، فقط دست يابى به کالاى دنيا باشد. اين، عملِ منافقان است و امکان ندارد که مؤمن يا مسلمان، مرتکب چنين عملى شود؛ زيرا اين، يکى از ويژگي هاى اصلى منافقان است. الله عزوجل مىفرمايد:
﴿إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا كُسَالَى يُرَاءُونَ النَّاسَ وَلَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا (142)﴾ [النساء: 142].
«منافقان (به پندار خود) الله را مىفريبند؛ و الله، کيفر نيرنگشان را به خودشان باز مىگرداند. و هنگامى که به نماز مىايستند، از روى تنبلى (به نماز) مىايستند و در برابر مردم ريا و خودنمايى مىکنند و الله را جز اندکى ياد نمىکنند».
مسلمان، دربارهى باطل بودن چنين عملى، شک ندارد؛ چنين عملى، از اساس، باطل مىباشد و کسى که با چنين نيتى عبادت مىکند، سزاوار خشم و مجازات الهى است.
حالت دوم: از همان ابتدا، در عملى که براى خداست، ريا وجود دارد. متون و دادههاى دينى، نشان گر اين است که چنين عملى، باطل مىباشد. در «صحيح مسلم» از علاء بن عبدالرحمن از پدرش از ابوهريره -رضي الله عنه- روايت است که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «إنّ الله قال: أنا أغني الشُّرَكاء عَنِ الشِّرك، مَن عَمِلَ عَمَلاً أَشرَك فِيهِ مَعِيَ غَيرِي تَرَكتُه وَشِركهُ». [صحيح مسلم، ش:5300]. يعنى: «الله فرموده است: من، بر خلاف شريکان، به طور مطلق از شرک بي نيازم؛ هر کس، عملى انجام دهد و در آن عمل شريکى را با من قرار دهد، او را با شرکش (عمل شرک آميزش) وامي گذارم».
لذا هر عملى که آميخته به ريا باشد، باطل است و هيچ اختلافى دربارهى باطل بودن چنين عملى، از هيچ يک از سلف صالح، سراغ نداريم؛ گرچه متأخرين در اين باره اختلاف نظر دارند.
حالت سوم: ابتدا عمل براى الله انجام مىشود، ولى بعد ريا به آن راه مىيابد؛ لذا اگر قصدى در کار نباشد و اين نيت، به ذهن عمل کننده خطور کند و او، آن را دفع نمايد، همهى علما اتفاق نظر دارند که اشکالى در نيت و عملش وارد نمىشود؛ اما اگر به اين حالت ادامه دهد، آيا عملش باطل مىشود يا خير؟ و آيا به خاطرِ اصل نيتش که پاک و خالصانه بوده است، پاداش مىيابد؟ علماى سلف در اين باره اختلاف نظر داشته اند؛ امام احمد و ابن جرير طبرى به اين موضوع پرداخته اند و اميد است که عملش، باطل نشود و عمل کننده به خاطر اصلِ نيتش، پاداش بيابد.
همين تقسيم بندى دربارهى ريا، از سهل بن عبدالله تسترى رحمه الله نيز روايت شده است؛ وى، مىگويد:
«ريا سه حالت دارد:
اول: شخص، اصلِ نيتش را از عملى که انجام مىدهد، براى غيرالله قرار مىدهد و چنين وانمود مىکند که عملش براى الله عزوجل مىباشد؛ اين گونه اى از نفاق و شک و ترديد در ايمان است.
دوم: عملى را براى الله، آغاز مىکند، ولى همين که کسى از عملش آگاه مىشود، با نشاط و چالاکى بيش ترى به آن کار مىپردازد و آن را بهتر، انجام مىدهد.
سوم: عملى را با اخلاص آغاز مىکند و با اخلاص به پايان مىرساند؛ ولى بعد که او را به خاطر اين عمل مىستايند، به تعريف و تمجيد ديگران، خرسند مىشود. اين، همان رياست که الله متعال، از آن منع فرموده است». [پايان سخن تستري].
حکم خودداري از کار نيک از ترس اينکه ريا باشد
نکته: چه بسا خوددارى از کارهاى نيک از ترس اين که ريا باشد، ممکن است ريا به شمار بيا يد. بيهقى در «شعب الايمان» آورده است: محمد بن عبدويه مىگويد: از فضيل بن عياض شنيدم که مىگفت: «ترکِ عمل به خاطر مردم، رياست و انجام يک عمل براى مردم، شرک مىباشد؛ و اخلاص، اين است که الله عزوجل تو را از اين دو، حفظ کند».
نووى رحمه الله مىگويد: «سخنش بدين معناست که اگر کسى، قصد انجام عملى را داشته باشد، ولى از ترس نگاه مردم و ريا، آن عمل را ترک کند، چنين شخصى، رياکار است؛ زيرا عمل نيکى را به خاطر مردم ترک کرده است. اما پسنديده است که اعمال نفل را در انظار مردم انجام ندهد تا در خلوت و تنهايى، به انجامِ آن ها بپردازد؛ مگر اين که عملِ واجب يا فرضى باشد، مثل زکات؛ يا آن شخص، جزو علما و افرادى است که مردم از او الگوبردارى مىکنند. در اين صورت بهتر است که عملش را آشکارا انجام دهد».
ناقض دوم: [کسى که ميان خود و الله، واسطههايى قرار دهد، آن ها را بخواند و از آنان درخواست شفاعت کند و بر آن ها توکل نمايد، به اجماع، کافر است]
اين به عنوان يکى از نواقض اسلام، جزو مواردى است که کفار قريش، به آن گرفتار شده بودند؛ چنان که به رغم ايمانى که به ربوبيت و خالق بودن الله عزوجل داشتند، واسطههايى را با او شريک مىساختند و ادعا مىکردند که اين عمل را براى نزديکى به الله عزوجل انجام مىدهند. الله متعال دربارهى آنان مىفرمايد:
﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى﴾ [الزمر: 3].
«(مى گفتند:) ما آنان را عبادت و پرستش نمى کنيم مگر براى آن که (واسطهى ما باشند و) ما را به الله نزديک کنند».
و مىفرمايد:
﴿وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ [يونس: 18].
«و جز الله چيزهايى را مىپرستند که نه زيانى به آنان مىرسانند و نه سودي؛ و مىگويند: اين ها، شفيعان (واسطههاي) ما نزد الله هستند».
شرک در ربوبيت به اين صورت که شخصى به دو خالق شبيه به هم در افعال و صفات اعتقاد داشته باشد، ممتنع مىباشد. البته برخى از مشرکان، به معبودان خود ويژگي هايى چون تصرف در هستى داده اند و شيطان، کردار بدشان را در نظر آنان آراسته و متناسب با عقل و خرد هر گروه و طايفه اى، عقلشان را به بازى گرفته است؛ لذا برخى در تعظيم مردگانشان دچار شرک شده اند و گروهى با اخترها و ستارگان، مشرک گشته اند و عده اى هم مجسمهها و بت هايى را بر اساس خيال ها و تصورات واهى خود، به شکل معبودانى چون صالحان و ستارگان، ساخته و پرداخته اند و بدين ترتيب شيطان، اين انديشهى باطل را برايشان آراسته که اين ها، واسطههايشان نزد الله متعال هستند و به واسطهى اين ها، مشکلات و نيازهايشان برطرف مىشود!
اين، يکى از مسايلى است که انسان را از دايرهى اسلام، اخراج مىکند و امروزه بسيارى از کسانى که نام اسلام را با خود يدک مىکشند، به اين شرک، مبتلا شده اند و ميان خود و الله، واسطههايى قرار مىدهدن. اين، همان شرکى است که کفار قريش به آن دچار شده بودند. اين دسته از مسلمانانِ اسمى، گمان مىکنند که رسالت محمد صلى الله عليه وسلم را تصديق کرده اند و مدعى پيروى از او هستند، حال آن که به شدت از راه و روش پيامبران، فاصله دارند؛ زيرا پيامبر اين امت، به مقابله با اين شرک قريشيان پرداخت و آن ها را مشرک و کافر ناميد و برايشان روشن ساخت که آن ها، معبودانى جز الله را مىپرستند؛ معبودانى که مالک هيچ نفع و ضررى براى آنان نبودند. الله متعال مىفرمايد:
﴿قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ لَا يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِيهِمَا مِن شِرْكٍ وَمَا لَهُ مِنْهُم مِّن ظَهِيرٍ (22) وَلَا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ حَتَّى إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّكُمْ قَالُوا الْحَقَّ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ (23)﴾ [سبأ: 22 - 23].
«بگو: کسانى را که جز الله (فريادرس خويش) مىپنداريد، بخوانيد؛ هم سنگ ذره اى را در آسمان ها و زمين مالک نيستند و در تدبير آسمان و زمين، هيچ دخالت و مشارکتى ندارند و (پروردگار) از ميان آن ها هيچ پشتيبان و يارى دهنده اى ندارد. و در نزد او هيچ شفاعتى، سودمند نمى باشد، جز شفاعت کسى که به او اجازه داده باشد. و چون اضطراب و دلهره از دل هايشان زدوده شود، مىگويند: پروردگارمان چه فرمود؟ پاسخ مىدهند: حق (گفت) و او، بلندمرتبهى بزرگ است».
و مىفرمايد:
﴿قُلْ أَفَرَءَيْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كَاشِفَاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرَادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكَاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ﴾ [الزمر: 38].
«بگو: آيا دربارهى معبودانى که جز الله مىپرستيد، هيچ انديشيده ايد که اگر الله زيانى براى من بخواهد، آيا آن ها مىتوانند زيان و آسيب او را از من دور کنند يا اگر رحمت و بخشايشى براى من بخواهد، آيا آن ها مىتوانند رحمتش را از من باز دارند؟ بگو: الله، برايم کافى است و توکل کنندگان تنها بر او توکل مىکنند».
و مىفرمايد:
﴿وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِّيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا (81) كَلَّا سَيَكْفُرُونَ بِعِبَادَتِهِمْ وَيَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا (82)﴾ [مريم: 81 - 82].
«و معبودانى جز الله برگزيدند تا مايهى عزتشان باشند. چنين نيست؛ بلکه عبادتشان را انکار خواهند کرد و دشمنشان خواهند شد».
اين ها، با اين که قبول داشتند که الله، خالق است و کسى جز او توانايى آفريدن، روزى دادن، زنده کردن و ميراندن ندارد، ولى در جرگهى مسلمانان و موحدان قرار نگرفتند و مشرک بودند. اينک نيز بسيارى از کسانى که مسلمان ناميده مىشوند، از مشرکان پيروى مىکنند و مزارها، ضريح ها و قبرها را تعظيم مىنمايند و با نذر و قربانى به آن ها نزديکى مىجويند و رفع نيازهايشان را از آنان درخواست مىکنند و آن ها را واسطهى ميان خود و الله مىپندارند؛ مانند کفار قريش که همين روي کرد را داشتند، در صورتى که اين، شرک به الله متعال است. سببش، اين است که اين ها در عمل، خالق را همانندِ مخلوق مىدانند. شيخ الاسلام ابن تيميه مىگويد: «و اگر واسطههايى ميان خود و الله، قرار دهيد، در حقيقت آن ها را به سان دربان ها يا افرادى پنداشته ايد که ميان شاه و مردم، قرار دارند؛ بدين صورت که اين واسطهها، درخواست ها مردم را نزد الله مىبرند و به واسطهى اين هاست که الله عزوجل به امور بندگانش رسيدگى مىکند و به آن ها روزى مىدهد. يعنى مردم، درخواست ها را به اين واسطهها مىدهند و واسطهها نيز درخواست مردم را به الله مىرسانند! درست مانند افرادى که به شاه نزديکند و از اين رو واسطههاى ميان شاه و مردمش هستند؛ لذا مردم خواستههاى را به طور مستقيم، نزد شاه نمىبرند و از روى ادب، درخواست هاى خود را به واسطهها يا نزديکان شاه تقديم مىکنند و بر اين باورند که استفاده از واسطهها، آنان را زودتر به خواستههايشان مىرساند؛ زيرا واسطهها، از خودِ درخواست کننده به شاه نزديک ترند.
لذا کسى که بدين سان کسانى را ميان خود و الله، واسطه قرار دهد، کافر و مشرک است؛ از او خواسته مىشود که از اين رويه و پندار توبه کند، وگرنه، کشته مىشود. اين ها، مخلوقاتى را شبيه و همانند الله مىپندارند و آن ها را همتاى الله عزوجل قرار مىدهند». [المجموع، ج1، ص126].
مشرکان، اين واسطهها را بدين اميد در ميان خود و الله قرار مىدهند که از شفاعت و سفارش واسطهها در نزد الله عزوجل برخوردار شوند؛ يعنى معتقدند که اين واسطهها، براى آن ها نزد الله متعال سفارش مىکنند. الله عزوجل برهان مشرکان را در شرکشان، بيان نموده و فرموده است:
﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى﴾ [الزمر: 3].
«(مشرکان مىگويند:) ما آنان را عبادت و پرستش نمى کنيم مگر براى آن که (واسطهى ما باشند و) ما را به الله نزديک کنند».
و فرموده است:
﴿وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ [يونس: 18].
«و مىگويند: اينها شفيعان ما نزد الله هستند».
شفاعت يا سفارشى که مشرکان به آن اميدوارند، هيچ پايه و اساسى ندارد؛ يعنى هرگز تحقق نمىيابد. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَأَنذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخَافُونَ أَن يُحْشَرُوا إِلَى رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُم مِّن دُونِهِ وَلِيٌّ وَلَا شَفِيعٌ لَّعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (51)﴾ [الأنعام: 51].
«و با اين قرآن، کسانى را که مىترسند از اينکه به پيشگاه پروردگارشان گرد آورده شوند هشدار بده، که جز الله هيچ دوست و شفاعت کننده اى ندارند».
و مىفرمايد:
﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ يَوْمٌ لَّا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ (254)﴾ [البقرة: 254].
«اى مؤمنان! از آنچه نصيبتان کرده ايم، انفاق کنيد؛ پيش از آن که روزى فرا رسد که در آن هيچ داد و ستد و هيچ دوستى و شفاعتى نيست. و کافران، خود، ستمکارند».
الله متعال خبر داده است شفاعتى که اين ها از واسطههاى خود انتظار دارند، روز قيامت به انجام نمىرسد و اين اميد بي اساسشان به افسوس و حسرتى براى ان ها تبديل مىشود؛ لذا مىگويند:
﴿فَمَا لَنَا مِن شَافِعِينَ (100) وَلَا صَدِيقٍ حَمِيمٍ (101)﴾ [الشعراء: 100 - 101].
«و اينك نه شفاعت كننده اى داريم و نه هيچ دوست صميمى و مهرباني».
شفاعت در کتاب الله و سنت پيامبر صلى الله عليه وسلم به دو صورت آمده است
يکم: شفاعت نفي شده، يعنى شفاعتى که از غيرالله درخواست مىشود، آن هم دربارهى چيزهايى که فقط در گسترهى قدرت و توانايى الله متعال است. الله متعال، اين نوع شفاعت را نفى نموده و بيان فرموده است شفاعت باطل و بي پايه اى است که به انجام نمىرسد؛ همان گونه که پيش تر در آيات مذکور، بيان شد.
دوم: شفاعت ثابت شده، يعنى شفاعتى که الله عزوجل اجازه مىدهد و تنها از خودِ الله متعال درخواست مىشود؛ اين شفاعت، ويژهى مؤمنان و موحدان مىباشد و الله متعال، از تحقق آن خبر داده است، البته با دو شرط:
شرط هاي شفاعت ثابت شده
شرط نخست: اين است که الله متعال، براى شفاعت گر، اجازهى شفاعت دهد؛ چنان که مىفرمايد:
﴿مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِي﴾ [البقرة: 255].
«هيچکس نمىتواند نزدش شفاعت کند مگر به اِذنش».
شرط دوم: رضايت پروردگار از کسى که برايش شفاعت مىشود؛ يعنى اذن الهى براى شفاعت شونده؛ همان گونه که مىفرمايد:
﴿وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى﴾ [الأنبياء: 28].
«و جز براى کسى که پروردگار رضايت دهد، شفاعت نمى کنند».
الله متعال، اين دو شرط را با هم نيز ذکر نموده و فرموده است:
﴿وَكَم مِّن مَّلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِن بَعْدِ أَن يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَن يَشَاءُ وَيَرْضَى (26)﴾ [النجم: 26].
«و چه بسيار فرشتگانى که در آسمان ها هستند و شفاعتشان هيچ سودى نمى بخشد مگر پس از اذن الله براى هر کس که بخواهد و براى هرکس که الله بپسندد (و راضى شود)».
ناقض سوم: [حکم کسى که مشرکان را کافر نداند يا در کفرشان شک کند يا مذهب و آيين آنان را درست بپندارد]
واجب است کسانى چون اهل کتاب، مشرکان، ملحدان، مرتدان (ازدين برگشتهها) و امثال آنان را که الله متعال به کفرشان تصريح کرده است، به طور قطع کافر بدانيم و اين، لازمهى توحيد است؛ زيرا توحيد، دو جنبهى اساسى دارد:
يکم: کفر به طاغوت.
دوم: ايمان به الله.
اين، معناى کلمهى توحيد (لاإله إلاالله) مىباشد؛ يعنى معبود برحق و راستينى جز الله وجود ندارد.
عبارت «لااله»، بمعنى کفر به طاغوت است و نشان گر اين است که هيچ کس و هيچ چيز، شايستهى عبادت نيست و «إلاالله»، ايمان به الله متعال است و نشان مىدهد که تنها الله يکتا، شايستهى بندگى است. لذا هر چيز و هرکسى که جز الله، پرستش شود، طاغوت است و لازمهى توحيد، کفر به طاغوت و ايمان به الله عزوجل مىباشد. الله متعال، اين دو نکتهى مهم را دربارهى توحيد و ايمان، بيان نموده و بيان فرموده است:
﴿فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انفِصَامَ لَهَا﴾ [البقرة: 256].
«هرکس، به طاغوت و معبودان باطل کفر ورزد و به الله ايمان بياورد، به دستاويز محکم و ناگسستنى ايمان چنگ زده است که هيچگاه گسسته نمى شود».
لذا کسى که مشرکان يا اهل کتاب را کافر نداند يا با وجودى که کفرشان، روشن است و شکى در آن وجود ندارد، از تکفيرشان خوددارى کند، در حقيقت به الله و کتابش و به رسول الله صلى الله عليه وسلم کفر ورزيده و جهانى بودن يا فراگير بودن دعوت و رسالت پيامبر صلى الله عليه وسلم را براى همهى مردم، انکار کرده و مرتکب يکى از نواقض اسلام شده است؛ اين، به اجماع مسلمانان، نقض اسلام است. لذا هر مسلمانى بايد کسانى را که الله عزوجل به کفرشان تصريح کرده، کافر بداند و قاطعانه تکفيرشان کند.
قاضى عياض مىگويد: «ما، ملت هاى غيرمسلمان و هرکسى را که غيرمسلمانان را کافر نمىداند يا در کفرشان شک دارد و يا آيينشان را درست مىپندارد، کافر مىدانيم؛ هرچند ادعا کند که مسلمان است و به باطل بودن ساير آيين ها معتقد باشد؛ ولى از آن جا که در ظاهر و برخلاف باور دروني اش، غيرمسلمانان را کافر ندانسته است، خود نيز کافر مىباشد». [الشفاء، قاضى عياض، ج2، ص1071]. بنابراين از باب اولى، در کفر کسى که مىگويد: «يهود و نصارا، صاحبان شريعتى آسمانى هستند که چون در نتيجهى اجتهادشان، چنين ديدگاههايى دارند، پس برحقند، نه باطل»، کافر مىباشد و به الله متعال کفر ورزيده است؛ مانند کسى که مىگويد: «اگر کسى بخواهد دين يهوديان يا نصارا و يا دين اسلام را برگزيند، اختيار با خود اوست؛ زيرا همهى اين ها، برحق و درست اند»؛ چنين شخصى، کافر است.
برخى از ملحدان گذشته مانند ابن سبعين، ابن هود، تلمسانى و ... همين ديدگاه را داشته اند؛ چنان که مىگفتند: هر شخصى، مجاز است که دين يهوديان يا نصراني ها را برگزيند؛ همان گونه که مىتواند آيين اسلام را قبول کند و اين را هم سان گرايش پيروان مذاهب چهارگانه به مذاهبشان مىدانند و مىگويند: همهى اين ها، راههايى است که به خداوند مىرسد!
دعوت به سوي آزادي و وحدت بين اديان و حکم آن
امروزه اين نقض آشکار اسلام، به نام آزادى اديان، رواج و گسترش فراوانى يافته است و بسيارى از کسانى که پروردگار متعال، بينش و بصيرتشان را واژگون نموده، فرياد آزادى، وحدت و تقريب اديان را سر مىدهند و همهى اديان را برحق مىپندارند و گمان مىکنند که به طور مطلق هيچ دشمنى و مشکلى در ميان مسلمانان و ملت هاى کفر وجود ندارد. اين ها، پرداختن به اين موضوع را به عنوان يکى از نواقض اسلام و تبيين آن را براى مردم، تحجر، سرسختى، نژادگرايى و برافروختن آتش دشمنى و عداوت در ميان ملت ها مىدانند. در صورتى که اين پندار، کفر آشکار و ارتدادى واضح مىباشد که اساسِ اسلام را هدف قرار داده و فراخوانى مغاير با توحيد و مخالفت با دعوت انبياست. در اين ميان عبارت هاى گوناگونى براى عدم تکفير مشرکان و اهل کتاب يا ايجاد شک و ترديد در کفرشان، به کار مىبرند تا به گمان خويش، مردم را يک پارچه بسازند و کدورت ها و دشمني ها را از دل هاى ملت ها بزدايند.
کسى که چنين روي کردى دارد، علاوه بر نقض آشکار اسلام که او را از دايرهى اسلام خارج مىکند، شريعت پاک الهى را عامل تباهى ملت ها و پيدايش کينههاى بي فايده در ميان مردم مىپندارد. منادى اين فراخوان باطل، گرچه ممکن است اين را به زبان اقرار نکند، اما به زبان حال، بدگويى از اسلام را فرياد مىزند.
فراخوان آزادى، وحدت و تقريب اديان، متکى بر جريانى است که اسمى نوين و مسلک و عقيده اى کهنه، کفرآميز و الحادى به نام «مادي گرايي» يا «ماده باوري» [اده باوري، زادهى انديشههاى فلسفى، اقتصادى و جامعه شناختى فيلسوفان غربى از قبيل: كارل ماركس، فريدريش انگلس و ... مىباشد؛ اين ديدگاه هرچند پس از پيدايش، دستخوش انديشهها، تصورات و تفسيرهاى بسيارى از ايدئولوگ ها و نظريه پردازان غرب قرار گرفته، اما در گذر تحولاتى كه پشت سر نهاده، به تمام مسايل، ديدى ماده باورانه داشته است؛ از اين رو نام و يا عنواني كه در پاره اي از موارد در پسِ واژه ي ماده باوري قرار مىگيرد، تفسيري از نگرش ماده باورانه ي اين ديدگاه به موضوع خاصي مىباشد. مثلاً اگر نگاه ماده باورانه به سوي تاريخ باشد، از آن به ماده باوري تاريخي ( historical materialism) ياد مىشود. هم چنين اگر اين فرمول و تركيب ماده باورانه در مورد مابعد طبيعت به كار رود، عنوانِ ماده باوري ديالكتيك ( dialectical materialism) مىيابد. در ديدِ ماده باورانه، بُن و اساس هستي، ماده است و اشكال مختلف هستي، پيامد دگرگوني و رشد ماده، به شمار مىروند. در تفكر مادّى، آغاز و پايان هر چيزى بر مادّه متكى است و مادّه، تعيين كنندهى روند معنوى زندگى مىباشد. ماده باوران، ارزش هاى اخلاقى و باورهاى دينى را بى بنياد مىدانند. (مترجم، به نقل از العلمانية وثمارها الخبيثة)]. دارد. اين نحلهى فکرى، منکِر دين و ارزش هاى دينى است و به تمام مسايل، ديدى ماده باورانه دارد و از اين رو مىکوشد تا به واسطهى ادعاى آزادى اديان و تقريب باورها و کنار نهادن اختلافات، روح دين دارى را از ميان ببرد.
مادي گرايان، ارزش زندگي اى را که اسلام به آن فرا مىخواند، نمىدانند و ديدشان به زندگى، ديدى حيوانى است و نگاهى کاملاً حيوانى و بلکه بدتر به زندگى دارند؛ زيرا بدون هدف هستند و براى فرجام خويش نمىکوشند، مانند حيوانات که از نعمت عقل بي بهره اند و هيچ هدفى ندارند؛ البته ملحدان و ماده باوران، ادعا مىکنند که خردگرا هستند!
الله متعال، مىفرمايد:
﴿قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَأَىؤُا مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ﴾ [الممتحنة: 4].
«به راستى براى شما، در ابراهيم و همراهانش، الگوى نيکى است؛ آن گاه که به قوم خويش گفتند: ما، از شما و آن چه جز الله مىپرستيد، بيزاريم. ما به شما باور نداريم و ميان ما و شما براى هميشه دشمنى و کينه پديد آمده است تا آن که به الله يکتا ايمان بياوريد».
اين، يعنى ابراهيمى بودن، يعنى حق گرايى و توحيدگرايى يا بيزاى از شرک و کفر:
﴿وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ﴾ [البقرة: 130].
«و چه کسى جز افراد نادان از آيين ابراهيم، رويگردان است»؟!.
لذا هر بنده اى بايد توحيد و يگانگى الله عزوجل را از هرگونه شائبه اى جدا کند و آن را خالص براى الله متعال بداند و غيرالله را با او نخواند و لحظه اى به او شرک نياورد و از هر معبودى جز او، بيزارى بجويد. مسلم در «صحيح» خود از طريق مروان فزارى از ابومالک از پدرش نقل کرده است که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «مَنْ قَالَ لا إلهَ إلاَّ اللَّه، وَكَفَرَ بِمَا يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ، حَرُمَ مَالُهُ وَدَمُهُ وَحِسَابُهُ عَلَى اللَّهِ». يعنى: «هرکس لااله الاالله بگويد و به معبودان باطلى که جز الله پرستش مىشوند، کفر بورزد - يعنى از آنان بيزارى بجويد- جان و مالش حرمت دارد و حسابش با خداست». لذا لازمهى ايمان به الله، بيزارى جستن از طاغوت (معبودان باطل) است و زمانى جان و مال شخص، حرمت دارد که هم به الله ايمان داشته باشد و هم از معبودان باطل بيزارى بجويد.
خلاصه ناقض سوم
خلاصه اين ناقض اين است که هر کافرى - کسى که به الله کفر مىورزد- از دو حال خارج نيست:
يکم: در اصل، کافر باشد، مثلاً يهودى، نصرانى يا بودايي؛ کفر چنين شخصى، کاملاً هويداست و هرکس کافرش نداند يا در کفرش شک کند يا آيينش را درست بپندارد، خود نيز کافر است و بدين سبب از دين اسلام خارج مىشود.
دوم: مسلمان است، ولى عملى انجام مىدهد که ناقض اسلام است و بدين سان با اين که خود را مسلمان مىپندارد يا ادعاى اسلام مىکند، از دايرهى اسلام، خارج مىگردد؛ لذا اگر عملى که انجام مىدهد، نقض صريح اسلام يا جزو نواقض مورد اتفاق نزد پيشوايان مسلمانان باشد - مانند مسخره کردن پيامبر صلى الله عليه وسلم يا دشنام گويى به ايشان، يا انکار يکى از اصول و مسايل مسلّم و قطعى اسلام- در اين صورت، کسى که از تکفير چنين شخصى خوددارى مىکند، از دو حال خارج نيست:
يکم: از اساس، منکِر اين باشد که عملش، نقض اسلام است؛ لذا ابتدا بر او اتمام حجت مىشود و در اين که کافر است، شکى نيست.
دوم: خود قبول دارد که عملِ فلان شخص، نقض اسلام است، ولى با اين احتمال که فلانى عذرى داشته است، از تکفير او خوددارى مىکند؛ در اين حالت، اين فرد، تکفير نمىشود.
اما اگر عملى که شخصى انجام مىدهد، مورد اختلاف علماست که آيا نقض اسلام مىباشد يا خير، مانند ترک نماز، زکات، حج، و زکات، کسى که چنين شخصى را تکفير نمىکند، کافر به شمار نمىآيد. و الله، داناتر است.
ناقض چهارم: [کسى که معتقد باشد روش و حکم غير از رسول الله صلى الله عليه وسلم از روش و حکم پيامبر صلى الله عليه وسلم کامل تر يا بهتر است، کافر مىباشد؛ و نيز کسى که حکم طاغوت (غيرالله) را از حکم پيامبر صلى الله عليه وسلم برتر مىداند]
بر هر مسلمانى واجب است که گفتار، کردار و تأييد عملى پيامبر صلى الله عليه وسلم را وحى الهى بداند؛ زيرا سنت، مانند قرآن و صورتى ديگر از وحى است. همان گونه که الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى (3) إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى (4)﴾ [النجم: 3 - 4].
«و - پيامبر- از روى هواى نفس سخن نمى گويد. سخنش، چيزى جز وحى نيست که بر او نازل مىشود».
لذا هر سخن، عمل يا تأييدي که از پيامبر صلى الله عليه وسلم به ثبوت رسيده، وحي الهي است که به واسطه ي جبرئيل -عليه السلام- بر او نازل شده است؛ گرچه پيامبر صلى الله عليه وسلم هميشه جبرئيل -عليه السلام- را در سخناني که بيان فرموده، نام نبرده و از او در سند پيام ابلاغي اش ياد نکرده است.
خطيب بغدادي در کتاب «الکفاية» از احمد بن زيد بن هارون روايت کرده است: همانا اين دين روايت مردي صالح است از صالحي از صالحي و آن صالح از يکي از تابعين از تابعي ديگر از يک صحابي از صحابي ديگر از رسول الله صلى الله عليه وسلم و رسول الله صلى الله عليه وسلم از جبرئيل -عليه السلام- و جبرئيل -عليه السلام- از الله عز وجل.
آن گونه که شريعت محمد صلى الله عليه وسلم سند دارد، هيچ آيينى سند ندارد و محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم هيچ چيزى از پيشِ خود نگفته است. از اين رو سلف صالح، وحى را بر دو نوع قرآن و سنت دانسته اند و اين، امرى قطعى در نزد مسلمانان است. بخارى در «صحيح» خود در کتاب توحيد، بابى را به عنوان «روايت يا نقل قول پيامبر صلى الله عليه وسلم از پروردگارش» گشوده است. دارمى، ابوداود در «المراسيل»، خطيب در «الکفايه» و «الفقيه و المتفقه»، ابن عبدالبر در «الجامع»، و مروزى در «السنه» از اوزاعى از حسان بن عطيه روايت کرده اند: «جبرئيل -عليه السلام- بر پيامبر صلى الله عليه وسلم سنت را نازل مىکرد، همان گونه که قرآن را بر او نازل مىنمود». لذا سنت، وحى الهى است و پيشوايان و ائمهى سلف و خلف، در اين باره اتفاق نظر دارند. شافعى رحمه الله مىگويد: «سنت، وحى الهى است که تلاوت مىشود». ابن حزم رحمه الله نيز گفته است: «سنت، به سان قرآن، داراى صفت نزول است». [الإحکام، ج4، ص505]. خطيب بغدادى در مقدمهى «الکفايه» مىگويد: «و مردم را به وسيلهى دو وحى نازل شده بر آقا و سرور خلايق، يعنى با کتاب ناطق و وحى (سنت) راستين از ظواهر فريبندهى گمراهى رهانيد». [الکفاية، ص2، خطيب بغدادي]. عراقى مىگويد: «وصف سنت به اين که از سوى الله نازل شده، کاملاً درست است؛ زيرا همان گونه که قرآن از طريق وحى نازل مىشد، سنت نيز از طريق وحى نازل مىگشت». [طرح التثريب، ج1، ص15، چاپ الأزهرية].
حال که اين نکته روشن شد، درمي يابيم که هرکس، سنت يا بخشى از آن را رد يا انکار کند، گويا قرآن يا بخشى از آن را انکار کرده است. لذا کسى که با سنت، مخالفت مىکند، در حقيقت با قرآن، مخالفت مىورزد؛ زيرا هر دو، وحى الهى است. به يقين، سنت پيامبر صلى الله عليه وسلم بهترين روش است؛ چنان که در «صحيح مسلم» به صورت مرفوع از جابر -رضي الله عنه- روايت است که: «خَيْرُ الْحَدِيثِ كِتَابُ اللَّهِ وَخَيْرُ الْهُدَى هُدَى مُحَمَّدٍ». يعنى: «بهترين سخن، کتاب الله، و بهترين روش، روش محمّد است».
هر دو نوع وحى، يعنى کتاب و سنت، ناسخ شريعت هاى گذشته هستند؛ لذا کتاب و سنت، بهترين شريعتى است که انسان، در پرتو آن ها و با پيروى از آن ها، راهش مىيابد و به سعادت مىرسد. احمد در «مسند» خود از محمد بن اسحاق از داود بن حصين از عکرمه از ابن عباس رضي الله عنهما روايت کرده است: از رسول الله صلى الله عليه وسلم سؤال شد: محبوب ترين دين، نزد الله چيست؟ فرمود: «دين توحيدى و حق گراى اسلام که دينى آسان است». [سند اين روايت، نيکوست].
آيين محمدى، آيينى کامل است که هيچ نقصى در آن وجود ندارد:
﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾ [المائدة: 3].
«امروز براى شما دينتان را کامل نمودم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را براى شما به عنوان دين پسنديدم».
الله متعال، پيروى از اين دين را لازمهى رستگارى قرار داده و فرموده است:
﴿وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْأخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ (85)﴾ [آل عمران: 85].
«و هر کس دينى جز اسلام بجويد، هرگز از او پذيرفته نمىشود و در آخرت از زيان کاران خواهد بود».
لذا اگر کسى، بر اين باور باشد که بخشى از ساير اديان مانند اديان تحريف يافتهى يهوديان و نصراني ها يا قوانين وضعى مردم، از روش محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم بهتر و سودمندتر است و امنيت و آرامش بيش ترى براى زندگى آنان دارد و به وضعيت آنان سامان مىبخشد، به اجماع مسلمانان، کافر است؛ هرچند مطابق احکام الهى حکم کند.
الله متعال دستور داده است که احکام شريعتش را مبناى قضاوت و داورى قرار دهيم و به دستورها و احکام پيامبرش صلى الله عليه وسلم پاي بند باشيم؛ لذا هرکسف حکمى ديگر را بر حکم الله و پيامبرش ترجيح دهد، در حقيقت به الله بزرگ، کفر ورزيده است.
مقتضاى ايمان به الله و پيامبرش، فرمان بردارى از آن ها و سر فرو آوردن در برابر شريعت الهى و خرسندى از فرمان او و تعهد و پاي بندى به احکام و دستورهايش در تمام زمينهها از جمله گفتار، کردار و عقيده است که در بازگشت به کتاب الله و سنت پيامبرش در زمان اختلاف در زمينههاى گوناگون از قبيل نزاع ها و اختلافات مالى، حقوقى، جنايى و ... نمايان مىشود و مسلمان، همه تن، حکم الله و پيامبرش را مىپذيرد؛ زيرا مىداند و باور دارد که:
﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ﴾ [الأنعام: 57].
«حکم کردن (تشريع و فرمانروايي) تنها از آن الله است».
لذا بر حکام واجب است که مطابق احکام و شريعت الهى حکم کنند و همگان بايد آن چه را که الله عزوجل در کتابش يا در سنت پيامبرش نازل فرموده است، داور و مبناى عمل و قضاوت قرار دهند. الله متعال مىفرمايد:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا (60)﴾ [النساء:60].
«مگر نمى بينى کسانى را که ادعا مىکنند که به آنچه بر تو و پيش از تو نازل شده، ايمان آورده اند، مىخواهند طاغوت را داور قرار دهند؟ حال آنکه دستور يافته اند به طاغوت کافر شوند؟ شيطان مىخواهد آنان را به گمراهى دور و درازى دچار نمايد».
﴿يَزْعُمُونَ﴾ يعنى «گمان مىبرند» و نشان گر اين است که اين ها در اين که ادعاى ايمان مىکنند، دروغ گو هستند؛ زيرا در عمل با آن چه که الله عزوجل نازل کرده است، مخالفت مىنمايند. سپس الله عزوجل با سوگند، بيان مىفرمايد که ايمان با داور قرار دادنِ قوانين غيرالهى يا داور قرار دادن طاغوت، هيچ گونه هم خوانى و سنخيتى ندارد:
﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا (65)﴾ [النساء:65].
«خير، سوگند به پروردگارت آن ها ايمان نمى آورند مگر اينکه تو را در اختلافاتشان به داورى بخوانند و سپس از داورى تو دلگير نشوند و کاملا تسليم باشند».
بدين سان الله عزوجل از کسى که وحى الهى را داور قرار نمىدهد و حکم الله و پيامبرش را نمىپذيرد و به حکمشان، خرسند نمىشود، نفى ايمان کرده است؛ لذا درمي يابيم که داور قرار دادن احکام الهى يا آن چه که الله عزوجل نازل کرده، ايمان و وسيلهى تقرب و نزديکى به پروردگار متعال است که بايد با ايمان و اعتقاد همراه باشد؛ يعنى انسان، هم احکام الهى را داور قرار دهد و هم به آن چه که الله عزوجل نازل کرده به عنوان دين، باور داشته باشد و از اين طريق الله متعال را بندگى کند؛ نه اين که بدون باور و اعتقاد به اين احکام، فقط بدين خاطر به آن ها تن دهد يا آن ها را بپذيرد که مفيدترند.
واجب است که در همهى اختلافاتى که ميان بندگان پديد مىآيد و در همهى شؤون زندگى، آن چه که الله عزوجل نازل فرموده است، مبناى قضاوت باشد. چنان که الله متعال مىفرمايد: ﴿فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ﴾ يعنى در اختلافاتى که در ميانشان پديد مىآيد. و اين، شامل همهى اختلافات مالى، حقوقى، جنايى، آبرو و ساير حقوق مىشود.
اين، کفر است که کسى، به جاى شريعت الله، به قوانينى غير از آن روى بياورد يا قوانين بشرى را جاي گزين شريعت الهى نمايد. الله متعال، به کفر کسانى حکم کرده است که مطابق آن چه که او نازل فرموده، حکم نمىکنند؛ همان گونه که مىفرمايد:
﴿وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ﴾ [المائدة: 44].
«کسانى که مطابق احکامى که الله نازل نموده، حکم نکنند، کافرند».
مروزى در «تعظيم قدر الصلاة»، ابن جرير در «تفسير» خود و عبدالرزاق در «المصنف» از معمر از ابن طاووس از پدرش روايت کرده است: از ابن عباس رضي الله عنهما دربارهى اين آيه، سؤال شد؛ فرمود: «اين، کفر است». [يعنى آن شخص، به اين حکم کفر ورزيده است. چنان که در ادامهى اين روايت آمده است: «و کفرش، مانند کفر کسى نيست که به الله، و فرشتگان، و کتاب ها و فرستادگان الله عزوجل و به آخرت، کفر ورزيده است». سراغ نداريم که هيچ يک از صحابه و سلف صالح -رضى الله عنهم- با برداشت ابن عباس -رضى الله عنهما- از اين آيه مخالفت کرده باشد و اين، حجت به شمار مىرود؛ زيرا اصوالى ها گفته اند: وقتى يک صحابى، سخنى بگويد و ساير صحابه با او مخالفت نکنند، اين، نوعى اجماع به نام «اجماع سکوتي» است که بنا بر ديدگاه جمهور، حجت مىباشد. ديدگاه ابن عباس -رضى الله عنهما- با دعايى که پيامبر صلى الله عليه وسلم در حقش نمود، تقويت مىشود؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه وسلم براى ابن عباس -رضى الله عنهما- دعا کرد که الله عزوجل به او دانش و بينش دينى و قدرت برداشت دقيق مسايل را عنايت کند. [مترجم، به نقل از شرح رياض الصالحين، محمد بن صالح عثيمين، ج1، ص438، مکتبة الصفا، چاپ اول، به تحقيق: محمود بن الجميل، و خالد بن محمد بن عثمان].
هم چنين ابن ابي حاتم و حاکم در «المستدرک» و بيهقى در «السنن»، مروزى در «تعظيم قدر الصلاة»، و ابن عبدالبر در «التمهيد» از هشام بن حجير از طاووس روايت کرده اند که ابن عباس رضي الله عنهما دربارهى اين آيه فرمود: «اين، کفر اصغر است».
احمد، هشام بن حجير را ضعيف دانسته و ابن معين درباره اش گفته است: به شدت ضعيف مىباشد. ابن عيينه نيز گفته است: ما آن دسته از روايت هاى هشام بن حجير را که نزد ديگران نيست، نمىپذيريم. ابوحاتم گفته است: حديثش نوشته مىشود و عقيلى او را در زمرهى ضعفا برشمرده است؛ عجلى و ابن سعد، او را ثقه دانسته اند.
ديدگاه نخست، صحيح تر به نظر مىرسد.
روايتى ديگرى هم که به مضمون روايت دوم و موقوف به طاووس مىباشد، با سند صحيح نقل شده است و نيز روايتى به همين مفهوم از ابن عباس -رضي الله عنه- که على بن ابي طلحه از او نقل کرده است. گفتنى است: روايت على بن ابي طلحه بهتر از روايت ابن حجير مىباشد؛ زيرا روايتش برگرفته از دست نوشتهى ابن عباس است.
شيخ محمد بن ابراهيم در «تحکيم القوانين» مىگويد: «اين، کفر بزرگ و روشنى است که کسى قوانين نفرين شده و لعين را در جايگاه قوانينى قرار دهد که روح الامين -عليه السلام- بر قلب محمد امين صلى الله عليه وسلم به زبان عربى مبين نازل کرده است تا پيامبر کريم عليه أفضل الصلاة و التسليم جزو هشدارهندگان باشد».
بسيارى از کسانى که ادعاى اسلام مىکنند، قوانين خودساخته را برافراشته اند و زيردستان خود را مجبور مىکنند که به اين قوانين روى بياورند و هرکس به خاطر اجراى قونين الهى با آن ها مخالفت کند، مجازاتش مىنمايند؛ در حالى که ادعا دارند شهادتين را مىگويند و معتقدند که اجراى شريعت الهى، واجب است! ولى روي کردشان، نشان گر اين است که هرچند در ظاهر، شريعت الهى را قبول دارند، اما در باطن، آن را نپذيرفته اند.
لغو مجازات زناکارانى که با رضايت يکديگر زنا مىکنند، يا تغيير حکم سرقت از قطع دست به شلاق و جريمه، و يا خوددارى از اتمام حجت بر مرتد و لغوِ مجازات اعدامش به نامِ آزادى عقيده، همه، کفر و گمراهى آشکارى است.
به حاشيه راندن شريعت اسلامى و عدم قضاوت بر اساس مبانى حقوقى و قوانين اسلامى در نزاع ها و اختلافات و ديگر شؤون زندگى، جزو خطرناک ترين و واضح ترين نشانههاى گمراهى و انحراف در جوامع اسلامى معاصر به شمار مىآيد.
جاي گزينى ديدگاههاى بشرى به جاى قوانين الهى، گمراهى و بلاى بزرگى است که دامن گير دين و دنياى مسلمانان شده است. سليمان بن سمحان مىگويد: «الله متعال در کتابش بيان نموده که کفر، بدتر از قتل و آدم کشى است: ﴿وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ﴾ [البقرة: 217]؛- يعنى: «فتنهى شرک و کفر، از قتل و کشتار بدتر است».- هم چنين مىفرمايد: ﴿وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ﴾ [البقرة: 191]. - يعنى: «شرک و کفر، از قتل و درگيرى بدتر است».- و از آن جا که بُردن داورى به نزد طاغوت، کفر است، لذا نتيجه مىگيريم که گناه و پيامدهاى کشتن و از ميان بردن همهى مردم، به مراتب کم تر از اين است که طاغوتى را روى کار بياورند که بر خلاف شريعت اسلام حکم مىرانَد».
بدون شک، احکام و شريعت الله عزوجل براى امت، بهتر مىباشد و واجب است که مبناى قضاوت و حکم رانى قرار بگيرد و در اين هيچ شکى نيست؛ زيرا تنها الله، حق تشريع و قانو ن گذارى دارد و او، نيازها و منافع مخلوقاتش را بيش از خودشان مىداند و به دگرگونى اوضاع و احوال و تغيير دوران داناتر است و به طور کامل از آن چه که هست و آن چه که خواهد بود، آگاه مىباشد و از کيفيت و چگونگى عدم، در صورت پيدايش، باخبر است.
برخى از خردگرايان و معتزلي هاى معاصر مانند ماده باروان و ليبرال ها گمان مىکنند که مبنا قرار دادنِ شريعت الهى در عمل و حکم رانى، به معناى پذيرش، استبداد و خودکامگى سياسى و ترور فکرى است و حکم و شريعت الهى، جمود، بسته نگرى، عقب ماندگى و عدم همراهى با تمدن نوين مىباشد. همهى اين ها گذشته از اين که خروج از اسلام است، بدگويى از پروردگار متعال مىباشد؛ گويا - نعوذ بالله- خداوند عزوجل مصلحت بندگانش را با تغيير مکان و زمان، نمى داند!
اما کسى که احکام و شريعت الهى را مبناى حکم و قضاوت مىداند و به رعايت اين اصل مهم و وجوب آن، ايمان دارد و به برترى شريعت و احکام شرعى از قوانين بشرى، معتقد باشد، اما در عمل و در پاره اى موارد، به خاطر بهانههاى واهى مانند بهانه تراشي هاى اهل هوا و معصيت، يا به طمع دنيا و پست و مقام، مطابق شريعت حکم نمىکند و در عين حال به حرام بودن اين عمل، آگاهى و اذعان دارد، مرتکب کفر اصغر و ظلم و جور شده و از دايرهى اسلام خارج نيست.
ناقض پنجم: [هرکس، حکم يا رهنمودى از احکام يا رهنمودهاى ابلاغى پيامبر صلى الله عليه وسلم را بد بداند و از آن متنفر باشد، کافر است؛ هرچند خود، به آن عمل کند]
آرى! هرکس با حکم يا رهنمودى که پيامبر صلى الله عليه وسلم آورده است، دشمنى داشته باشد يا آن را بد بداند، به الله متعال کفر ورزيده است؛ اين، يکى از ويژگي هاى منافقان و نفاق اعتقادى بزرگى است که بنده را از دايرهى اسلام، اخراج مىکند و کسى که چنين ويژگي اى داشته باشد، در پايين ترين ردهى دوزخ خواهد بود.
منافقانى که داراى نفاق اعتقادى هستند، در همهى ادوار وجود داشته اند؛ به ويژه زمانى که اسلام در قدرت است و بر دشمنانش غالب مىباشد. بنابراين، هرکس چيزى از شريعت الهى يا روش پيامبر صلى الله عليه وسلم و حکمش را - امر باشد يا نهى و جزو عقايد باشد يا احکام- را دوست نداشته باشد و از آن متنفر باشد، به خود ستم کرده و خويشتن را در معرض عذابى قرار داده است که طاقتش را ندارد. مانند روي کردى که بسيارى از منافقان اين دوران مانند مادى گرايان و ليبرال ها و غرب زدگان دارند و احکامى را که الله متعال نازل کرده است، بد و ناشايست مىپندارد؛ مانند قوانين کيفرى و مجازات هاى اسلامى دربارهى دزدى، شراب خوارى، قصاص قاتل که به عمد و به ناحق مرتکب قتل شده و نيز قوانينى از اين قبيل که ديهى زن، نصف ديهى مرد مىباشد. اين ها با شريعتى که پيامبر صلى الله عليه وسلم از سوى الله متعال آورده است، بغض و دشمنى دارند و از دايرهى اسلام بيرون هستند. اگر کسى، خود به حکمى شرعى که آن را بد مىداند، عمل کند، باز هم فايده اى ندارد و مسلمان نيست؛ مانند کسى که چندهمسرى را به طور مطلق و از اساس، بد مىداند و با اين حکم شرعى که چندهمسرى را جايز قرار داده است، بغض دارد؛ حتى اگر خود تجديد فراش کند، باز هم کافر است.
هم چنين کسى که حکم برابر بودن گواهى دو زن با گواهى (شهادت دادن) يک مرد را بد مىداند و يا با پاره اى از احکامى که از متون دينى و وحى الهى ثابت شده است، مخالفت مىکند و آن ها را بر خلاف عقل يا واقعيت مىپندارد، کافر است. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْسًا لَّهُمْ وَأَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ (8) ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ (9)﴾ [محمد: 8 - 9].
«و هلاکت و نابودى بر کافران باد و الله اعمالشان را نابود و تباه کرد. اين، بدان سبب بود که آنان آن چه را الله نازل کرده است، ناگوار دانستند؛ پس (الله) اعمالشان را تباه نمود».
الله متعال، در اين آيات، از کسانى که شريعت الهى را ناگوار مىدانند، به عنوان کافران ﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا﴾ ياد کرده و بيان فرموده است: به سببِ اين کفر که ﴿كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ﴾، همهى اعمال نيکشان از ميان مىرود؛ زيرا کفر، هيچ عمل نيکى باقى نمىگذارد: ﴿فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ﴾.
بسيارى از کسانى که نام مسلمان را بر خود گذاشته اند، آشکارا يا به اشاره نسبت به بسيارى از احکام الهى و رهنمودهاى نبوى، گستاخى و اظهار ناخرسندى مىکنند و به شيوههاى گوناگون اين ميل باطنى خود را بروز مىدهند و شريعت الهى را رد مىنمايند؛ گاه مىگويند: ديگر ضرورتى به اين شريعت وجود ندارد؛ و گاه مىگويند: اين شريعت، براى زمانى بوده که گذشته و حال، تاريخ استفاده از آن سپرى شده است! همهى اين ها به معناى دشمنى و مخالفت با الله و پيامبر اوست.
اگر کسى مرتکب کار حرامى شود و در عين حال، به حرام بودن آن، اذعان داشته باشد، مثل شراب خوار، زناکار يا رباخوارى که حرام بودن عملش را قبول دارد، حکمش مانند ساير گنهکاران است؛ يعنى مجازات يا آمرزش او به ارادهى الهى بستگى دارد؛ اگر الله عزوجل بخواهد، عذابشان مىکند و اگر بخواهد، آنان را مىآمرزد. لذا اگر کسى مرتکب عمل حرام مىشود، بدين معنا نيست که حرام بودن آن را بد مىداند يا اگر کسى عمل واجبى را ترک مىکند، نشان گر اين نيست که آن شخص با اصل اين حکم مشکل و دشمنى دارد؛ لذا کسى که ارتکاب گناه کبيره را نشانهى دشمنى با احکام الهى مىپندارد، راه خوارج را در پيش گرفته است که ارتکاب گناه کبيره را کفر مىدانند و معتقدند که هرکس مرتکب گناه کبيره شود، هميشه در دوزخ خواهد ماند.
آيات، احاديث و آثار فراوانى، نشان گر اين است که هر مسلمانى، مرتکب گناه کبيره شود، هم چنان مسلمان باقى مىماند و ارتکاب گناه کبيره، لزوماً به معناى دشمنى با شريعت نيست. از جمله روايتى که بخارى رحمه الله در «صحيح» خود از طريق زيد بن اسلم از پدرش از عمر بن خطاب -رضي الله عنه- روايت کرده است: در زمان رسول الله صلى الله عليه وسلم مردى به نام عبدالله بود که پيامبر صلى الله عليه وسلم را مىخنداند و به فرمان پيامبر صلى الله عليه وسلم از بابت شراب خوارى، شلاق خورده بود؛ روزى او را با همين جُرم نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم آوردند؛ او را به دستور پيامبر صلى الله عليه وسلم زدند. يکى از حاضران گفت: خدا لعنتش کند که او را چه زياد - به جُرم شراب خواري- نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم مىآورند! پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «لا تَلْعَنُوهُ، فَوَاللَّهِ مَا عَلِمْتُ إلاَّ أنَّهُ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ». يعنى: «او را لعنت نکنيد؛ به الله سوگند، آن گونه که من مىدانم، او الله و پيامبرش را دوست دارد».
نکته: ميان بد دانستن اصل و اساسِ شريعتى که پيامبر صلى الله عليه وسلم آورده است، با اين که انجام يک عمل دينى براى انسان، دشوار باشد، تفاوت زيادى وجود دارد؛ چنان که هيچ زنى دوست ندارد شوهرش براى او هوو بياورد يا تجديد فراش کند. هم چنين پيکار و جهاد با کفار، عمل سخت و دشوارى است؛ زيرا جان و مالِ انسان در خطر مىافتد. همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ﴾ [البقرة: 216].
«جنگ و جهاد در راه الله بر شما فرض شده؛ هرچند برايتان ناگوار است».
همين طور وضو گرفتن در هواى سرد، سخت و دشوار مىباشد؛ پيامبر صلى الله عليه وسلم فرموده است: «إسباغ الْوُضوءِ على الْمَكَارِهِ». يعنى: «تکميل وضو در سختي ها (سبب از ميان رفتن خطاها و رفع درجات است)».
اين، کاملاً طبيعى است و از اختيار انسان، خارج مىباشد؛ زن باايمانى که دوست ندارد هوو داشته باشد، از اصل شريعت و جواز چندهمسرى براى مرد، بدش نمىآيد و اين حکم عمومى را در اسلام قبول دارد؛ فقط راضى نيست که شوهرش دوباره ازدواج کند و برايش هوو بياورد.
انسان، به طور طبيعى، جان و مالش را دوست دارد؛ از اين رو چه بسا يک مجاهد يا رزمنده و جهادگر، ضمن اين که به فضيلت جهاد و پيکار در ر اه اسلام اذعان دارد، جهاد و پيکار با کفار، براى او دشوار است؛ لذا اين که الله عزوجل مىفرمايد: ﴿وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ﴾ بدين معناست که جنگ و جهاد در راه الله، براى شما سخت و دشوار مىباشد. زيرا مجاهد، گذشته از سختي هايى که در سفر جهاد و هنگام رويارويى با دشمنان، متحمل مىشود، هر لحظه ممکن است زخمى يا کشته شود. و اين، آسان نيست.
ناقض ششم: به ريشخند گرفتن چيزى يا بخشى از دين پيامبر صلى الله عليه وسلم و مسخره کردن پاداش يا مجازات آن يا آيات الله، کفر است]
زيرا الله متعال مىفرمايد:
﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ (65) لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ إِن نَّعْفُ عَن طَائِفَةٍ مِّنكُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ (66)﴾ [التوبة: 65 - 66].
«و اگر آنان را بازخواست کنى (که چرا چنين سخنانى گفته ايد)، مىگويند: ما فقط شوخى و بازى مىکرديم. بگو: آيا الله، و آيات و پيامبرش را به مسخره مىگيريد؟ عذر و بهانه نياوريد؛ به راستى پس از ايمانتان، کفر ورزيده ايد. اگر گروهى از شما را ببخشيم، گروه ديگرى را عذاب خواهيم کرد؛ چرا که مجرم بوده اند».
الله متعال، کسانى را که آيات او را به بازى و مسخره مىگيرند، به عذابى خوارکننده، تهديد نموده و فرموده است:
﴿وَإِذَا عَلِمَ مِنْ آيَاتِنَا شَيْئًا اتَّخَذَهَا هُزُوًا أُوْلَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ (9)﴾ [لجاثيه: 9].
«و چون چيزى از آياتمان را دريابد، آن را به مسخره مىگيرد؛ چنين کسانى عذاب خفت بارى (درپيش) دارند».
در قرآن کريم، فقط مشرکان و کافران به عذاب خفت بار تهديد شده اند. گفتنى است: منظور از آيات الهى، رهنمودها، حجت ها، اوامر و نواهى خداوندى است.
ابن حزم در «الفصل» مىگويد: «از متون دينى ثابت است که هرکس الله متعال يا يکى از فرشتگان يا پيامبرانش را مسخره کند يا يکى از آيههاى قرآن يا فرايض دينى را به ريشخند بگيرد، از آن جا که همهى اين ها، آيات الهى است، در صورتى که بر او اتمام حجت شده باشد، کافر است». [الفصل فى الملل والأهواء والنحل، ج3، ص299].
اگر قصد مسخره کننده، شوخي باشد حکم آن چيست؟
لذا به ريشخند گرفتن دين، خروج و ارتداد از اسلام و آيين برگزيده ترين بندهى الله، محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم به شمار مىآيد؛ هرچند قصد مسخره کننده، شوخى باشد. همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ (65) لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ إِن نَّعْفُ عَن طَائِفَةٍ مِّنكُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ (66)﴾ [التوبة: 65 - 66].
«و اگر آنان را بازخواست کنى (که چرا چنين سخنانى گفته ايد)، مىگويند: ما فقط شوخى و بازى مىکرديم. بگو: آيا الله، و آيات و پيامبرش را به مسخره مىگيريد؟ عذر و بهانه نياوريد؛ به راستى پس از ايمانتان، کفر ورزيده ايد. اگر گروهى از شما را ببخشيم، گروه ديگرى را عذاب خواهيم کرد؛ چرا که مجرم بوده اند».
اين آيه، نشان گر اين است که مسخره کردن الله، مسخره کردن پيامبر صلى الله عليه وسلم يا به ريشخند گرفتن چيزى از شريعت و دين محمد صلى الله عليه وسلم کفر است، و هرکس يکى از اين ها يا جزئى از دين را به ريشخند بگيرد، گويا همهى اين ها يا تمام دين را استهزا کرده است. آيهى يادشده، دربارهى گروهى از منافقان نازل شد که پيامبر صلى الله عليه وسلم و يارانش را به ريشخند گرفتند؛ لذا الله عزوجل بيان نمود که اين ها، کافرند. ابن جرير و جز او، از طريق هشام بن سعد از زيد بن اسلم از عبدالله بن عمر رضي الله عنهما روايت کرده اند: شخصى در غزوهى تبوک در ميان جمع گفت: من، نديدم که کسى مثلِ اين ها، پُرخور، پُراشتها، دروغ گو و هنگامِ رويارويى با دشمن، ترسو باشد! [منظورش پيامبر صلى الله عليه وسلم و اصحاب -رضي الله عنهم- بودند]. شخصى [به نام عوف بن مالک -رضي الله عنه-] در برابرش ايستاد و گفت: اى دروغ گو! تو، منافقى. سخنت را به اطلاع پيامبر صلى الله عليه وسلم مىرسانم. در نتيجه پيامبر صلى الله عليه وسلم از اين موضوع اطلاع يافت و اين آيات نازل شد. عبدالله بن عمر رضي الله عنهما مىگويد: آن مرد را ديدم که خودش را به بندِ پالان شتر پيامبر صلى الله عليه وسلم آويزان کرده بود و در حالى که پاهايش روى زمين کشيده مىشد و در اثر برخورد سنگ ها، زخمى شده بود، مىگفت: اى رسول خدا! قصدى جز شوخى نداشتم و رسول الله صلى الله عليه وسلم در پاسخش اين آيات را تلاوت مىکرد.
بدين سان الله عزوجل به کافر بودن چنين کسانى حکم فرمود و عذرخواهى آنان را نپذيرفت؛ هرچند عذرخواهى مىکردند و مىگفتند: ﴿إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ﴾: «ما، فقط بازى و شوخى مىکرديم». الله متعال به آن ها فرمود: ﴿لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ﴾: «عذر و بهانه نياوريد؛ به راستى شما پس از ايمانتان، کافر شديد». ايمان، به بندهى مؤمن اجازه نمىدهد که پيامبرش يا دينش را به ريشخند بگيرد؛ ولى وقتى ايمان، ضعيف باشد، انسان گفتن سخنان کفرآميز را به شوخى مىگيرد و به نامِ شوخى، سخنان کفرآميزى مىگويد.
مسخره کردن دين الهي از نشانههاي منافقان و کافران
مسخره کردن دين الهى، يکى از نشانههاى کافران است؛ الله متعال مىفرمايد:
﴿وَإِذَا رَأَوْكَ إِن يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُوًا أَهَذَا الَّذِي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا (41) إِن كَادَ لَيُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلَا أَن صَبَرْنَا عَلَيْهَا وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلًا (42)﴾ [الفرقان: 41 - 42]
«و هنگامى كه تو را مىبينند، فقط مسخره ات مىکنند (و مىگويند:) آيا اين، همان شخصى است كه الله، او را به عنوان پيامبر برانگيخته است؟! اگر ما، بر پرستش بت هايمان ايستادگى نمى كرديم، نزديك بود ما را از پرستش آن ها منحرف كند. و آن گاه كه عذاب را ببينند، خواهند دانست چه كسى گمراه تر است».
و نيز يکى از ويژگي هاى منافقان است:
﴿إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كَانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ (29) وَإِذَا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغَامَزُونَ (30) وَإِذَا انقَلَبُوا إِلَى أَهْلِهِمُ انقَلَبُوا فَكِهِينَ (31) وَإِذَا رَأَوْهُمْ قَالُوا إِنَّ هَؤُلَاءِ لَضَالُّونَ (32) وَمَا أُرْسِلُوا عَلَيْهِمْ حَافِظِينَ (33)﴾ [المطففين: 29 - 33].
«بدکاران همواره به مؤمنان مىخنديدند و چون از کنارشان مىگذشتند، آنان را با اشارهى چشم و ابرو به مسخره مىگرفتند. و آن گاه که نزد خانوادهى خويش باز مىگشتند، به ناز و نعمتى که داشتند (و به سبب مسخره کردن مؤمنان) شادمان مىگشتند. و هنگامى که مؤمنان را مىديدند، مىگفتند: اين ها واقعاً گمراهند. در صورتى که به نگهبانى مؤمنان، فرستاده و گماشته نشده بودند».
در حکم مسخره کردن از دين، اعتقاد شخص شرط نيست که با نيت بد يا خوب انجام گرفته باشد
کسى که الله يا آياتش و يا چيزى از دين و شريعت الهى را مسخره کند، کافر است؛ گرچه به گمان خود، قصد استهزا نداشته باشد و نماز بخواند و روزه بگيرد. يعنى با مسخره کردن و گفتن سخن مسخره آميز، از دين خارج مىشود؛ فرقى نمىکند که در قلبش به آن چه مىگويد، باور داشته باشد يا خير؛ همان گونه که در قرآن آمده است، منافقان، فکرش را هم نمىکردند که با گفتن چنين سخنانى، کافر مىشوند؛ بلکه گمان مىبردند که عذرشان پذيرفته است، ولى عذر و بهانه اى که آوردند، پذيرفته نشد و خروجشان از دين، ثابت گشت. اين، حکم الهى است و حکم الهى، قطعى است.
الله متعال مىفرمايد:
﴿أَكَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ﴾ [آل عمران: 106].
«آيا پس از ايمان آوردن، کافر شديد؟».
شيخ الاسلام ابن تيميه دربارهى اين آيه مىگويد: «از اين آيه چنين برمي آيد که آن ها گمان نمىکردند که مرتکب کفر مىشوند و چنين عملى - به ريشخند گرفتن الله و آياتش- را کفر نمىدانستند؛ لذا روشن شد که هرکس ايمان داشته باشد و الله و پيامبرش را مسخره کند، کافر مىشود. چنان که اين ها نيز ايمانى ضعيف داشتند و چون مرتکب اين عمل کفرآميز شدند که آن را فقط حرام مىدانستند، نه کفر، باز هم به مرتد شدن آن ها حکم گرديد؛ گرچه اين عمل را جايز نمىدانستند». [المجموع، ج7، ص273].
مسخره کردن بر دو نوع است: آشکار و کنايه
اول: مسخره کردن آشکار؛ مانند سخنى که منافقان گفتند و دربارهى آن ها، آيههاى مذکور، نازل شد؛ آن ها، پيامبر صلى الله عليه وسلم و يارانش را با عباراتى چون پرخور، دروغ گو و بزدل به ريشخند گرفتند. يا مانند سخنِ آن دسته از آن ها که مىگويند: اين، دينِ بي پايه يا دين احمقانه اى است!
دوم: استهزاى غيرآشکار با اشارهى دست يا ادا و اطوار در هنگام تلاوت قرآن کريم يا مطالعهى سنت پيامبر صلى الله عليه وسلم يا مشاهدهى شعاير دينى يا بلند کردن صدا در برابر صداى تلاوت قرآن يا هنگامى که احاديث نبوى قرائت مىشود به قصد استهزا يا بي احترامى به کتاب و سنت؛ زيرا استهزا و بي احترامى، يکى است و اين، مسأله اى به گستردگى دريايى بي کران مىباشد.
خطورت استهزاء به دين و شعاير آن و حکم همنشيني با مسخره کنندگان
مسألهى استهزا به اندازه اى خطرناک است که الله متعال، از هم نشينى با مسخره کنندگان برحذر داشته و فرموده است:
﴿وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آيَاتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذًا مِّثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا (140)﴾ [النساء:140].
«و الله (اين حکم را) در قرآن بر شما نازل کرده که چون شنيديد گروهى آيات الهى را انکار و استهزا مىکنند، با آنان ننشينيد تا آن که به گفتار ديگرى بپردازند؛ زيرا در اين صورت شما نيز همانند آنان هستيد. الله، همهى منافقان و کافران را در دوزخ جمع مىکند».
ابن کثير در «تفسير» خود، ذيل اين آيه مىگويد: «يعنى اگر شما پس از اين که اين حکم به شما رسيد، مرتکب اين عمل ممنوع شويد و به نشستن با آن ها در مکانى که آيات الهى را انکار و مسخره مىکنند، راضى شويد و کارى به کارِشان نگيريد و در عمل تأييدشان کنيد، در حقيقت در اين عمل با آنان مشارکت کرده ايد». [تفسير القرآن العظيم، ابن کثير، ج1، ص567].
حکم مسخره کننده به اجماع مسلمانان، کفر مىباشد
هرکس به پيامبر صلى الله عليه وسلم دشنام بگويد، به اجماع مسلمانان، کافر است؛ و گروهى از علماى نام دار امت مانند اسحاق بن راهويه، محمد بن سحنون، ابن عبدالبر، ابوبکر فارسى، قاضى عياض، سبکى و ابن تيميه و ... اجماع امت را در اين باره نقل کرده اند. قاضى عياض، ضمن نقل اجماع امت در اين باره، مىگويد: « ... هرکس به پيامبر صلى الله عليه وسلم دشنام دهد يا بر او خرده بگيرد يا از او بد بگويد يا عيبى را به آن بزرگوار يا اصالتش نسبت دهد و يا دينش يا يکى از ويژگي هايش را زشت بداند يا از او بدگويى کند يا به قصد بي احترامى و ناسزاگفتن، او را به چيزى تشبيه نمايد که شايسته اش نيست يا او را نکوهش کند و حرمتش را بشکند يا از مقامش بکاهد و تحقيرش نمايد، همهى اين ها، حکم ناسزاگويى به پيامبر والامقام صلى الله عليه وسلم را دارد. هم چنين اگر کسى نفرينش کند يا بر ضد او دعا نمايد يا برايش چيزِ بدى آرزو کند يا به قصد نکوهش، چيزى را به او نسبت دهد که شايسته اش نيست و يا با عبارات سبک و ناشايست با آبروى آن بزرگوار بازى نمايد و سخنان زشت و دروغينى درباره اش بگويد يا مشکلاتى را که بر او گذشته است، عيبى براى وى بداند يا او را به خاطر برخى از عوارض بشرى که برايش اتفاق افتاده، نکوهش کند، همهى اين ها به اجماع صحابه و ائمهى فتوا از زمان صحابه -رضي الله عنهم- تا زمانِ ما، کفر است و اختلافى دربارهى مباح بودن خونِ چنين شخصى در ميان علماى امت و سلف صالح سراغ نداريم و جمع زيادى از علما، اجماع امت را دربارهى کافر بودن و قتل چنين فردى، نقل کرده اند». [شفا، قاضى عياض، ج2، ص932].
حکم مسخره کردن صحابه (ياران پيامبر) و انواع آن
مسخره کردن صحابه -رضي الله عنهم- و ناسزا گفتن به آن ها، بر چند گونه است:
نوعى از آن، به اجماع امت، کفر و خروج از اسلام مىباشد؛ مانند مسخره کردن عموم صحابه يا ناسزاگويى به همهى آن ها به طور کلى يا متهم ساختن آنان به نفاق يا ارتداد؛ به گونه اى که از همهى آن ها جز عده اى اندکى، با عناوينى چون منافق، مرتد و ازدين برگشته ياد شود. گروهى از علما از جمله ابن حزم اندلسى، قاضى ابويعلى، سمعانى و ابن تيميه، ابن کثير و ... اجماع امت را در اين باره ذکر کرده اند. زيرا هدف کسى که به عموم صحابه -رضي الله عنهم- دشنام مىدهد يا آن ها را به ريشخند مىگيرد، اين است که اساس اسلام را زيرِ سؤال ببرند و بر دين اسلام و پيامبرش خرده بگيرند. از اين رو با وجود تفاوت هاى اخلاقى و خدادادى آن ها، اين خرده گيري ها را دربارهى عموم صحابه، مطرح و بزرگ مىکنند. هم چنين کسى که يکى از صحابه را نه به خاطر شخصيت و ويژگي هاى اخلاقى و خدادادى اش، بلکه به قصد ضربه زدن به دين و پيامبر صلى الله عليه وسلم، مسخره مىکند، کافر است.
نوع ديگرى از مسخره کردن صحابه يا ناسزاگويى به آن ها، کفر نيست؛ ولى کسى که چنين روي کردى دارد، فاسق است و سزاوار مجازات؛ يعنى کسى که عدهى اندکى از صحابه، نه همه يا اکثريت آنان را مسخره مىکند و آنان را به بزدلى، بُخل، کم علمى و ديگر صفات زشت، متهم مىنمايد، کافر نيست.
حکم مسخره کردن علما و نيکوکاران و صالحان
مسخره کردن علما و نيکوکاران نيز دو حالت دارد:
اول: به ريشخند گرفتن خودِ آن ها؛ مانند مسخره کردن ويژگى اخلاقى يا جسمى آن ها. اين، کفر نيست، بلکه حرام است؛ زيرا الله متعال مىفرمايد:
﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِّن نِّسَاءٍ عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَن لَّمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (11)﴾ [الحجرات: 11].
«اى مؤمنان! هيچ گروهى نبايد گروه ديگرى را مسخره کند؛ چه بسا (آن ها که مسخره مىشوند) از اين ها (که مسخره مىکنند،) بهتر باشند. و نيز زنان نبايد ساير زنان را مسخره نمايند. چه بسا زنانى که مسخره مىشوند از زنانى که مسخره مىکنند، بهتر باشند. و به عيب جويى از يکديگر نپردازيد و همديگر را با لقب هاى زشت صدا نزنيد».
دوم: هدف از مسخره کردن علما و نيکوکاران، به ريشخندگرفتن علم و نيکى آن هاست. اين، کفر و خروج از دايرهى اسلام است؛ زيرا هدف از استهزا، خودِ علما و نيکوکاران نيستند، بلکه هدف، دينى است که آن ها حاملِ آن هستند. الله عزوجل اين نوع مسخره کردن را به ريشخند گرفتن اسلام برشمرده و فرموده است:
﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ (65) لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ إِن نَّعْفُ عَن طَائِفَةٍ مِّنكُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ (66)﴾ [التوبة:65 - 66].
«و اگر آنان را بازخواست کنى (که چرا چنين سخنانى گفته ايد)، مىگويند: ما فقط شوخى و بازى مىکرديم. بگو: آيا الله، و آيات و پيامبرش را به مسخره مىگيريد؟ عذر و بهانه نياوريد؛ به راستى پس از ايمانتان، کفر ورزيده ايد. اگر گروهى از شما را ببخشيم، گروه ديگرى را عذاب خواهيم کرد؛ چرا که مجرم بوده اند».
همان گونه که پيش تر گذشت، اين آيات دربارهى گروهى از منافقان نازل شد که پيامبر صلى الله عليه وسلم و يارانش را به ريشخند گرفتند؛ لذا الله عزوجل بيان نمود که اين ها، کافرند. ابن جرير و جز او، از طريق هشام بن سعد از زيد بن اسلم از عبدالله بن عمر رضي الله عنهما روايت کرده اند: شخصى در غزوهى تبوک در ميان جمع گفت: من، نديدم که کسى مثلِ اين ها، پُرخور، پُراشتها، دروغ گو و هنگامِ رويارويى با دشمن، ترسو باشد! [منظورش پيامبر صلى الله عليه وسلم و اصحاب -رضي الله عنهم- بودند]. شخصى [به نام عوف بن مالک -رضي الله عنه-] در برابرش ايستاد و گفت: اى دروغ گو! تو، منافقى. سخنت را به اطلاع پيامبر صلى الله عليه وسلم مىرسانم. در نتيجه پيامبر صلى الله عليه وسلم از اين موضوع اطلاع يافت و اين آيات نازل شد. عبدالله بن عمر رضي الله عنهما مىگويد: آن مرد را ديدم که خودش را به بندِ پالان شتر پيامبر صلى الله عليه وسلم آويزان کرده بود و در حالى که پاهايش روى زمين کشيده مىشد و در اثر برخورد سنگ ها، زخمى شده بود، مىگفت: اى رسول خدا! قصدى جز شوخى نداشتم و رسول الله صلى الله عليه وسلم در پاسخش اين آيات را تلاوت مىکرد.
الله متعال مسخره کردن مؤمنان را يکى از دلايل رفتن به دوزخ برشمرده و فرموده است:
﴿قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِ (108) إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِّنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ (109) فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنسَوْكُمْ ذِكْرِي وَكُنتُم مِّنْهُمْ تَضْحَكُونَ (110)﴾ [المؤمنون: 108 - 110]
«(پروردگار به دوزخيان) مىگويد: در دوزخ خوار و ساکت باشيد و با من سخن نگوييد. همانا گروهى از بندگانم مىگفتند: اى پروردگارمان! ايمان آورديم؛ پس ما را بيامرز و بر ما ببخشاى که تو، بهترين بخشاينده اي. ولى شما، آنان را به ريشخند گرفتيد؛ تا آن جا که مسخره کردنِ آنان مرا از خاطرتان برد و شما به آنان مىخنديديد».
ناقض هفتم: [سحر است که از آن جمله منصرف کردن و علاقه مند ساختن بين اشخاص با سحر به طور کاذب مىباشد و هرکس انجامش دهد يا به آن راضى شود، کافر است
معناي سحر در لغت و اصطلاح:
زيرا الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولَا إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ﴾ [البقرة: 102].
«(آن دو فرشته، طرز باطل کردن سحر را به مردم آموزش مىدادند) وبه هيچ کس چيزى ياد نمىدادند مگر اين که (ابتدا) به او مىگفتند: ما وسيلهى آزمايشيم؛ مبادا کافر شوي».
سحر در زبان عربى به چيزى گفته مىشود که سببى مخفى يا علتى ناشناخته و ظريف دارد؛ چنان که پايانِ شب را به سبب مخفى بودن اعمال در اين زمان، «سَحَر» مىنامند. هم چنين به ريه (شُش)، «سَحْر» مىگويند؛ زيرا در بدن مخفى است و مجارى ظريفى به ساير قسمت هاى بدن دارد. ابوجهل در رثاى عتبه که در جنگ بدر کشته شد، گفت: «انتفخ سَحْرُهُ»؛ يعنى: ريه اش از ترس، باد کرد.
سحر، طلسم ها، وِردها و افسون هايى است که مىخوانند و مىنويسند و به وسيلهى آن، شياطين را به کار مىگيرند تا به کسى که مىخواهند، آسيب برسانند. سحر، حقيقت دارد؛ يعنى گاه در قلب و عقل و ارادهى فرد، اثر مىگذارد و او را از کارى منصرف و به کارى ديگر، علاقه مند مىکند. از اين رو به سحر، «صرف و عطف» نيز گفته اند؛ يعنى منصرف کردن و علاقه مند ساختن. چنان که مردى را به زنش بي رغبت مىکنند و بر عکس.
علما دربارهى مصاديق و نمونههاى سحر يا حد و اندازهى آن، اختلاف نظر دارند؛ علتش، گوناگونى و فراوانى شيوههاى سحر و جادوست. علامه شنقيطى مىگويد: «سحر در اصطلاح، تعريف جامع و مشخصى ندارد؛ و اين، به سبب تنوع و فراوانى شيوههاى آن است و نمىتوان در ميان دو گزينه، قدر مشترکى براى آن مشخص کرد؛ به گونه اى که گاه يک تعريف در يک مورد، کامل است و در موردى ديگر، ناقص يا نادرست. از اين رو علما دربارهى حد و اندازهى سحر و ارائهى يک تعريف مشخص از آن، اختلاف نظر شديدى دارند». [أضواء البيان، شنقيطى، ج4، ص444].
آيا سحر و ساحري حقيقت دارد؟
جمهور علما بر اين باورند که سحر، حقيقت دارد و اين، ديدگاهِ اهل سنت و جماعت است. ابن هبيره در کتاب «الإشراف على مذاهب الأشراف» مىگويد: «به اجماع علما، سحر، حقيقت دارد، جز ابوحنيفه رحمه الله که گفته است: از نظر من، سحر، حقيقت ندارد».
معتزله نيز بر اين باورند که سحر، حقيقت ندارد؛ دليلشان، اين است که الله متعال، فرموده است:
﴿يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى﴾ [طه: 66].
«در اثر جادويشان چنين به نظر موسى رسيد که ريسمان ها و عصاهايشان حرکت مىکند».
اين ها مىگويند: ﴿يُخَيَّلُ﴾، يعنى چنين تصور مىشد و اين، نشان مىدهد که سحر، حقيقت ندارد.
ديدگاه درست، اين است که سحر، حقيقت دارد؛ همان گونه اقوال فراوانى در اين باره از صحابه، تابعين و سلف صالح وجود دارد؛ البته تخييل يا ايجاد تصور که حقيقت ندارد، يکى از انواع جادوست.
در بسيارى از موارد، جادوگر براى اجراى جادو يا سحر خود، از غيرالله و ارواح خبيثه کار مىگيرد تا جادويش به انجام برسد؛ پيامبر صلى الله عليه وسلم سحر را در کنار شرکِ به الله، جزو گناهان بسيار بزرگى برشمرده است که انسان را به هلاکت و نابودى مىکشاند. همان گونه که در «صحيحين» آمده است: پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «اجْتَنِبُوا السَّبْعَ المُوبِقَات». يعنى: «از هفت گناهِ مهلِک بپرهيزيد». پرسيدند: اين ها، چه گناهانى هستند؟ فرمود: «الشِّرْكُ بِاللَّه، السِّحْر، ... ». يعنى: «شرک به الله، سحر و ... ».
شرک بودن سحر و ساحري از دو جهت مىباشد
نکته: سحر، از دو جهت ذيل شرک مىگنجد:
يکم: در سحر، از جن ها و شياطين، استفاده مىشود؛ بدين سان که ساحر براى نزديکى به جن ها و شياطين، هر چه از او بخواهند، بر خلاف دستورهاى الهى انجام مىدهد تا او را به مقصودش برسانند؛ به عبارت ديگر، سحر و جادوگرى، نتيجهى آموزشى است که شيطان ها به جادوگران مىدهند. همان گونه که الله متعال مىفرمايد:
﴿وَلَكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ﴾ [البقرة: 102].
«بلکه اين شياطين بودند که کفر ورزيدند و به مردم، سحر تعليم مىدادند».
دوم: در سحر، ادعاى غيب وجود دارد؛ يعنى ادعا ى چيزى که ويژهى الله متعال است:
﴿قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ﴾ [النمل: 65].
«بگو: جز الله هيچ يک از موجودات آسمان ها و زمين، غيب نمى داند».
ادعاى غيب يا ادعاى مشارکت با الله در دانستن غيب، کفر و گمراهى آشکارى است. لذا اصل بر اين است که سحر، کفر و شرک مىباشد؛ گرچه
انواع سحر و حكم آن
برخى از انواع سحر، به حدّ کفر و شرک نمىرسند. از اين رو نتيجه مىگيريم که از اين باب، سحر بر دو گونه است:
نوع اول: شرک است؛ يعنى سحرى که به واسطهى شياطين انجام مىشود؛ در اين نوع براى اين که جادوگر، سحرش را به انجام برساند، به قربانى کردن و عبادت و پرستش شياطين روى مىآورد.
نوع دوم: ستم و تجاوز است؛ يعنى سحرى که به وسيلهى معجون ها و برخى داروها و مواد عجيب و غريب براى اذيت و آزار مردم و بازداشتن آن ها از تصميم ها و اهدافشان به انجام مىرسد.
نوعى سحر حرکتى يا ورزشى هم وجود دارد که به قدرت جسمى و سرعت حرکت و تردستى برمي گردد؛ و نيز نوعى سحر که وارونه جلوه دادن واقعيت است و در واقع نوعى نيرنگ و کَلَک مىباشد. چنين مواردى از آن جهت در مجموعهى سحر مىگنجند که با ظرافت و تردستى انجام مىشوند، به گونه اى که سبب يا علتشان مخفى مىمانَد. زيرا سحر در لغت به کارى گفته مىشود که علتش ناشناخته باشد. چنان که در حديث آمده است: «إِنَّ مِنَ الْبَيَان لَسِحْرًا». يعنى: «برخى از سخنان، به سان سحر است»؛ به عبارت ديگر، با اين که کنهِ برخى از سخنان، روشن نيست، ولى به چشم مىآيند.
حکم ساحر در اسلام
حکم ساحر نيز از تقسيم بندى انواع سحر که پيش تر گذشت، روشن مىشود و علما در اين باره دو ديدگاه دارند:
عده اى چون نويسندهى کتاب، امام محمد بن عبدالوهاب، سحر را به طور مطلق کفر دانسته اند و اين، ديدگاهِ جمهور علماست. زيرا الله متعال مىفرمايد:
﴿وَاتَّبَعُوا مَا تَتْلُوا الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولَا إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ﴾ [البقرة: 102].
«و از آن چه شياطين، دربارهى پادشاهى سليمان (به هم مىبافتند و براى مردم) مىخواندند، پيروى کردند؛ در حالى که سليمان هيچ گاه کفر نورزيد. بلکه اين شياطين بودند که کفر ورزيدند و به مردم، سحر تعليم مىدادند و نيز آن چه را که بر دو فرشتهى بابل (به نام هاي) هاروت و ماروت نازل شد. (آن دو فرشته، طرز باطل کردن سحر را به مردم آموزش مىدادند) وبه هيچ کس چيزى ياد نمىدادند مگر اين که (ابتدا) به او مىگفتند: ما وسيلهى آزمايشيم؛ مبادا کافر شوي».
و برخى از علما به تقسيم بندى يادشده تصريح کرده اند و همين ديدگاه، صحيح تر است؛ لذا کسانى که سحر را کفر دانسته اند، منظورشان نوع اول آن بوده است. از آن جا که دربارهى حکم سحر اختلاف نظر وجود دارد، دامنهى اين اختلاف به حکم ساحر نيز رسيده است که آيا به عنوان مرتد، کشته مىشود يا خير؟ لذا اگر سحرش، کفر باشد، او را به عنوان مرتد، اعدام مىکنند و اگر سحرش کفر نباشد، فقط به خاطر جلوگيرى از تبه کارى و اذيت و آزارش، او را به قتل مىرسانند؛ البته با در نظر گرفتن مصلحت که آيا بهتر است او را بکشند يا نه؟
ابن هبيره در «الإشراف على مذاهب الأشراف» مىگويد: آيا ساحر، صرفاً به خاطر جادوگرى و به کار بردن سحر کشته مىشود يا خير؟ مالک و احمد گفته اند: آرى. و شافعى و ابوحنيفه گفته اند: خير. لذا اگر ساحرى، کسى را با سحر خود بکشد، از ديدگاه مالک، شافعى و احمد، بايد او را کشت؛ و ابوحنيفه گفته است: کشته نمىشود، مگر اين که اين عمل را تکرار نمايد يا به کشتن شخص معينى از طريق سحر، اقرار کند. بنابراين، کشتن ساحر از ديدگاه مالک و احمد، يک حد يا مجازات است و از ديدگاهِ شافعى براى قصاص مىباشد».
نکته: در سنت رسول الله هيچ خبر مرفوع و متصلى به پيامبر صلى الله عليه وسلم در دست نيست که به کشتن ساحر دستور داده باشند. البته ترمذى در «سننِ» خود، [سنن ترمذى (4/ 60)]. و نيز طبرانى در «الکبير» [المعجم الکبير، طبرانى، (2/ 161)] و دارقطنى [سنن دارقطنى (3/ 114)] و ... روايتى در اين زمينه نقل کرده اند که درخورِ بررسى است؛ اين ها از طريق اسماعيل بن مسلم مکى از حسن بصرى از جندب از رسول الله صلى الله عليه وسلم روايت کرده اند: «حَدّ السَّاحِر ضَرْبُه بِالسَّيْفِ». يعنى: «حد ساحر، ضربهى شمشير است». اين، خبرى است که نمىتوان آن را مرفوع* دانست؛ يعنى رفع آن صحيح نيست. زيرا دربارهى اسماعيل، اضطراب وجود دارد؛ [يعنى در روايتش اختلافاتى وجود دارد که ترجيح ميان آن ها ممکن نيست. (مترجم)]. گاه بدون ارسال و انقطاع، يعنى به صورت متصل روايت مىکند و گاه با ارسال، يعنى به صورت مرسل. [مرسل، روايتى است که راوى صحابى، در سندش ذکر نشده باشد. (مترجم)].
[* مرفوع، گفتار يا کردارى است که به پيامبر صلى الله عليه وسلم نسبت داده مىشود؛ فرقى نمى کند که متصل باشد، يا منقطع يا مرسل. البته خطيب، روايت مرسل را مرفوع نمى داند؛ بلکه مىگويد: مرفوع، عبارت است از خبرى که صحابى از رسول الله صلى الله عليه وسلم نقل مىکند. (مترجم)].
در روايتى که طبرانى در «المعجم الکبير» نقل کرده، خالد العبدى از اسماعيل، متلابعت نموده است و خالد، ضعيف است. ترمذى، موقوف بودن اين روايت را درست دانسته است. وى در «العلل» مىگويد: «از محمد [منظورش، استادِ او، محمد بن اسماعيل بخارى رحمه الله مىباشد. (مترجم)] دربارهى اين حديث پرسيدم؛ گفت: چيزى نيست»؛ يعنى صحتش را رد کرد.
البته اين حکم - کشتن ساحر- از تعدادى از صحابه -رضي الله عنهم- ثابت است؛ از جمله عمر بن خطاب -رضي الله عنه-: احمد در «مسند»، [مسند احمد، (1/ 91)] ابوداود در «سنن»، [سنن ابى داود (3043)] و بيهقى در «الکبري» [السنن الکبرى، بيهقى (8/ 136)]. از بجاله بن عبده روايت کرده اند: عمر بن خطاب - به کارگزارانش- نامه نوشت: هر ساحرى را بکشيد و ما، سه ساحر را کشتيم.
حفصه رضي الله عنها نيز همين ديدگاه را داشت؛ همان گونه که بيهقى در «سنن» [سنن بيهقى، (8/ 136)] خود از طريق عبيدالله بن عمر از نافع از ابن عمر از حفصه بنت عمر رضي الله عنهما روايت کرده است که وى، يعنى حفصه، کنيزى داشت که حفصه را سحر کرد و خود به اين سحر، اقرار نمود و آن را بيرون آورد. حفصه رضي الله عنها او را کشت. اين خبر به عثمان -رضي الله عنه- رسيد؛ عثمان -رضي الله عنه- ناراحت شد. ابن عمر رضي الله عنهما نزد عثمان -رضي الله عنه- رفت و گفت: کنيزش او را جادو کرده بود و خود آن را بيرون آورد و به جادويش اقرار نمود. لذا عثمان -رضي الله عنه- قانع شد. گويا خشم عثمان -رضي الله عنه- از قتل آن کنيز بدين خاطر بود که او را بدون اجازهى خليفه کشته بودند.
جندب -رضي الله عنه- نيز همين ديدگاه را داشته است؛ همان گونه که بيهقى در «سنن» [سنن بيهقى، ج8، ص136]. از طريق خالد الحذاء از ابوعثمان نهدى چنين داستانى از جندب -رضي الله عنه- روايت کرده است.
احمد مىگويد: خالد الحذاء از ابوعثمان نهدى، حديث نشنيده است؛ البته در «صحيحين» از طريق خالد از ابوعثمان، حديث روايت شده است.
بخارى در «التاريخ» [التاريخ، بخارى، ج2، ص222]. اين روايت را از طريق عاصم الاحول از ابوعثمان نهدى از جندب -رضي الله عنه- نقل کرده است.
امام احمد بن حنبل رحمه الله مىگويد: «ثابت است که سه تن از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وسلم قايل به کشتن ساحر بوده اند».
علما در اين باره که آيه توبهى ساحر پذيرفته مىشود يا خير، ديدگاههاى متفاوتى دارند؛ ابن هبيره مىگويد: «آيا توبهى ساحر پذيرفته مىشود؟» و سپس مىافزايد: «ديدگاه مشهور از مالک، ابوحنيفه و احمد، اين است که توبه اش پذيرفته نمىشود و شافعى و احمد - در روايتى ديگر- گفته اند: توبه اش قبول مىگردد».
وى، هم چنين مىگويد: «از ديدگاه ابوحنيفه، ساحرِ اهل کتاب نيز مانندِ ساحرِ مسلمان کشته مىشود؛ ولى مالک و احمد و شافعى با استناد به داستان لبيد بن اعصم، گفته اند: کشته نمىشود. البته دربارهى زنِ مسلمانى که جادوگر است، ديدگاههاى متفاوتى دارند؛ از نظرِ ابوحنيفه، زنى که اداعى اسلام مىکند و جادوگر است، کشته نمىشود؛ بلکه او را زندانى مىکنند و سه امام ديگر، گفته اند: حکمش مانندى حکم مرد است». [پايان سخن ابن هبره]
ناقض هشتم: [دوستى با مشرکان و يارى رساندن به آنان در برابر مسلمانان]
زيرا الله متعال، مىفرمايد:
﴿تَرَى كَثِيرًا مِّنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَفِي الْعَذَابِ هُمْ خَالِدُونَ (80) وَلَوْ كَانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالنَّبِيِّ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِيَاءَ وَلَكِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ (81)﴾ [المائدة:80 - 81].
«بسيارى از آنان را مىبينى که کافران را به دوستى مىگيرند. آنان چه چيز بدى براى خود پيشاپيش فرستاده اند! (بدين سان) که الله بر آنان خشم گرفت و آنان براى هميشه در عذاب به سر مىبرند. و اگر به الله و پيامبر و آن چه بر او نازل شده، ايمان مىآوردند، کافران را به دوستى نمىگرفتند؛ ولى بيشترشان منحرف و بدکارند».
الله متعال، دوستى با کافران را از ويژگي هاى منافقان برشمرده و فرموده است:
﴿تَرَى كَثِيرًا مِّنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَفِي الْعَذَابِ هُمْ خَالِدُونَ (80) وَلَوْ كَانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالنَّبِيِّ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِيَاءَ وَلَكِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ (81)﴾ [النساء: 138 - 139]
«(اى پيامبر!) به منافقان مژده بده که عذاب دردناکى (در پيش) دارند! آنان که کافران را به جاى مؤمنان به دوستى مىگيرند؛ آيا عزت را نزد آن ها مىجويند؟ (بدانند که) عزت، همه، از آنِ الله است».
هم چنين بيان فرموده است: کسانى که مشرکان از جمله اهل کتاب را به دوستى مىگيرند، از جرگهى آنان هستند؛ چنان که مىفرمايد:
﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ﴾ [المائدة: 51].
«اى مؤمنان! يهوديان و نصرانى ها را به دوستى نگيريد. آنان دوستان يکديگرند. هر کس از شما با آنان دوستى نمايد، از جرگهى آنان است».
الله متعال، از دوستى با مشرکان در نهان و آشکار و نيز از وعدهى کمک به آنان چه راست باشد و چه دروغ، به طور يکسان منع فرموده است:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ (11)﴾ [الحشر: 11].
«آيا منافقان را نديدى که همواره به برادران (هم نوعان) کافر خويش از اهل کتاب مىگفتند: اگر اخراج شديد، به طور قطع با شما بيرون مىييم و هرگز فرمان کسى را بر ضد شما اطاعت نمى کنيم و اگر با شما پيکار شود، قطعاً شما را يارى مىکنيم. الله، گواهى مىدهد که آنان دروغگويند».
الله متعال، هيچ عذرى براى دوستى با آنان، به جا نگذاشته است؛ لذا طمع دنيا يا ترس از مشرکان، حفظ جان، نگرانى از گردش روزگار و از دست دادن موقعيت و در نتيجه مدارا با آنان، عذرِ موجهى نيست. الله متعال مىفرمايد:
﴿فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَائِرَة﴾ [المائدة: 52].
«بيماردلان را مىبينى که به (سوى دوستى با) يهود و نصارا مىشتابند و مىگويند: «مي ترسيم آسيب و گزندى به ما برسد».
هم چنين مىفرمايد:
﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْأخِرَةِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ (107)﴾ [النحل: 107].
«اين، بدان سبب است که آنان زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح دادند و بدان سبب که الله مردم کفرپيشه را هدايت نمى کند».
الله متعال از دوستى با همهى کافران، چه خويشاوند باشند و چه بيگانه، اهل کتاب باشند يا مشرک و مرتد يا از ديگر ملل کفر، منع نموده و فرموده است:
﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِّنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ (57)﴾ [المائدة: 57].
«اى مؤمنان! اهل کتاب و کافرانى را که دينتان را به بازى و استهزا گرفته اند، دوست نگيريد. و تقواى الله پيشه کنيد؛ اگر ايمان داريد».
هم چنين فرموده است:
﴿لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْأخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ﴾ [المجادلة: 22].
«هيچ گروهى را نمى يابى که با وجود ايمان به الله و رستاخيز، با کسانى دوستى نمايند که با الله و پيامبرش دشمنى مىکنند؛ هرچند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندان ايشان باشند».
الله متعال، به روشنى و با بيانى رسا هشدار داده است: هرکس کافران را به جاى مؤمنان به دوستى بگيرد و از دوستى با کافران، توبه نکند، او را به دوستان منافق و کافرش ملحق خواهد کرد، در نتيجه چنين شخصى به همان فرجامى گرفتار خواهد شد که سزاوار منافقان است:
﴿لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْأخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ﴾ [النساء: 144].
«اى مؤمنان! کافران را به جاى مؤمنان به دوستى نگيريد. آيا مىخواهيد براى الله دليل آشکارى بر ضد خودتان ايجاد کنيد؟».
الله متعال از کسانى که با مشرکان، دوستى مىکنند، اظهار بيزارى نموده است:
﴿لَّا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَن تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ﴾ [آل عمران: 28].
«مؤمنان نبايد کافران را به جاى مؤمنان به دوستى بگيرند. کسى که چنين کارى کند، هيچ بهره اى از دين و رحمت الله ندارد؛ مگر آن که به نوعى از آنان حذر کنيد. و الله شما را از نافرمانى خود بر حذر مىدارد».
الله متعال، به مرتد بودن چنين کسانى حکم کرده است:
﴿إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَى لَهُمْ (25) ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا مَا نَزَّلَ اللَّهُ سَنُطِيعُكُمْ فِي بَعْضِ الْأَمْرِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ (26)﴾ [محمد:25 - 26]
«کسانى که پس از آشکار شدن هدايت براى آنان، به آيين باطل خويش بازگشتند، شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان آراست و آنان را با آرزوهاى دور و دراز فريفت. زيرا آنان به کسانى که وحى نازل شده از سوى الله را نپسنديدند، گفتند: «در برخى از امور از شما پيروى خواهيم کرد». و الله، پنهان کارى ايشان را مىداند».
دادههاى کتاب و سنت در اين باره بي شمار مىباشد و شارع، به روشنى و در مواردِ فراوانى به بيان اين اصل بزرگ پرداخته است؛ از اين رو متون دينى در اين باره متواتر و قطعى است. زيرا اين، يکى از مهم ترين اصول اسلام مىباشد؛ دوستى با کافران و دشمنى با مؤمنان، دين و آيين را از ميان مىبرد. شيخ احمد بن عتيق مىگويد: «الله متعال، دشمنى با کافران و دوستى با مؤمنان را واجب قرار داده و بر وجوبش تأکيد فرموده است؛ همان گونه که به شدت از دوستى با کافران نهى نموده است. چنان که در کتاب الله، پس از وجوب توحيد، هيچ حکمى به روشنى اين حکم نيست و اين همه دليل قرآنى درباره اش وجود ندارد».
متأسفانه، جهل و سهل انگارى فراوانى در اين باره ديده مىشود؛ از اين رو برخى با بهانههاى واهى به خاطر پيروى از هوا و هوس، دنياطلبى و محبت پست و مقام، به دوستى با کافران و دشمنى با مؤمنان پرداخته اند و بدين سان اين قضيه، به آزمونى بزرگ براى همه تبديل شده است.
پس دوستى با کافران و حمايت جانى، مالى و نظرى از آنان، حرام است؛ گرچه محبتشان در دل نباشد يا شخص، دينشان را برتر از دين مسلمانان نداند؛ زيرا الله متعال به شدت از چنين عملى منع نموده است. همان طور که پيش تر ذکر شد، الله متعال فرموده است:
﴿وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ﴾ [المائدة: 51].
«هر کس از شما با آنان دوستى نمايد، از جرگهى آنان است».
و اين، بر ظاهر آن، حمل مىشود؛ يعنى چنين کسى، حکمِ کافران را دارد.
ابن القيم مىگويد: «به يقين هيچ حکمى، بهتر از حکم الله نيست و الله حکم کرده که هرکس با يهوديان و نصراني ها دوستى کند، از جرگهى آنان است. لذا آنان که دوستانشان يهودى و نصراني هستند، خود نيز حکم يهود و نصارا را دارند». [أحکام أهل الذمه، ابن القيم، ج1، ص67].
قرطبى مىگويد: «﴿وَمَن يَتَوَلَّهُم﴾، يعنى هرکس آنان را در برابر مسلمانان، يارى کند؛ و بدين سان الله متعال، بيان نموده که چنين کسانى، حکم يهوديان و نصراني ها را دارد؛ و اين، مانع از اين است که مسلمان از مرتد، ارث ببرد. کسى که با آنان دوستى کرد، ابن ابى بود و سپس اين حکم تا روز قيامت دربارهى قطع دوستى با غيرمسلمانان، ماندگار ماند». [تفسير قرطبى (الجامع لأحکام القرآن)، ج6، ص217].
ابن حزم مىگويد: «اين آيه، بر ظاهرِ آن حمل مىشود و نشان گر اين است که هرکس با يهود و نصارا، دوستى کند، کافر است و در اين باره دو تن از مسلمانان، با هم اختلاف نظر ندارند». [المحلى، ابن حزم، ج11، ص35].
الله متعال مىفرمايد:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ (11)﴾ [الحشر: 11].
«آيا منافقان را نديدى که همواره به برادران (هم نوعان) کافر خويش از اهل کتاب مىگفتند: اگر اخراج شديد، به طور قطع با شما بيرون مىييم و هرگز فرمان کسى را بر ضد شما اطاعت نمى کنيم و اگر با شما پيکار شود، قطعاً شما را يارى مىکنيم. الله، گواهى مىدهد که آنان دروغگويند».
شيخ سليمان بن عبدالله ضمن اشاره به اين آيه مىگويد: «وقتى وعدهى پنهانى به مشرکان براى يارى رساندن به آنان يا خروج با آن ها، کفر و نفاق است، گرچه وعدهى دروغينى باشد، پس روشن است کسى که صادقانه و آشکارا به آن ها وعدهى يارى مىدهد و از آنان اطاعت مىکند و به کمک کردن به کافران، فرامي خواند، و از کمک مالى و نظرى به آن ها دريغ نمىکند و در جرگهى آنان قرار مىگيرد، چه حکمى دارد؟ اين، در حالى است که منافقان، فقط ار ترس اين که آسيبى به آن ها برسد، چنين کارى کردند؛ همان گونه که الله متعال مىفرمايد:
﴿فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ﴾ [المائدة: 52].
«بيماردلان را مىبينى که به (سوى دوستى با) يهود و نصارا مىشتابند و مىگويند: «مي ترسيم آسيب و گزندى به ما برسد».
[پايان سخن شيخ سليمان]
لازمهى بيزارى جستن از دشمنانِ الله و دشمنان دين و دوستانش، اين است که مسلمان، با دوستان الله، دوستى کند؛ الله متعال مىفرمايد:
﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا﴾ [المائدة: 55].
«تنها الله و پيامبرش و مؤمنان، دوستِ شما هستند».
هيچ مسلمانى در دوستى با کافران و کمک کردن به آن ها در برابر مسلمانان، معذور نيست؛ مصلحت يا نفع توحيد، بزرگ ترين مصلحت امت است و فساد و تباهى شرک، بزرگ ترين فسادى است که بايد آن را ريشه کن کرد. لذا کمک کردن به کافران در برابر مسلمانان به طمع دست يابى به دنيا يا حفظ مال و قدرت، جايز نيست و حتى به خاطر حفظِ جان نيز هيچ توجيهى ندارد. لذا دريافتيم که يارى رساندن به کافران، کفر و ارتداد از دين است و علما اجماع (اتفاق نظر) دارند که هرکس اهل کتاب و ديگر کافران را بر ضد مسلمانان کمک کند يا به هر شکلى به آنان، يارى رسانَد، همانند آن ها و کافر است. الله عزوجل مىفرمايد:
﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ﴾ [المائدة: 51].
«اى مؤمنان! يهوديان و نصرانى ها را به دوستى نگيريد. آنان دوستان يکديگرند. هر کس از شما با آنان دوستى نمايد، از جرگهى آنان است».
شيخ سليمان بن عبدالله آل شيخ رحمه الله مىگويد: «هرکس، از ترس مشرکان و مدارا با آنان و براى دفع شرارتشان، با دين آنان اظهار موافقت و هم سويى کند، خود نيز همانندِ آنان کافر است؛ هرچند دينشان را بد بداند با آن ها بغض و دشمنى داشته باشد و اسلام و مسلمانان را دوست بدارد. حال که چنين است، پس کسى که در امنيت به سرمي برد و آنان را به حضور مىخواند و اظهار موافقت با دينشان را مىکند و با نصرت و حمايت مالى، به آن ها کمک مىنمايد و با آنان رابطهى دوستانه اى دارد و دوستى با مسلمانان را قطع مىکند و پس از اين که سرباز خدمت گزار اخلاص و توحيد و موحدان بوده است، در جرگهى سپاهيان شرک قرار مىگيرد، هيچ مسلمانى در کفر چنين شخصى شک ندارد و به يقين چنين فردى از سرسخت ترين دشمنان الله و پيامبرش به شمار مىآيد. تنها کسى از اين حکم، مستثنا مىشود که تحت اجبار قرار مىگيرد و او، کسى است که مشرکان بر او چيره مىشوند و به او مىگويند: کافر شو و چنين و چنان کن کن، و گرنه، با تو چنين و چنان مىکنيم و تو را مىکُشيم؛ يا او را مىگيرند و شکنجه مىکنند تا به زبان آن چه را که خواستِ آن هاست، بگويد. اگر با ايمان و اطمينان قلبى، خواستهى آن ها را بر زبان بياورد، گناهى بر او نيست. البته علما، اتفاق نظر دارند که اگر کسى، از روى شوخى، سخنى کفرآميز بگويد، کافر است؛ پس حکم کسى که از روى ترس يا به خاطر دنياطلبى، کفر مىگويد، کاملاً روشن است». [ر.ک: مقدمهى کتاب «الدلائل»].
از اين رو شريعت، به هجرت از سرزمين کفر به سرزمين اسلام دستور داده است؛ زيرا اقامت در سرزمين هاى کفر، معمولاً با اظهار دوستى با کافران و تلاش براى جلب رضايتشان و خرده گيرى بر مسلمانان، همراه است. ابن حزم اندلسى در «المحلي» مىگويد: «کسى که دارالاسلام را رها مىکند و به دارالحرب - به مناطق کافران ستيزه جو- مىرود، مولاى خويش، الله عزوجل را رها کرده و از حاکم و جماعت مسلمانان گريخته است. در حديثى آمده است که پيامبر صلى الله عليه وسلم از هر مسلمانى که در ميان مشرکان اقامت مىکند، مبرا مىباشد و پيامبر صلى الله عليه وسلم از کسى جز کافر، برائت نجسته است. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ﴾ [التوبة: 71].
«و مردان و زنان باايمان، يار و ياور يکديگرند».
ابومحمد رحمه الله مىگويد: لذا اين ديدگاه، درست است که هرکس به مناطقِ کفار ستيزه جو برود و با پيوستن به کفار روياروى مسلمانان قرار بگيرد، با اين عمل، مرتد و از دين، خارج مىشود و همهى احکام مرتد به او تعلق مىگيرد؛ از جمله وجوب قتلش در نخستين زمان ممکن، مباح شدن مالش، و نيز باطل شدن عقد ازدواجش با همسرِ مسلمانش؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه وسلم هيچ گاه از هيچ مسلمانى بيزارى نجست. ولى اگر کسى به خاطر ترس از ظلم، به دارالحرب فرار کند، ولى با مسلمانان نجنگد و به کفار در برابر مسلمان يارى نرساند و کسى هم در ميان مسلمانان نيابد که به او پناه دهد، از ان جا که ناگزير بوده است، گناهى بر او نيست». [پايان سخن ابن حزم] [المحلى، ابن حزم، ج11، ص199 - 200].
دوستى و دشمني به خاطر الله، از استوارترين ريسمان هاي ايمان
دوستى و دشمنى به خاطر الله، يکى از استوارترين ريسمان هاى ايمان مىباشد و الله متعال به خاطر حمايت از اين اصل بزرگ از تشبه يا همانند شدن به کفار در روش ها و شيوههاى ظاهرى منع فرموده است؛ گرچه شخصِ مسلمان، در باطنش هيچ محبتى به کفر و شيوههاى کافران نداشته باشد. احمد و ابوداود از حسان بن عطيه از ابومنيب جرشى از ابن عمر رضي الله عنهما روايت کرده اند: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ». يعنى: «کسى که خود را به گروهى همانند کند، جزو آنان است».
البته براى مسلمانى که در دارکفر است و از مخالفت ظاهرى با کافران مىترسد، جايز است که در لباس و شکلِ ظاهرى خود مطابق روش آن ها عمل نمايد. زيرا پيامبر صلى الله عليه وسلم به مخالفت ظاهرى با مشرکان، در حالتِ ضعف دستور نداده است؛ بلکه فرمان پيامبر صلى الله عليه وسلم به اصحابش اين بود که پس از ظهور و غلبهى اسلام و مسلمانان، آشکارا با کفار مخالفت کنند.
يکى از بزرگ ترين نشانههاى دوستى با کافران که نقضِ آشکار ايمان است، نشست ها، گردهمايىها و کنفرانسهايى است که براى وحدت و تقريب اديان و از ميان بردن اختلافات عقيدتى برگزار مىگردد. اين مسأله به انديشههاى پليد ملحدان صوفي مسلکِ گذشته از قبيل تلمسانى، ابن سبعين و ابن هود برمي گردد که با قالبى نوين به نام انديشهى ماده باورى و ليبرالى مطرح و پي گيرى مىشود؛ اين ها در اصلِ الحاد و دين گريزى يا مخالفت با اصول دينى، با هم مرامانى گذشتهى خود هم سو هستند و مىخواهند اسلام را کنار بزنند و آن را از متن زندگى به حاشيه برانند.
نکته: حکم کمک گرفتن از کفار در جنگ با گروهى ديگر از کفار
کمک گرفتن از کافران در نبرد با گروهى ديگر از کفار، مورد اختلاف کارشناسان و علماى دينى است؛ برخى از علما، از اين کار به طور مطلق منع کرده اند و برخى هم اين کار را با توجه به پاره اى از شرايط از قيبل نياز شديد به کمک آنان يا امنيت و اطمينان خاطر از عدم خيانتشان به مسلمانان، جايز دانسته اند.
اما دربارهى کمک گرفتن از کافران براى پيکار با مسلمانان آشوب گر، بيش تر علما بر اين باورند که جايز نيست؛ به ويژه زمانى که اين امر به چيرگى يا تقويت کفار در برابر مسلمانان بينجامد و نفعش براى کافران بيش از فوايدى باشد که عايد مسلمانان مىشود. در اين صورت کمک گرفتن از کافران در برابر مسلمانانِ آشوب گر، در اين هشدار الله عزوجل مىگنجد که فرموده است:
﴿وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ﴾ [المائدة: 51].
«هر کس از شما با آنان دوستى نمايد، از جرگهى آنان است».
گاه حکم کمک گرفتن از کافران در جنگ و نبرد، به حدّ کفر و ارتداد (خروج از دين) نمىرسد. ابن حزم اندلسى مىگويد: «اگر مرزبان يا نظامى مسلمانى از روى تعصب کارى و امثال آن، از مشرکان ستيزه جو کمک مىگيرد و دستشان را براى کشتن مخالفانش يا به اسارت گرفتن آن ها و يا غصب اموالشان باز مىگذارد، در صورتى که خود، مافوق کافران است و کافران، زير دست او و تحت فرمانش هستند، به سبب ارتکاب چنين عملى، کافر نيست؛ زيرا هيچ دليلى در قرآن و اجماع وجود ندارد که چنين شخصى، مرتکب کفر شده است. اما اگر خود، مأمور و تحت فرمان کافران بوده و چنين عملى را به امرِ آن ها انجام داده است، در کفرش شکى نيست و در صورتى که هر دو طرف - مسلمان و کافر- يک رتبه داشته باشند و هيچ يک مافوق ديگرى نباشد، ارتکاب چنين عملى را کفر نمىدانيم. والله، داناتر است». [المحلى، ابن حزم، ج11، صص200 - 201].
ناقض نهم: [هرکس معتقد باشد که براى برخى از مردم، گنجايش يا اجازهى خروج از شريعت محمد صلى الله عليه وسلم وجود دارد، - مانند گنجايشى که براى خروج خضر از شريعت موسي -عليه السلام- وجود داشت- کافر است]
اين مورد، شامل موردِ سوم نيز مىشود؛ همان طور که پيش تر گذشت، مؤلف در گزينهى سوم به عنوان يکى از نواقض اسلام گفته است: «کسى که مشرکان را کافر نداند يا در کفرشان شک کند يا مذهب و آيين آنان را درست بپندارد، کافر است». لذا اگر کسى بر اين باور باشد که براى برخى از مردم ايرادى ندارد که به سان روي کردِ خضر دربارهى آيين موسي -عليه السلام-، شريعت محمد صلى الله عليه وسلم را ترک کنند، در حقيقت کسى را که به دينى جز اسلام روى آورده، کافر ندانسته است؛ و اين، نقض اسلام به شمار مىآيد و به معناى انکار متون کتاب و سنت است که نشان گر فراگير بودن رسالت پيامبر اين امت است؛ يعنى انکار عملى اين که الله عزوجل محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم را براى همهى مردم، برانگيخته است. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِيرًا وَنَذِيرًا﴾ [سبأ: 28].
«و ما تو را جز مژده دهنده و هشدار دهنده به سوى همهى مردم نفرستاديم».
و مىفرمايد:
﴿قُلْ يَاأَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا﴾ [الأعراف: 158].
«بگو: اى مردم! به راستى من فرستادهى الله به سوى همهى شما هستم».
و مىفرمايد:
﴿تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (1)﴾ [الفرقان: 1].
«بس والا و بابركت است ذاتى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا بيم دهندهى جهانيان باشد».
يعنى به کسانى را که از او اطاعت مىکنند، نويد بهشت دهد و کسانى را که از او نافرمانى مىنمايند، از اتش دوزخ بترساند.
الله عزوجل مىفرمايد:
﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ﴾ [آل عمران: 19].
«بي گمان دين حق نزد الله اسلام است».
يعنى الله عزوجل دين ديگرى جز اسلام را نمىپذيرد؛ اسلام، پيروى از پيامبران و پيام هايى است که در هر دوران از سوى الله عزوجل آوردند تا اين که سلسلهى نبوت با بعثت پيامبر اين امت، محمد صلى الله عليه وسلم پايان يافت و بدين سان همهى راههاى منتهى به الله، بسته شد و تنها يک راه باقى ماند؛ يعنى راه محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم. لذا اگر کسى که پس از بعثت پيامبر صلى الله عليه وسلم پا به عرصهى هستى گذاشته است، با دينى جز اسلام از دنيا برود، از او پذيرفته نمىشود. همان گونه که الله متعال فرموده است:
﴿وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ﴾ [آل عمران: 85].
«و هر کس دينى جز اسلام بجويد، هرگز از او پذيرفته نمىشود».
بدين سان الله متعال بيان فرموده که فقط دين اسلام، قابل قبول است.
در حديث صحيح آمده است: ابوهريره -رضي الله عنه- مىگويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «فُضِّلْتُ عَلَى الأَنْبِيَاءِ بِسِتٍّ: أُعْطِيتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ، وَنُصِرْتُ بِالرُّعْبِ، وَأُحِلَّتْ لِيَ الْغَنَائِمُ، وَجُعِلَتْ لِيَ الأَرْضُ طَهُورًا وَمَسْجِدًا، وَأُرْسِلْتُ إِلَى الْخَلْقِ كَافَّةً، وَخُتِمَ بِيَ النَّبِيُّونَ». يعنى: «با شش ويژگى بر ساير پيامبران، برترى يافتم». يعنى شش ويژگى به من عطا شده است که پيش از من، هيچ پيامبرى از آن ها برخوردار نشد. «سخنان جامع - قرآن و سنت- به من داده شده است؛ از مسافت يک ماه، دشمنانم، دچار ترس و وحشت مىشوند؛ مال غنيمت براى من حلال شده است؛ زمين، براى من مسجد و پاک گرديده است؛ به سوى همهى مردم فرستاده شده ام و با بعثت من، نبوت پايان يافت».
و در حديث صحيح ديگرى آمده است: جابر -رضي الله عنه- مىگويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «بُعِثْت إِلَى الْأَسْوَد وَالأَحْمَر». يعنى: «به سوي - همهى نژادها- سياه و سرخ (و عرب و غيرعرب) فرستاده شدم».
امام احمد در «مسند» خود از مجالد از شعبى از جابر بن عبدالله روايت کرده است: عمر بن خطاب -رضي الله عنه- با کتابى که از اهل کتاب به دست آورده بود، نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم آمد. وقتى پيامبر صلى الله عليه وسلم آن را خواند، يعنى از محتوايش اطلاع يافت، خشمگين شد و فرمود: «أَمُتَهَوِّكُونَ فِيهَا يَا ابْنَ الْخَطَّابِ وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَقَدْ جِئْتُكُمْ بِهَا بَيْضَاءَ نَقِيَّةً لا تَسْأَلُوهُمْ عَنْ شَيْءٍ فَيُخْبِرُوكُمْ بِحَقٍّ فَتُكَذِّبُوا بِهِ أَوْ بِبَاطِلٍ فَتُصَدِّقُوا بِهِ وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَوْ أَنَّ مُوسَىَ كَانَ حَيًّا مَا وَسِعَهُ إِلَّا أَنْ يَتَّبِعَنِيِ». يعنى: «اى پسر خطاب! آيا شما در دين خود سرگردان هستيد؟ سوگند به ذاتى که جانم در دست اوست، من آيينى توحيدى براى شما آورده ام که - هرگز دچار تحريف نمىشود و- روشن، خالص و پاک است. از اهل کتاب چيزى نپرسيد؛ زيرا ممکن است پاسختان را به درستى بدهند و راست بگويند، ولى شما انکار کنيد يا پاسخ نادرستى به شما بدهند يا دروغ بگويند و شما تصديقش کنيد. سوگند به ذاتى که جانم در دست اوست، اگر موسي صلى الله عليه وسلم زنده بود، حق نداشت خودسرانه کارى انجام دهد جز اين که از من پيروى کند».
حکم کسي که يکي از احکام موجود در قرآن يا سنت ثابت شده را انکار کند
هرکس، يکى از احکام موجود در قرآن يا سنت ثابت شده از پيامبر صلى الله عليه وسلم را رد و انکار کند، کافر است؛ پس حکمِ کسى که همهى رسالت پيامبر صلى الله عليه وسلم را انکار مىنمايد، کاملاً روشن مىباشد. لذا بر کسى که به شريعت محمد صلى الله عليه وسلم ايمان مىآورد، واجب و لازم است که به همهى رسالتش اعم از همهى نواهى و فرمان هاى آيين محمدى ايمان داشته باشد؛ و گرنه، ايمان به بخشى از آيين محمدى، سودى به حالش ندارد. همان طور که در حديث صحيح آمده است: ابوهريره -رضي الله عنه- مىگويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «وَالَّذِى نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لاَ يَسْمَعُ بِى أَحَدٌ مِنْ هَذِهِ الأُمَّةِ يَهُودِىٌّ وَلاَ نَصْرَانِىٌّ ثُمَّ يَمُوتُ وَلَمْ يُؤْمِنْ بِالَّذِى أُرْسِلْتُ بِهِ إِلاَّ كَانَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ». [صحيح مسلم]. يعنى: «سوگند به ذاتى که جانم در دست اوست، هرکس از اين امت، يهودى باشد يا نصرانى، نام و دعوت مرا بشنود و در حالى بميرد که به رسالتم ايمان نياورده، جزو دوزخيان است».
آيا وارد جهنم مىشود کسى که برايش جواز خروج از آيين محمدى وجود دارد؟!
ابن حزم اندلسى مىگويد: «پيامبر صلى الله عليه وسلم ايمان را بر کسى که نام و آوازهى ايشان و دعوتشان را مىشنود، واجب قرار داده است؛ يعنى بر هر مشرکى که در گوشه و کنارِ دنيا، در جنوب، شمال، شرق، و در جزاير و مناطق دورافتاده زندگى مىکند و نام و آوازهى پيامبر صلى الله عليه وسلم به او مىرسد، واجب است که براى شناخت پيامبر صلى الله عليه وسلم و آگاهى از دعوت و وضعيت ايشان و در نتيجه ايمان به آن بزرگوار، به تحقيق و بررسى بپردازد».
به تواتر ثابت شده که پيامبر صلى الله عليه وسلم به فرمان الله متعال، نامهها و فرستادگانش را نزد حکام و شاهان مناطق مختلف و بسيارى از قبايل و طوايف عرب و غيرعرب فرستاد و همهى آنان اعم از باسواد و بي سواد را به سوى آيين خود فراخواند؛ آيينى که شريعت هاى گذشته را منسوخ و باطل کرد.
ناقض دهم: [روى گردانى از دينِ الله متعال، به گونه اى که نه آن را فرابگيرد و نه به آن عمل کند]
دليلش، اين است که الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ (22)﴾ [السجده: 22].
«و کيست ستمکارتر از کسى که با آيات پروردگارش پند داده شود و سپس از آن روى بگرداند؟ همانا ما از گنهکاران انتقام مىگيريم».
پيش تر حديثى ذکر شده که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرموده است: «وَالَّذِى نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لاَ يَسْمَعُ بِى أَحَدٌ مِنْ هَذِهِ الأُمَّةِ يَهُودِىٌّ وَلاَ نَصْرَانِىٌّ ثُمَّ يَمُوتُ وَلَمْ يُؤْمِنْ بِالَّذِى أُرْسِلْتُ بِهِ إِلاَّ كَانَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ». [صحيح مسلم]. يعنى: «سوگند به ذاتى که جانم در دست اوست، هرکس از اين امت، يهودى باشد يا نصرانى، نام و دعوت مرا بشنود و در حالى بميرد که به رسالتم ايمان نياورده، جزو دوزخيان است».
مقصود و معناي روي گرداني
منظور از روي گردانى يا اعراض کفرآميز، اين است که بنده از فراگيرى اصلِ اين دين، روي گردانى کند؛ يعنى آن را ترک يا رد نمايد. به عبارت ديگر از دين الله، روي گردان باشد، بدين سان که نه آن را بياموزد و نه به آن عمل کند؛ و اين، کفر است. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ﴾ [الأحقاف: 3].
«و کافران از هشدارى که داده مىشوند، روى گردانند».
هم چنين مىفرمايد:
﴿قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْكَافِرِينَ (32)﴾ [آل عمران: 32].
«بگو: از الله و پيامبر اطاعت کنيد؛ و اگر سرپيچى کنند، بدانند که الله کافران را دوست ندارد».
الله متعال، از کسى که عمل نمىکند، نفى ايمان نموده است؛ گرچه در گفتار و ادعا، دين را قبول داشته باشد. همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَيَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِّنْهُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ وَمَا أُوْلَئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ (47)﴾ [النور: 47].
«و مىگويند: به الله و پيامبر ايمان آورديم و اطاعت نموديم و آن گاه پس از اين ادعا گروهى از آنان روى مىگردانند. و آنان، مؤمن نيستند».
و مىفرمايد:
﴿فَأَنذَرْتُكُمْ نَارًا تَلَظَّى (14) لَا يَصْلَاهَا إِلَّا الْأَشْقَى (15) الَّذِي كَذَّبَ وَتَوَلَّى (16)﴾ [الليل:14 - 16]
«و به شما نسبت به آتشى که زبانه مىکشد، هشدار دادم و تنها بدبخت ترين انسان ها، واردش مىشود؛ کسى که (حق را) انکار کرد و روى گرداند».
سرپيچى و روي گردانى، غيز از تکذيب و انکار است. الله متعال مىفرمايد:
﴿فَلَا صَدَّقَ وَلَا صَلَّى (31) وَلَكِن كَذَّبَ وَتَوَلَّى (32)﴾ [القيامة: 31 - 32].
«(انسان کافر) نه (پيامبر را) تصديق نمود و نه نماز گزارد.؛ بلکه تکذيب کرد و روى گرداند».
بدين سان سرپيچى را در برابرِ عمل قرار دارد نه در برابر تصديق؛ لذا سرپيچى و روي گردانى به معناى روي گردانى از اطاعت است.
کفر، همان گونه که در اعتقاد يا با انکار حقيقت است، در عمل نيز مىباشد؛ در نتيجه هم کفر اعتقادى و گفتارى وجود دارد و هم کفرِ عملى. هم چنين کفرى که با روي گردانى، سرپيچى و ترک کردن و رد نمودن است. بنابراين، روي گردانى از دين الله متعال، بدين معناست که بنده، نه آن را بياموزد و نه به آن عمل کند و نسبت به ترک فرمان هاى الهى يا دورى از کارهاى حرام و جعل و بي اطلاعى از احکام شرعى، بي پروا باشد.
بندهى مکلّفى که از فراگيرى دين و عمل به آن، روي گردان است، با انجام هيچ يک از کارهاى نيکى که جزو شاخههاى ايمان به شمار مىآيد يا به خاطر برخوردارى از پاره اى از ويژگي هاى نيک، از اين قاعده- يعنى ناقض دهم که مستلزم عدم اقرار بنده به شهادتين است- مستثنا نمىباشد؛ زيرا بسيارى از ويژگي هاى نيک مانند نيکى به همسايه، ميهمان نوازى، خوددارى از اذيت و آزار ديگران، نيکى به پدر و مادر، زدودن اشياى آزاردهنده از سرِ راهها، صدقه دادن و امانت دارى و امثال آن، ميان کافر و مسلمان، يکسان است. اين جاست که بايد بدانيم روي گردانى از دين الله متعال، زمانى منتفى است و بنده، از اين مسأله به عنوان يکى از نواقض اسلام، در سلامت است که يکى از واجبات ويژهى اسلام را انجام دهد؛ يعنى به يکى از اعمالى چون نماز، زکات، روزه و حج که جزو ارکان اسلام مىباشد و پيامبر صلى الله عليه وسلم آن را آورده است، عمل کند؛ به عبارتى اگر با ايمان و اميد به پاداش الهى، به بخشى از ارکان اسلام عمل نمايد، از خطرِ روي گردانى از دين که نقض اسلام محسوب مىشود، بدور و سالم مىباشد.
شيخ الاسلام، ابن تيميه رحمه الله مىگويد: «شخصى که به هيچ يک از واجبات خاص و ويژه اى که محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم آورده است، عمل نمىکند، به الله و پيامبرش ايمان ندارد و مسلمان به شمار نمىآيد». [المجموع، ابن تيميه، ج7، ص621].
انواع روي گرداني از دين الهي
بنابراين، دو نوع روي گردانى از دين الهى وجود دارد:
يکم: باعث خروج بنده از اسلام است.
دوم: بنده را از دايرهى اسلام، اخراج نمىکند.
نوع اول که مورد اشارهى علامه محمد بن عبدالوهاب بوده است، بيان شد؛ اما نوع دوم، اين است که بنده، با اين که از اصل ايمان برخوردار است، شهادتين مىگويد، ولى از انجام واجبات، سرپيچى و روي گردانى مىنمايد.
آيا کسي بخاطر ندانستن و فرانگرفتن دين معذور است؟
نکته: نادانى وجهالت براى کسى که از فراگيرى دين و عمل به آن، روي گردان است و مىتواند جهلش را برطرف سازد، عذر به شمار نمىآيد؛ و گرنه، جهل از علم بهتر بود.
ابن القيم مىگويد: «هرکس، از ره جويى به وحى الهى که همان علم الهى و فراگيرى دينِ اوست، روي گردان باشد، ناگزير روز قيامت خواهد گفت:
﴿حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَالَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ (38)﴾ [الزخرف: 38].
«اى کاش ميان من و تو (اى شيطان هم نشينم) به اندازهى شرق و غرب فاصله بود؛ چه هم نشين بدى بودي»!.
يک سؤال: با توجه به اين که الله متعال مىفرمايد: ﴿وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ﴾، [سورهى اعراف، آيهى 30؛ يعنى: «و گمان مىکنند هدايت يافته اند»]. آيا عذرِ کسى که در ضلالت و گمراهى به سر مىبرد و خود را هدايت يافته مىپندارد، پذيرفته مىشود؟
پاسخ: خير؛ اين شخص و هر گمراهى که منشأ و سبب ضلالتش، روي گردانى از وحى و علمى باشد که پيامبر صلى الله عليه وسلم آورده است، هرچند خود را هدايت يافته بپندارد، هيچ عذرى ندارد. زيرا کوتاهى، از خودِ اوست که از پيروى از دعوت گرِ هدايت، روي گردانى کرده است و به خاطر اينِ کوتاهى و روي گردانى، هيچ عذرى از او پذيرفته نيست. بر خلاف کسى که رسالت و پيام الهى به او نمىرسد و خود نيز توانايى رسيدن يا دست يابى به آن را ندارد. روشن است که حکمش فرق مىکند. هشدار قرآن، دربارهى دستهى اول مىباشد؛ اما قرآن، نشان گر اين است که الله متعال، هيچ قومى را پيش از اتمام حجت، عذاب نمىکند» [مفتاح دار السعادة، ابن القيم، ج1، ص43].
آيا بين شوخي و جدي بودن يا ترس داشتن در اين نواقض عذر مىباشد؟
سپس مؤلف رحمه الله، در پايان مىگويد: «شوخى، جدى و ترس دربارهى همهى اين نواقض، يکسان است؛ مگر اين که اجبارى در کار باشد».
پيش تر، در ناقض ششم، پيرامون شوخى سخن گفتيم و دريافتيم که ارتکاب هر يک از نواقض اسلام، هر چند از روى شوخى باشد، کفر است؛ همان گونه که الله متعال به کفرِ مسخره کنندگان، حکم فرموده است:
﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ (65) لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ﴾ [التوبة: 65 - 66].
«و اگر آنان را بازخواست کنى، مىگويند: ما فقط شوخى و بازى مىکرديم. بگو: آيا الله، و آيات و پيامبرش را به مسخره مىگيريد؟ عذر و بهانه نياوريد؛ به راستى پس از ايمانتان، کفر ورزيده ايد».
اين، حکمِ شوخى است؛ لذا ناگفته پيداست که هرکس، به جدى مرتکب هر يک از نواقض اسلام شود، به مراتب کفر و جرمش بيشتر خواهد بود و هيچ اختلافى در اين باره وجود ندارد. ابن نجيم مىگويد: «هرکس به شوخى يا به جدى، کُفر بگويد، از ديدگاه همهى علما، کافر است و اعتقادش، اعتبار ندارد». [البحر الرائق، ابن نجيم، ج5، ص134].
کسى که از روى ترس، کفر بگويد، معذور نيست، مگر اين که مجبور باشد؛ يعنى به عنوان مثال شمشيرى روى گردنش بگذارند و از او بخواهند که کفر بگويد - مثلاً به پيامبر صلى الله عليه وسلم دشنام دهد يا براى بتى سجده کند- در صورتى که قلبش به ايمان، آرام و مطمئن باشد، عذرش پذيرفته است. همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿مَن كَفَرَ بِاللَّهِ مِن بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ (106)﴾ [النحل: 106].
«هر کس پس از ايمان آوردن کافر شود، (گرفتار عذاب مىگردد) جز آن که به کفر مجبور شود و قلبش به ايمان، آرام و مطمئن باشد؛ ولى کسانى که سينهى خويش را براى پذيرش کفر گشوده اند، خشم و غضب الله بر آنان است و عذاب بزرگى در پيش دارند».
شيخ الاسلام ابن تيميه مىگويد: «در مجموع، هرکس، کفر بگويد يا عملِ کفرآميزى انجام دهد، کافر است؛ گرچه خود قصدِ کفر نداشته باشد. زيرا کم تر کسى، آهنگِ کفر مىکند يا به کفر، روى مىآورد».
کفر، حکمى شرعى است و به کسى کافر گفته مىشود که الله و پيامبرش به کفر او حکم کرده باشند؛ لذا تکفير، حقّ هيچ کس نيست و حقّى است که ويژهى الله عزوجل مىباشد.
حکم کسي که جاهل باشد و آگاهي به اين نواقض نداشته باشد چيست؟
جهل و ناآگاهى نسبت به دينِ الله، پايه و اساسِ تمام مصيبت ها و بدي هاست؛ منشأ همهى گناهان بزرگ و کوچک، جهل و بي علمى است و اين گناهان بندگان است که دنيا به سوى بدى و تباهى مىکشاند. لذا پايه و منشأ همهى بدي ها، جهل است. تمام بدي ها و ويژگي هاى نکوهيده، نتيجهى جهل است و همهى ويژگي هاى نيک و ستوده، ثمرهى علم. همان گونه که گفته اند: «بهترين نعمت، عقل و بدترين مصيبت، جهل است».
جهل، ردههاى گوناگونى دارد و جاهلان، با هم متفاوتند و گاه اين تفاوت ها، به اندازهى فاصلهى ميان زمين و آسمان است. البته اين طور نيست که هر جاهلى، معذور باشد.
جهل و ناآگاهى از اصول دين و اساسي ترين مسايل اعتقادى، عذر نيست؛ توحيد و يگانه دانستن الله در عبادت و کنار نهادن همهى معبودان باطل، هدف و کنهِ شهادتين، و فحواى دين اسلام مىباشد؛ از اين رو شريعت به مسايل عقيتى و دانستن اصول دين، تأکيد فراوانى کرده است. اصل بر اين است که جهل در رابطه با اصول دين و احکام ثابت و نمايانِ آن، اعتبار ندارد و عذر، محسوب نمىشود؛ زيرا همان گونه که امام شافعى گفته است: اگر عذر جاهل پذيرفته مىشد، جهل از علم و دانش، بهتر بود.
لذا جهلِ مشرکانى که کنار قبور، و بر سرِ مزارها قربانى مىکنند و مردهها را به فرياد مىخوانند و از آن ها مدد مىجويند يا از مردگان، درخواست آمرزش و شفاعت مىکنند، عذر نيست و بنا بر آموزههاى دين اسلام، شرک اکبر به شمار مىآيد. الله متعال مىفرمايد:
﴿قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (162) لَا شَرِيكَ لَهُ وَبِذَلِكَ أُمِرْتُ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ (163)﴾ [الأنعام: 162 - 163].
«بگو: همانا نماز و قربانى و زندگى و مرگم، از آنِ الله، پروردگار جهانيان است. شريکى ندارد؛ و به توحيد امر شده ام و من، نخستين مسلمانِ (امتم) هستم».
و مىفرمايد:
﴿وَمَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ (117)﴾ [المؤمنون: 117].
«و هرکس، معبود ديگرى با الله بخواند، هيچ دليل و برهانى ندارد و جز اين نيست که حسابش نزد پروردگار اوست. بى گمان کافران رستگار نمى شوند».
ناسزاگويى به دين يا به ريشخند گرفتن اسلام و نکوهش آن نيز همين گونه است؛ يعنى جهلِ کسى که به اسلام، ناسزا مىگويد يا بر آن خرده گيرى مىکند و آن را به ريشخند مىگيرد، پذيرفته نيست و چنين شخصى معذور نمىباشد، مگر کسى که تازه مسلمان است يا در منطقه اى دور از مراکز علمى يا در ميان کفار، سکونت داشته است. عذرِ کسى که در ميان مسلمانان بوده است، دربارهى جهل يا عدمى آگاهى از ارکان اسلام و کارهاى حرامى چون زنا، هم جنس بازى و شراب خوارى که حرمتشان بر کسى پوشيده نيست، قابل قبول نمىباشد.
البته عذرِ تازه مسلمانِ ناآگاه يا کسى که دور از سرزمين هاى اسلامى يا دور از مناطق و مراکز علمى زندگى مىکند و از روى ناآگاهى، برخى از واجبات، مانند نماز و زکات را ترک گفته يا مرتکب عمل حرامى چون شراب خوارى شده است، پذيرفته مىباشد و ائمه رحمهم الله، در موارد فراوانى اين مسأله را ذکر کرده اند.
امام قرافى مىگويد: «جهل بر دو نوع است:
نوع اول: جهلى است که شريعت درباره اش آسان گرفته و از کسى که دچار اين جهل مىباشد، درگذشته است. ضابطه اش، اين است که هرچه پرهيز از آن در حالتِ عادى، غيرممکن يا دشوار باشد، بخشيده مىشود.
نوع دوم: جهلى است که شريعت درباره اش جدّى گرفته و کسى را که دچار اين جهل است، نمىبخشد. زيرا جزو مواردى است که پرهيز از آن ممکن و آسان مىباشد و از اين رو کسى که دچار چنين جهلى است، بخشيده نمىشود. اين نوع جهل، دربارهى اصول دين، اصول فقه و پاره اى از فروع آن، موجّه و قابل قبول نيست. زيرا شارع، دربارهى همهى باورها و اعتقادات، خيلى جدّى گرفته است؛ به گونه اى که اگر انسان، همهى سعى و تلاش خود را براى کسب علم دربارهى صفتى از صفات الهى يا ساير مسايل مربوط به اصول دين به کار گيرد و با اين حال، جهلش برطرف نشود و باورى نادرست در اصول اعتقادى داشته باشد، بنا بر ديدگاه مشهور، کافر است و هميشه در آتش دوزخ خواهد ماند». [الإعلام بقواطع الإسلام، امام قرافى، ص76].
ابن رجب مىگويد: «الله متعال و رسول الله صلى الله عليه وسلم حلال و حرام را به روشنى بيان کرده اند؛ البته برخى از مسايل، روشن ترند و حکم آن ها واضح و مشهور مىباشد و جزو اساسي ترين مسايل دين به شمار مىآيند و شک و ترديدى دربارهى آن ها وجود ندارد؛ در سرزمين اسلامى، جهلِ هيچ کس دربارهى چنين مسايلى، عذر موجّهى نيست که پذيرفته شود. برخى از مسايل، بدين اندازه واضح و روشن نيستند و پاره اى از مسايل، فقط براى علما و کارشناسان علوم اسلامى، شناخته شده هستند و در ميان علما، پيرامون حلال بودن يا حرام بودن آن ها، اتفاق نظر وجود دارد، ولى بر عموم مردم، پوشيده است. علاوه بر اين، مسايلى هم وجود دارد که محل اختلاف علماست و دربارهى جواز يا عدم جواز آن ها، ديدگاههاى متفاوتى در ميان علما به چشم مىخورد». [جامع العلوم والحکم، ابن رجب، ص83].
ابن تيميه ضمن نکوهشِ اهل کلام مىگويد: «اگر کسى در رابطه با مسايلِ مبهم و پوشيده اشتباه کند، فقط خطاکارى است که دچار لغزش و اشتباه شده است و دليلى بر کفرِ چنين فردى وجود ندارد؛ ولى در رابطه با مسايل کاملاً آشکارى چون توحيد در عبادت الله يکتا و نهى از عبادت غيرالله اعم از فرشتگان، پيامبران، ماه و خورشيد، ستارگان، بت ها و ديگر مسايلى که همهى مسلمانان - عام و خاص- مىدانند که جزو اسلام و از بارزترين شعاير دينى است و حتى يهوديان و نصراني ها نيز خبر دارند که محمد صلى الله عليه وسلم با چنين مسايلى برانگيخته شده و مخالفانِ چنين قضايايى را تکفير کرده است، هيچ عذرى پذيرفته نيست؛ دستور پيامبر صلى الله عليه وسلم دربارهى نمازهاى پنج گانه، دشمنى با يهود و نصارا، مجوسيان، ستاره پرستان و مشرکان، و هم چنين حرام بودن کارهاى زشتى چون زنا، ربا، قمار، شراب خوارى و امثال آن، جزو مسايلى است که بر هيچ کس پوشيده نمىباشد، ولى بسيارى از اهل کلام، دربارهى چنين مسايلى لغزيده اند و از اين رو مرتد و کافر مىباشند». [مجموع الفتاوى، ابن تيميه، ج4، ص54].
حکم کفر شخص معين
شيخ سليمان بن سحمان نجدى مىگويد: «گفتن اين عبارت به صورت مطلق که "فلان سخن کفر است و نمىتوان به کافر بودن گوينده اش حکم کرد"، جهل شديدى است؛ زيرا اين عبارت، فقط بر شخصِ معين منطبق مىگردد و تکفير يک شخص معين، مسألهى مشهورى است. يعنى اگر کسى سخنى بگويد که گفتن آن کفر است، دربارهى گوينده اش گفته مىشود: کافر است؛ البته براى تکفير شخصِ معين، بايد بر او اتمام حجت شود و اين در رابطه با مسايلى چون تقدير و رجاء (اميد) است که دليلشان بر برخى از مردم مبهم يا پوشيده مىباشد و ديدگاههايى انحرافى درباره اش از سوى اهل هوا و هوس مطرح شده است؛ به گونه اى که پاره اى از سخنان و ديدگاههايشان، به سبب ردّ برخى از دلايل متواترِ کتاب و سنت، حاوى مسايل کفرآميزى است. گفتن سخنى که در آن پاره اى از نصوص (متون ثابت ديني) رد مىشود، کفر است؛ ولى دربارهى گوينده اش، به کفر حکم نمىگردد؛ زيرا احتمال دارد يکى از موانع تکفير، مانند جهل يا بي اطلاعى گوينده از اصلِ نص، وجود داشته باشد و همان گونه که شيخ الاسلام ابن تيميه - قدّس الله روحه- در بسيارى از کتاب هايش گفته است، احکام شرعى پس از ابلاغ و اتمام حجت، لازم مىگردد. وى، گفته است: در رابطه با مسايل مبهم، هيچ کس تکفير نمىشود؛ ولى روي کرد منحرفانه اى که برخي ها دربارهى مسايل آشکار يا اساسى دين دارند، مانع از تکفيرشان نيست. ابن تيميه پس از بيان اين مسأله، نام تعدادى از کسانى را که به انحرف رفته اند، به عنوان کافر ذکر کرده است».
در نتيجه کسانى که جهل را به طور مطلق دربارهى همهى مسايل، به صورتى يکسان، عذر دانسته اند يا عذر نداسته اند، بر خلافِ دلايل روشن کتاب و سنت و ديدگاه ائمه حرکت کرده و آهنگِ نادرستى داشته اند. لذا کسى که عذر به جهل يا عذرِ ديگرى دارد و عملى انجام مىدهد که ارتکاب آن کفر است، لزوماً تکفير نمىشود مگر در صورتى که شرايط تکفير يک شخص معيّن در او يافت شود و هيچ مانعى براى تکفير او وجود نداشته باشد. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا﴾ [الإسراء: 15].
«و تا پيامبرى نفرستيم، هيچ کس را عذاب نمى کنيم».
ابن تيميه مىگويد: «تکفيرِ يک شخصِ معين، شرايط و موانعى دارد و تکفير مطلق، لزوما به معناى تکفير يک شخص معين نيست، مگر در صورتى که شرايط تکفير در شخص، يافت شود و هيچ مانعى براى تکفير وجود نداشته باشد. امام احمد و عموم فقهايى که اين مسايل و عوامل تکفير را به طور کلى ذکر کرده اند، کم تر کسى را به طور مشخص تکفير نموده اند و اين، مسألهى مذکور را تقويت مىکند». [الفتاوى، ابن تيميه، ج12، ص487]. ابن تيميه هم چنين گفته است: «حکم به کافر بودن يک شخص معين يا دوزخى بودن او، بايد بنا بر دليل معين و روشنى باشد و اين، به ثبوت شرايط تکفير و نبودن موانع آن، بستگى دارد». [الفتاوى، ابن تيميه، ج12، ص498].
ابن عبدالوهاب مىگويد: «مسألهى تکفير يک شخص معيّن، مسألهى مشهورى است؛ يعنى اگر کسى سخنى بگويد که گفتن آن کفر است، به طور کلى دربارهى گوينده اش گفته مىشود: کافر است؛ البته براى تکفير شخصِ معين، بايد بر او اتمام حجت شود». [الدررالسنية، ابن عبدالوهاب (8/ 244)].
ابن القيم مىگويد: «اتمام حجت با اختلاف زمان، مکان و اشخاص، متفاوت است؛ نحوهى اتمام حجت الهى بر کفار در هر زمان و در هر منطقه و ناحيه اى متفاوت بوده است؛ همان گونه که دربارهى افراد نيز متفاوت مىباشد؛ يعنى متناسب با شخصيت آن ها. و اين به عقل و قدرت تشخيص آن ها بستگى دارد، مانند خردسال، ديوانه يا کسى که زبان گوينده را نمىفهمد و مترجمى هم براى ترجمه وجود ندارد». [طريق الهجرتين، ابن القيم، ص414].
کسى که حجت قرآن يا سنت، به صورتى به او برسد گه اگر خواسته باشد، درکش مىکند، ولى به آن توجه نمىنمايد، جهلش پذيرفته نيست و کوتاهى از خود اوست که حجت قرآن يا سنت را درنيافته است؛ در حقيقت، از فهم قرآن وسنت، روي گردانى کرده است. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ﴾ [الأحقاف: 3].
«و کافران از هشدارى که داده مىشوند، روى گردانند».
حكم كسي كه در ارتکاب اين نواقض تأويل و توجيه داشته باشد چيست؟
نکته: اصل بر اين است که تأويلِ کسى که يکى از نواقض اسلام را مرتکب مىشود، قابل قبول نيست؛ زيرا هيچ کس بدون تأويل شرک و ظلم به الله عزوجل و پيامبر صلى الله عليه وسلم را و ساير نواقض اسلام را مرتکب نمىشود و هرکس، تأويل خودش را دارد که برخاسته از شبههى قلبى اوست و براى باورش، ادعاهايى هم مطرح مىکند؛ حتى بت پرستان. همان گونه که الله عزوجل سخن کافران به پيام آور الهى را چنين حکايت فرموده که به پيامبرخدا صلى الله عليه وسلم مىگفتند:
﴿إِنْ أَرَدْنَا إِلَّا إِحْسَانًا وَتَوْفِيقًا﴾ [النساء: 62].
«قصدى جز نيکى و ايجاد سازش نداشتيم».
الله متعال، مىفرمايد:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا (60) وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا إِلَى مَا أَنزَلَ اللَّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودًا (61) فَكَيْفَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ثُمَّ جَاءُوكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنَا إِلَّا إِحْسَانًا وَتَوْفِيقًا (62) أُوْلَئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَعِظْهُمْ وَقُل لَّهُمْ فِي أَنفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغًا (63)﴾ [النساء: 60 - 63].
«مگر نمى بينى کسانى را که گمان مىبرند به آن چه بر تو و پيش از تو نازل شده، ايمان آورده اند و مىخواهند طاغوت را داور قرار دهند، حال آن که دستور يافته اند به طاغوت کافر شوند؟ شيطان مىخواهد آنان را به گمراهى دور و درازى دچار نمايد و هنگامى که به آنان گفته شود: به آن چه الله نازل کرده است و به سوى پيامبر روى آوريد، منافقان را خواهى ديد که از تو روى مىگردانند. پس چگونه است که چون به سبب کردارشان مصيبتى به آنان مىرسد، نزدت ميايند و به الله سوگند ياد مىکنند که قصدى جز نيکى و ايجاد سازش نداشته ايم. الله از آنچه در دل هايشان مىگذرد، آگاه است؛ پس از آنان روى بگردان و آنان را پند بده و به آنان سخن رسايى بگو که در آن ها اثر نمايد».
پايان
(امورى که يک شخص را از دايرهى اسلام خارج مىگرداند)
مؤلف:
شیخ عبدالعزيز طريفى
مترجم:
محمدابراهيم کيانى
منبع: کتابخانه الکترونيکي عقيده
بسم الله الرحمن الرحيم
فهرست
مقدمه
شرح نواقض اسلام
معنى کلمه نواقض
ناقض اول: [شرک در عبادت الله]
ناقض دوم: [کسى که ميان خود و الله، واسطههايى قرار دهد، آن ها را بخواند و از آنان درخواست شفاعت کند و بر آن ها توکل نمايد، به اجماع، کافر است]
ناقض سوم: [حکم کسى که مشرکان را کافر نداند يا در کفرشان شک کند يا مذهب و آيين آنان را درست بپندارد]
ناقض چهارم: [کسى که معتقد باشد روش و حکم غير از رسول الله صلى الله عليه وسلم از روش و حکم پيامبر صلى الله عليه وسلم کامل تر يا بهتر است، کافر مىباشد؛ و نيز کسى که حکم طاغوت (غيرالله) را از حکم پيامبر صلى الله عليه وسلم برتر مىداند]
ناقض پنجم: [هرکس، حکم يا رهنمودى از احکام يا رهنمودهاى ابلاغى پيامبر صلى الله عليه وسلم را بد بداند و از آن متنفر باشد، کافر است؛ هرچند خود، به آن عمل کند]
ناقض ششم: به ريشخند گرفتن چيزى يا بخشى از دين پيامبر صلى الله عليه وسلم و مسخره کردن پاداش يا مجازات آن يا آيات الله، کفر است]
ناقض هفتم: [سحر است که از آن جمله منصرف کردن و علاقه مند ساختن بين اشخاص با سحر به طور کاذب مىباشد و هرکس انجامش دهد يا به آن راضى شود، کافر است
ناقض هشتم: [دوستى با مشرکان و يارى رساندن به آنان در برابر مسلمانان]
ناقض نهم: [هرکس معتقد باشد که براى برخى از مردم، گنجايش يا اجازهى خروج از شريعت محمد صلى الله عليه وسلم وجود دارد، - مانند گنجايشى که براى خروج خضر از شريعت موسي -عليه السلام- وجود داشت- کافر است]
ناقض دهم: [روى گردانى از دينِ الله متعال، به گونه اى که نه آن را فرابگيرد و نه به آن عمل کند]
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه
الحمد لله أحمده حقّ حمده وأصلي وأسلم علي نبيه وعبده وعلي آله وصحبه؛ أما بعد:
الله متعال، عمل به شريعتش و پيروى از پيامبرش را واجب فرموده است. اين، راه مستقيمى است که کج انديشى و باورهاى نادرست به آن راه ندارد؛ بلکه فروغى است که کورى چشم ها را مىزدايد و به روح و روان، طراوت و تازگى مىبخشد و دل ها را زنده مىگرداند. هرکس، اين راه را در پيش بگيرد، رستگار مىگردد و هرکس، از اين راه منحرف شود يا راه ديگرى برگزيند، به هلاکت مىرسد.
مخالفان اين شريعت از روشنايى و نور حيات بخش آن بى بهره مانده اند؛ لذا به پايهها و اصولى وابسته شدند که کاملا بى اساس و سست، و به انديشههايى روى آورند که با مرگ صاحبانش، مىميرد و در بهره جستن از شريعت جاودان بى رغبت ودلسرد شدند.
کتابى که پيش رو داريد، در اصل، درس هايى است که در شرح کتاب «نواقض الإسلام» اثر امام محمد بن عبدالوهاب ارائه داده بودم؛ برخى از دوستان به اميد اين که نفعش بيش تر شود، پيشنهاد چاپ و نشر آن را به من دادند. لذا براى تحقق اين امر، به بررسى و بازنگرى مطالب پرداختم، مطالبى بر آن افزودم و پاره اى از مطالب را حذف کردم.
اين کتاب، حاوى اصولى است که پايه و اساس دين، به شمار مىآيد؛ الله متعال براى تبيين اين اصول، پيامبرانش را به سوى جن ها و انسان ها فرستاده و دينش را در قالب دو وحى [منظور از دو وحى، نزول کتاب هاى الهى و رهنمودهاى پيامبران است. دربارهى اين امت، قرآن کريم، وحيى است که تلاوت مىشود؛ چنان که سنت پيامبر صلى الله عليه وسلم نيز نوعى وحى است. لذا منظور از دو وحى، کتاب و سنت مىباشد. (مترجم)] نازل نموده و مردم را دو دسته گردانيده [گروهى که دعوت حق را مىپذيرند و گروهى که راه انکار و سرکشى را در پيش مىگيرند. (مترجم)] و به برپايى دين و شريعتش با زبان و شمشير دستور داده است. الله متعال، مىفرمايد:
﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ (56)﴾ [الذاريات: 56].
«و انسان ها و جن ها را تنها براى اين آفريدم که مرا عبادت و پرستش نمايند».
ابن عباس رضي الله عنهما در تفسير اين آيه گفته است: «يعنى خواسته يا ناخواسته به بندگى من اقرار کنند». [ابن جرير طبرى در تفسير خود، اين را روايت کرده است].
در دوران ما بسيارى از کسانى که هيچ بهره اى از دنيا و آخرت ندارند، کوشيده اند تا اين اصول و زيرساخت هاى فکرى و عقيدتى را آشکارا يا مخفيانه، با شبهه افکنى و روش هاى گوناگون از ميان ببرند؛ در اين ميان، فتنهها، به سان امواج پرتلاطم از فراز يکديگر بالا مىروند و بسيارى از کسانى که نام و رسم علم و دانش را با خود يدک مىکشند، جز به خود و سلامت خويشتن نمانديشند و از بيان حقيقت طفره مىروند. در اين شرايط دشوار که خيلى ها، به خاطر حفظ خود و منافع خويش راه بى خطر را برگزيده اند، کسانى هم يافت مىشوند که به سلامت راه مانديشند، نه به سلامت خود و منافع خويش؛ و به راستى به خاطر وجود چنين عالمان برگزيده اى است که دين و آيين، يارى و حفاظت مىشود.
شريعت الهى، برتر است و از هر آسيبى مصون مىماند؛ لذا کسى که ثروت و مقام خود را در خدمت دين و حفظ آيين الهى قرار دهد، الله متعال، جايگاه و موقعيتش را حفظ مىکند و دينش را برايش نگه مىدارد؛ ولى کسى که دينش را در خدمت قدرت و ثروتش قرار دهد، الله عزوجل قدرت و ثروتش را از ميان مىبرد و دينى هم براى اين شخص، باقى نمىگذارد. اين، مقتضا و مفهوم سخن پيامبر صلى الله عليه وسلم مىباشد که فرموده است: «احْفَظِ اللَّهَ يَحْفَظْكَ». [روايت ابن عباس -رضى الله عنه-؛ ر.ک: صحيح الجامع (7957)، صحيح الترمذى از آلبانى رحمه الله، ش: 243؛ وى، در مشکاة المصابيح، ش: 5302، اين حديث را صحيح دانسته است. و السنة، ح: 316 - 318. (مترجم)] يعنى: «شريعت الله را پاس بدار تا الله تو را حفظ کند». همان گونه که گفته اند: «هر کسى آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت». زيرا هر عملى، پيامد و نتيجهى درخور و شايسته اش را به دنبال دارد.
و الله متعال است که توفيق مىدهد و او براى ما کافى، و بهترين کارساز است.
4/ 3/1324
رياض
شرح نواقض اسلام
نويسنده رحمه الله مىگويد: «بسم الله الرحمن الرحيم؛ بدان که نواقض اسلام، ده مورد است».
مؤلف، به پيروى از قرآن کريم و مطابق عمل کرد پيامبر صلى الله عليه وسلم در بسيارى از موارد از جمله نامه نگارى و کارهاى ديگر، کتابش را با «بسم الله الرحمن الرحيم» آغاز کرده است. در روايتى آمده که پيامبر صلى الله عليه وسلم دستور داده است که آغاز هر کارى با «بسم الله» باشد. گفتنى است: اين روايت، ثبوتى ندارد؛ "خطيب" در "جامع" خود به نقل از مبشر بن اسماعيل از اوزاعى از زهرى از ابوسلمه از ابوهريره -رضي الله عنه- به صورت مرفوع روايت کرده است: «كُلُّ أمرٍ ذي بال لا يبدأ فيه ببسم الله الرحمن الرحيم فَهُوَ أقطع». يعنى: «هر کار مهمى که بدون بسم الله الرحمن الرحيم آغاز شود، بُريده است (و به نتيجه نمىرسد)».
اين، خبر منکَرى [منکَر در اصطلاح حديث به خبرى گفته مىشود که مانندِ روايت «شاذ»، راواش با راويان ثقه (معتبر) مخالفت کرده باشد و چنين روايتى پذيرفته نمى شود؛ هم چنين اگر راوى داراى عدل و ضبط نباشد، هرچند در روايتش با راويان ثقه، مخالفت نکند، باز هم روايتش منکر و غير قابل قبول است. لذا اگر راوى عادل، ضابط و حافظ، به تنهايى روايت کند، روايتش پذيرفته مىشود و روايتش، منکر نيست؛ اگرچه اين لغت براى آن به کار رود. خلاصه اين که خبر منکر، در مخالفت، مانند خبر «شاذ» است، با اين تفاوت که علاوه بر مخالفت، داراى ضعف است. (مترجم)] است و حفاظ، آن را معلّل [علّل، حديثى است که در ظاهر، هيچ ايرادى ندارد، ولى در حقيقت، علت قادحهى پوشيده اى دارد؛ يعنى علتى که در صحتش خلل ايجاد مىکند. اين علت، گاه در سند قرار دارد وگاه در متن. از بهترين کتاب هايى که در اين زمينه به نگارش درآمده است، مىتوان به کتاب «العلل»، اثر على بن مدينى، استاد بخارى، اشاره کرد. عبدارحمن بن ابى حاتم نيز کتابى به همين نام دارد. (مترجم)] دانسته اند؛ صحيح اين است که اين روايت، مرسل [رسل، روايتى است که راوى صحابى، در سندش ذکر نشده باشد. (مترجم)] و بدون لفظ «بسم الله الرحمن الرحيم» مىباشد که البته اين روايت نيز منکَر است و معلّل به وهم راوى، مبشر بن اسماعيل که آن را با لفظ «بسم الله ... » روايت کرده است. گروهى چون وليد بن مسلم، بقيه، خارجه بن مصعب، شعيب بن اسحاق، محمد بن کثير، معافى بن عمران و عبدالقدوس و ديگران، اين روايت را از اوزاعى با اين الفاظ نقل کرده اند: «كُلّ أَمْرٍ ذِي بَالٍ لا يُبْدَأُ فِيهِ بِحَمْدِ اللَّهِ ... ». يعنى: «هر کار مهمى که آغازش با حمد و ستايش الله نباشد، ناقص است». کسانى که آن را با لفظ «بسم الله» ذکر کرده اند، دچار وهم و اشتباه شده اند؛ مانند زيلعى، عراقى، سيوطى و ....
ناگفته نماند که برخى از متأخرين، در اين باره، تساهل نموده و اين روايت را حسن دانسته اند.
پس به اين نتيجه مىرسيم که امر به آغاز کارها با «بسم الله ... » در روايت مذکور، ثبوتى ندارد و آن چه از پيامبر صلى الله عليه وسلم در اين باره ثابت شده، اين است که آن بزرگوار نامههايش و ساير کارها را با «بسم الله الرحمن الرحيم» آغاز مىکرد. همان گونه که بخارى و مسلم از عبدالله بن عباس از ابوسفيان -رضي الله عنهم- نقل کرده اند که پيامبر صلى الله عليه وسلم در نامه اش به "هرقل" چنين نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم. از محمد، فرستادهى الله به هرقل، بزرگِ روم ... ».
معنى کلمه نواقض
نواقض، جمع ناقض است؛ و ناقض يعنى نقض کننده و نابودکننده که وقتى بر چيزى عارض شود، آن را نابود يا خراب مىگرداند. همچنان که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَلَا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنكَاثًا﴾ [النحل: 92].
«مانند آن زنى نباشيد که نخ هاى تابيده اش را پس از تابيدن محکم، باز مىکرد».
يعنى هرچه رشته است، از ميان مىبرد.
به عنوان مثال: گفته مىشود: «نواقض وضو»، يعنى چيزهايى که وضو را باطل مىکند. و نواقض اسلام نيز به اعمالى گفته مىشود که وقتى مسلمانى، آن را انجام دهد، اسلامش را خراب و نابود مىکند، يعنى از دايرهى اسلام، بيرون مىشود.
اهتمام علما به بيان حکم مرتد (برگشته از دين)
مؤلف در اين کتاب، ده مورد از نواقض اسلام را برشمرده است؛ ناگفته نماند که نواقض اسلام بيش از اين هاست. همان گونه که علما در زمينهى مسألهى ارتداد (برگشتن از دين) و حکم مرتد، انواع گوناگونى از خروج مسلمان از دايرهى اسلام را ذکر کرده اند که به سبب آن، جان و مال مرتد، حلال مىشود. لذا مؤلف رحمه الله مهم ترين و رايج ترين نواقض اسلام را که مورد اتفاق علماست، ذکر کرده است.
علماى حنفى، مالکى، حنبلى و شافعى، بخشى از کتاب هاى فقه را به بيان احکام مرتد اختصاص داده اند و در آن صورت هاى گوناگون کفر و انواع اعتقادى، گفتارى و کردارى آن که باعث خروج مسلمان از دايرهى اسلام مىشود ذکر کرده اند، که مىتوانيد براى تفصيل بيش تر، به اين کتاب ها مراجعه کنيد. مفصل ترين کتاب هايى که در اين زمينه به نگارش درآمده، کتاب هايى است که علماى حنفى نوشته اند و انواع و صورت هاى گوناگون کفر را برشمرده و توضيح داده اند. اين جاست که بايد بدانيم وقتى دلايل موجود، نشان گر اين بود که فلان عمل، ناقض اسلام است، لازمه اش، حلال دانستن آن عمل نيست؛ يعنى اين گونه نيست که هرکس، اين عمل کفرآميز را حلال بداند، کافر است و هرکس، حلالش نداند، کافر نيست؛ زيرا وقتى عملى ناقض اسلام بود، همين که کسى، آن را انجام دهد، کافر مىشود. لذا زنا، شراب خوارى، دزدى و قتل ناحق و امثال آن جزو نواقض اسلام نيست. چون کسى که مرتکب عمل حرامى مىشود، از دو حال خارج نيست: اگر به حلال بودن چنين اعمالى معتقد باشد، کافر است و اگر به رغم اين که کارهاى حرام را حلال نمىداند، ولى مرتکب اعمال حرام مىشود، کافر نيست. به عبارت ديگر حلال دانستن کارهاى حرام، کفر است؛ گرچه مرتکب اين کارها نشود. ارتکاب نواقض اسلام نيز کفر است؛ گرچه به حلال بودن اين نواقض معتقد نباشد. لذا ارتکاب گناهان کبيره، جزو نواقض اسلام نيست و حلال دانستن کارهاى حرام، نقض اسلام محسوب مىشود. البته اين هم مقيّد به عدم جهل و اتمام حجت است که اين جا، مجال بررسى آن نيست.
ناقض اول: [شرک در عبادت الله]
الله متعال، مىفرمايد:
﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ﴾ [النساء: 48].
«همانا الله اين را که به او شرک ورزند، نمامرزد و جز شرک را براى هر که بخواهد مىبخشد».
و مىفرمايد:
﴿إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ (72)﴾ [المائدة: 72].
«به راستى هر کس به الله شرک ورزد، الله بهشت را بر او حرام نموده و جايگاهش دوزخ است و ستمکاران هيچ ياورى ندارند».
از آن جمله، ذبح (قربانى کردن) براى غير الله مىباشد؛ مانند کسى که براى جن يا قبر، قربانى مىکند].
شرک، بدين معناست که کسى يا چيزى را در ربوبيت و الوهيت، شريک الله مىسازند که غالباً شرک در الوهيت، بيش از شرک در ربوبيت است.
شرک، بزرگ ترين معصيت و نافرمانى از الله متعال است و بيش ترين جرم را در ميان نواقض اسلام دارد. الله متعال، به روشنى بيان فرموده که گناه شرک را براى هيچ مشرکى نمىبخشد، مگر اين که توبه نمايد. چنان که مشهور است برخى از اعمال نيک، کفارهى گناهان بزرگ محسوب مىشود، ولى گناه شرک، هيچ کفاره اى ندارد؛ و تنها عاملى که باعث بخشش اين گناه مىگردد، اين است که مشرک، از شرک خود توبه کند. از اين رو الله متعال مىفرمايد:
﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ﴾ [النساء: 48].
«همانا الله اين را که به او شرک ورزند، نمامرزد و جز شرک را براى هر که بخواهد مىبخشد».
شرک، ظلم و گناهِ بسيار بزرگى است. الله عزوجل مىفرمايد:
﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلَئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ (82)﴾ [الأنعام: 82].
«امنيت، از آنِ کسانى است که ايمان آوردند و ايمانشان را به شرک نياميختند؛ آنان، هدايت يافته اند».
احمد، بخارى و مسلم از سليمان از ابراهيم از علقمه از عبدالله روايت کرده اند که وقتى اين آيه - يعنى آيهى 82 سورهى «انعام» - نازل شد، مفهوم اين آيه براى اصحاب پيامبر صلى الله عليه وسلم، دشوار بود. از اين رو گفتند: چه کسى از ما، بر خويشتن، ستم نمىکند؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «آن گونه که شما مىپنداريد، نيست؛ بلکه مفهومش مانند سخن لقمان به فرزند اوست: ﴿يَابُنَيَّ لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ﴾ [لقمان: 13؛ يعنى: «اى پسر عزيزم! به الله شرک نورز؛ بى گمان شرک، ستم بزرگى است»].
امام احمد و بخارى و مسلم از منصور از ابووائل از عمرو بن شرحبيل از عبدالله روايت کرده اند: «سَأَلْتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم أَيُّ الذَّنْبِ أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ قَالَ أَنْ تَجْعَلَ لِلَّهِ نِدًّا وَهُوَ خَلَقَكَ، قُلْتُ: إِنَّ ذَلِكَ لَعَظِيمٌ». يعنى: عبدالله بن مسعود -رضي الله عنه- مىگويد: از پيامبر صلى الله عليه وسلم پرسيدم: بزرگ ترين گناه نزد الله چيست؟ فرمود: «اين که کسى يا چيزى را با الله، شريک قرار دهى، حال آن که الله، تو را آفريده است». عبدالله -رضي الله عنه- مىگويد: گفتم: به راستى که اين، گناهِ بزرگى است.
چرا بزرگ ترين گناه و بدترين ظلم نباشد در حاليکه شرک، برابر و همسان دانستن مخلوق است با خالق هستي؟ شرک، عيبى بزرگ و نکوهيده مىباشد که الله متعال، خود را از آن پاک و دور دانسته است؛ لذا هرکس به الله شرک ورزد، به مخالفت با او برخاسته و کاستى و عيبى را به الله نسبت داده که شايستهى او نيست؛ زيرا الله متعال، از هر عيب و نقصى، پاک و منزّه است. الله عزوجل، خود از حال و روز مشرکان و سخنانى که روز قيامت به معبودان باطل خويش مىگويند، خبر داده و فرموده است:
﴿قَالُوا وَهُمْ فِيهَا يَخْتَصِمُونَ (96) تَاللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ (97) إِذْ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ (98)﴾ [الشعراء: 96 - 98].
«و در دوزخ در حالى كه با هم مشاجره مىكنند، (به معبودان خويش) مىگويند: سوگند به الله كه ما در گمراهى آشكارى بوديم، چون شما را با پروردگار جهانيان برابر مىدانستيم».
بهشت بر مشرک، حرام است؛ همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ﴾ [المائدة: 72].
«به راستى هر کس به الله شرک ورزد، الله بهشت را بر او حرام نموده و جايگاهش دوزخ است و ستمکاران هيچ ياورى ندارند».
همهى اعمال مشرک، تباه مىگردد:
﴿وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُم مَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ [الأنعام: 88].
«و اگر شرک بورزند، اعمالشان نابود مىشود .. ».
هم چنين مىفرمايد:
﴿لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ﴾ [الزمر: 65].
«اگر شرک بورزى، به طور قطع عملت نابود و تباه مىشود».
عمل که در اين آيه شامل همه اعمال انسان مىباشد، بيعنى همهى اعمال صالح تباه مىشود. و چيزى جز شرک اکبر، نمى تواند همهى اعمال را نابود کند.
جان و مال مشرک، حلال مىباشد؛ جز در مواردى که شريعت، مستثنا کرده است، مانند کافرِ ذمى و هم پيمان. [ذمى، به کافرى گفته مىشود که در قلمرو حکومت اسلامى زندگى مىکند و در قبال وظايفى که دارد، از حقوق شهروندى برخوردار است. هم پيمان، کافرى است که خارج از قلمروِ حکومت اسلامى زندگى مىکند و با مسلمانان، هم پيمان است، و در جنگ نيست. (مترجم)] الله عزوجل مىفرمايد:
﴿فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ﴾ [التوبة: 5].
«پس مشرکان را هر جا که يافتيد، بکشيد و آنان را به اسارت بگيريد و محاصره نماييد و در هر کمين گاهى به کمينشان بنشينيد».
شرک به الله، بر دو نوع است:
1 - شرک اکبر
2 - شرک اصغر
نوع اول، يعنى شرک اکبر، انسان را از دايرهى اسلام بيرون مىکند و کسى که داراى چنين شرکى باشد، اگر از شرک خود توبه نکند و در حالِ شرک بميرد، هميشه و جاويد در آتش دوزخ خواهد ماند. شرک اکبر، اين است که انسان يکى از انواع عبادت ها را براى غير خالق انجام دهد؛ مانند قربانى کردن براى غيرالله، براى قبرها و اوليا و بندگان نيک الله، يا براى جن ها و شياطين؛ فرقى نمىکند که اين کار را از روى رغبت و علاقه به آنان انجام دهد يا از ترس و خوفِ آن ها که مبادا آسيب يا زيانى به او برسانند! مانند بسيارى از مردم که در اين دوران، براى دفع ضرر يا جلب منفعت در مواردى که فقط از الله متعال ساخته است، به غيرِ او اميد مىبندند و کنار قبور صالحان، قربانى مىکنند!
الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ (18)﴾ [يونس: 18].
«و جز الله چيزهايى را مىپرستند که نه زيانى به آنان مىرسانند و نه سودي؛ و مىگويند: «اينها شفيعان ما نزد الله هستند». بگو: آيا به گمان خود الله را (از وجود شفيعاني) آگاه مىسازيد که او در آسمان ها و زمين سراغ ندارد؟! الله از شرکى که به او مىورزند، پاک و برتر است».
شرک، برابر دانستن مخلوق با خالق است؛ همان گونه که الله متعال، از مشاجرهى مشرکان در دوزخ با يکديگر خبر داده و فرموده است:
﴿قَالُوا وَهُمْ فِيهَا يَخْتَصِمُونَ (96) تَاللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ (97) إِذْ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ (98)﴾ [الشعراء: 96 - 98].
«و در دوزخ در حالى كه با هم مشاجره مىكنند، (به معبودان خويش) مىگويند: سوگند به الله كه ما در گمراهى آشكارى بوديم، چون شما را با پروردگار جهانيان برابر مىدانستيم».
لذا شرک، برابر دانستن مخلوق با خالق در تعظيم و محبتى است که روح عبادت و درون مايهى بندگى است.
شرک اکبر بر چهار نوع است:
اول: شرک در دعا
شرک در دعا، اين است که غير الله را مانندِ الله عزوجل بخواند؛ فرقى نمىکند که دعا، دعاى مسألت (درخواست) باشد يا دعاى عبادت. لذا هرکس که مخلوقى را مانند الله عزوجل بخواند، به الله شرک ورزيده است. الله متعال دربارهى اين نوع شرک مىفرمايد:
﴿فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ (65)﴾ [العنکبوت: 65].
«پس هنگامى که سوار کشتى مىشوند، الله را خالصانه و مخلصانه به دعا مىخوانند و چون آن ها را به خشکى (مى رساند و) نجات مىدهد، آن هنگام است که شرک مىورزند».
کسى که منظورش از دعا، کسب منفعت يا دفع ضرر باشد، دعايش، دعاى درخواست (مسألت) است. و کسى که قصدش خضوع و فروتنى يا خاکسارى در برابر الله عزوجل باشد، دعايش، دعاى عبادت است. در هر دو نوع دعا، چه دعاى عبادت و چه دعاى درخواست، جايز نيست که توجه دعاکننده، به سوى غيرالله باشد.
دعا، يکى از بزرگ ترين عبادت ها و برترين اعمالى است که مايهى تقرب و نزديکى به الله عزوجل مىباشد. همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ﴾ [البقرة: 186].
«و چون بندگانم از تو دربارهى من بپرسند، (بدانند که) من نزديکم و درخواست دعا کننده را بدان گاه که مرا مىخواند، اجابت مىکنم».
هم چنين به بندگانش دستور داده است که او را بخوانند و درخواست خود را نزدِ او ببرند:
﴿وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ (60)﴾ [غافر:60].
«و پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا دعاى شما را بپذيرم. بى شک
آنان که از عبادت من سرکشى مىکنند، به زودى خوار و سرافکنده وارد دوزخ خواهند شد».
امام احمد و صاحبان «سنن» از ذر از يُسَيْع از نعمان بن بشير -رضي الله عنه- روايت کرده اند که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «الدُّعاءُ هُوَ العبادة». يعنى: «دعا، همان عبادت است». و سپس اين آيه را خواند:
﴿ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي﴾ [غافر:60].
« ... مرا بخوانيد تا دعاى شما را بپذيرم. بى شک آنان که از عبادت من سرکشى مىکنند .... ».
از اين رو هرکس، از غيرالله چيزى بخواهد که فقط در گسترهى قدرت الله است، مشرک مىباشد؛ به عبارت ديگر کسى که مخلوق را مىخواند و از او چيزى مىخواهد که فقط از الله متعال ساخته است، مشرک است؛ همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَمَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ (117)﴾ [المؤمنون: 117].
«و هرکس، معبود ديگرى با الله بخواند، که هيچ دليل و برهانى بر حقانيت آن ندارد جز اين نيست که حسابش نزد پروردگار اوست. بى گمان کافران رستگار نمى شوند».
دوم: شرک نيت (شرک اراده و قصد)
اين نوع شرک، شرکى است که اصلِ قصد و ارادهى انسان از عملى که انجام مىدهد، غيرالله مىباشد؛ يعنى همهى اعمالش را براى غيرالله انجام مىدهد. الله متعال دربارهى اين نوع شرک مىفرمايد:
﴿مَن كَانَ يُرِيدُ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمَالَهُمْ فِيهَا وَهُمْ فِيهَا لَا يُبْخَسُونَ (15) أُوْلَئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْأخِرَةِ إِلَّا النَّارُ وَحَبِطَ مَا صَنَعُوا فِيهَا وَبَاطِلٌ مَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ (16)﴾ [هود: 15 - 16]
«کسانى که خواهان زندگى دنيا و زيور و زينتش هستند، نتيجهى اعمالشان را به طور کامل در دنيا به آنان مىدهيم و در آن هيچ کم و کاستى نخواهند ديد. چنين کسانى در آخرت بهره اى جز آتش ندارند و دستاوردهايشان در آن جا بر باد مىرود و اعمالشان نابود مىشود».
لذا قرآن کريم، شرک و کفر را اساسي ترين عامل نابود شدن اعمال و برباد رفتن کارهاى انسان برشمرده است. از اين رو هرکس تنها هدفش از عمل، دنيا باشد، الله عزوجل او را در دنيا به خواسته اش مىرساند و آن چه از دنيا مىخواهد، به او مىدهد؛ ولى عملش نزد الله برباد مىرود و در آخرت چيزى جز آتش نصيبش نمىشود.
ناگفته نماند که ورود يا وجود برخى از نيت هاى بد در نيت يا قصد بنده در پاره اى از اعمالش، جزو شرک اصغر به شمار مىآيد که انسان را از اسلام، اخراج نمىکند؛ البته از اجر و پاداش او مىکاهد و گاه عمل او را به کلى تباه مىگرداند، بي آن که او را از دايرهى اسلام بيرون نمايد.
سوم: شرک اطاعت
شرک اطاعت، به معناى برابر دانستن غيرالله با الله در تشريع و حکم کردن است. تشريع (حکم کردن) حقى است که الله متعال، آن را ويژهى خود قرار داده است؛ همان گونه که مىفرمايد:
﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ﴾ [يوسف: 40].
«حکم کردن (تشريع و فرمانروايي) تنها از آن الله است».
الله متعال، درباره اى اين نوع شرک، مىفرمايد:
﴿أَمْ لَهُمْ شُرَكَاؤُا شَرَعُوا لَهُم مِّنَ الدِّينِ مَا لَمْ يَأْذَن بِهِ اللَّهُ﴾ [الشورى: 21].
«آيا معبودانى دارند که براى آنان دين و آيينى ساخته اند که الله به آن فرمان نداده است؟».
لذا هرکس معتقد باشد يا ادعا کند که کسى جز الله - مثلاً يکى از علما يا حکام- حق تشريع دارد، در حقى که ويژهى الله متعال مىباشد، به او شرک آورده و به آن چه از سوى الله نازل شده، کفر ورزيده است. الله عزوجل مىفرمايد:
﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا لَّا إِلَهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (31)﴾ [التوبة: 31].
«اهل کتاب، دانشمندان و راهبانشان و مسيح پسر مريم را به جاى الله، به خدايى گرفتند؛ حال آن که تنها دستور داشتند يگانه معبود برحق را عبادت نمايند که هيچ معبود برحقى جز او وجود ندارد. الله از آن چه به او شرک مىورزند، پاک و منزه است».
در معنا و تفسير اين آيه، ترمذى، ابن جرير و طبرانى و ديگران، از عبدالسلام بن حرب از غطيف بن اعين از مصعب بن سعد از عدى بن حاتم -رضي الله عنه- روايت کرده اند که وى (عدى بن حاتم) مىگويد: نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم آمدم و ديدم که اين آيه را مىخواند؛ فرمود: «آن ها، دانشمندان و راهبانشان را عبادت نمىکردند؛ بلکه هرچه اين ها برايشان حلال قرار مىدادند، آن ها نيز آن را حلال مىپنداشتند و آن چه که علمايشان حرام مىگفتند، ايشان هم آن را حرام قلمداد مىکردند».
اين حديث را دارقطنى و برخى ديگر از حفاظ، ضعيف دانسته اند؛ ترمذى دربارهى "غطيف" گفته است: در روايت حديث، معروف نيست.
ابن جرير در تفسيرش از طريق ابوالبخترى از حذيفه دربارهى اين آيه روايت کرده است: «آنان، علما و راهبانشان را نمىپرستيدند؛ بلکه در زمينهى معاصى از آن ها اطاعت مىکردند».
و از همين طريق، روايت است: «آن ها، دانشمندان و راهبانشان را عبادت نمىکردند؛ بلکه هرچه علما برايشان حلال قرار مىدادند، آن ها نيز آن را حلال مىپنداشتند و آن چه علما حرام مىگفتند، ايشان هم آن را حرام قلمداد مىکردند».
ناگفته نماند که شنيدن حديث يا سماعِ ابوالبخترى، سعيد بن فيروز از حذيفه ثابت نيست.
الله متعال مىفرمايد:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا (60)﴾ [النساء: 60].
«مگر نمى بينى کسانى را که گمان مىبرند به آن چه بر تو و پيش از تو نازل شده، ايمان آورده اند و حال مىخواهند طاغوت - غيرالله- را داور قرار دهند، حال آن که دستور يافته اند به طاغوت کافر شوند؟ شيطان مىخواهد آنان را به گمراهى دورى دچار نمايد».
طاغوت چيست و به چه کسي گفته مىشود؟
در اين آيه، الله عزوجل کسانى را که مطابق احکام الهى حکم نمىکنند، طاغوت ناميده است؛ يعنى طاغوت به کسى گفته مىشود که بر خلاف احکامِ نازل شده از سوى الله حکم مىنمايد. پس طاغوت، کسى است که حلالِ الله را حرام، و حرامش را حلال مىگرداند. کسى که از طاغوت اطاعت مىکند، از دو حالت، خارج نيست:
اول: در اين حالت، مىداند که طاغوت يا افرادى که از آنان اطاعت مىنمايد، حکم الله را تغيير داده و با پيامبران، مخالفت کرده اند؛ و بدين سان به پيروى از آنان، حلالِ الله را حرام و حرامش را حلال مىداند. اين حالت، کفرى است که بنده را از دايرهى اسلام بيرون مىگرداند.
دوم: به رغم پيروى از طاغوت يا کسانى که حلال و حرام را تغيير مىدهند، به حلال و حرام الهى اعتقاد دارد و فقط از روى هوا و هوس از قوانين مخالف با احکام الهى، اطاعت مىکند؛ مانند بسيارى از فاسقان و منحرفان که وقتى شراب خوارى و ربا و ديگر کارهاى غيرشرعى، آزاد مىشود، از روى هوس رانى به شراب خوارى و به طمع مال و ثروت، به رباخوارى روى مىآورند و در عين حال، قبول دارند که مرتکب حرام مىشوند؛ حکمِ اين ها، مانندِ عمومِ گنهکاران است و از دايرهى اسلام، خارج نيستند. همان طور که وضعيت بسيارى از مسلمانان امروزى، اين گونه است.
گاه عالمى که علمش، سودى به حالش نداشته است، مرتکب اين نوع شرک، يعنى شرک اطاعت مىشود و به پيروى از ميل و خواستهى نفس خويش يا به طمع پست و مقام يا قدرت و ثروت، در مخالفت با حلال و حرام الهى، از حاکم يا فرمانروا و امثال آنان، اطاعت مىکند. شيخ الاسلام، ابن تيميه رحمه الله گفته است: هرگاه عالمى، آموختههاى خود از کتاب الله و سنت پيامبر صلى الله عليه وسلم را ترک نمايد و از حکمِ حاکمى پيروى نمايد که حکمش، مخالفِ حکمِ الله و پيامبر اوست، مرتد و کافر به شمار مىآيد و سزاوار مجازات دنيا و آخرت است. الله متعال، مىفرمايد:
﴿المص (1) كِتَابٌ أُنزِلَ إِلَيْكَ فَلَا يَكُن فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِّنْهُ لِتُنذِرَ بِهِ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ (2) اتَّبِعُوا مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ وَلَا تَتَّبِعُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءَ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ (3)﴾ [الأعراف: 1 - 3].
«الف، لام، ميم، صاد. (اين) کتابى است که بر تو نازل شده است و نبايد در سينه ات براى (تبليغ) آن تنگى و فشارى باشد تا به وسيلهى آن (به مردم) هشدار دهى و مايهى پند مؤمنان باشد. از آياتى که از جانب پروردگارتان بر شما نازل شده پيروى کنيد و از دوستانِ (باطل) و يارانى غير از او پيروى نکنيد. چه اندک پند مىگيريد»!.
لذا اگر عالمى، کتک بخورد، شکنجه و زندانى شود و به شيوههاى گوناگون، او را بيازارند تا آموختههاى خود از شريعت الله و پيامبرش را که اطاعتش واجب است، رها نمايد، بايد صبر کند و اگر حکم غيرالله را پبذيرد و اطاعت نمايد، سزاوار عذاب الهى مىگردد. لذا بر او واجب است که در راه الله، رنج و مشقت را تحمل کند و صبر و شکيبايى پيشه سازد؛ زيرا اين، سنت و قانون پروردگار، دربارهى پيامبران و پيروان آن هاست. چنان که مىفرمايد:
﴿الم (1) أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ (2) وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ (3)﴾ [العنبکوت: 1 - 3]
«الف، لام، ميم. آيا مردم مىپندارند همين که گفتند: «ايمان آورديم» رها مىگردند و آزمايش نمى شوند؟ به راستى کسانى را که پيش از آنان بودند، آزموديم؛ و به طور قطع الله، راستگويان و دروغگويان را مشخص مىکند». [پايان سخن شيخ الاسلام]. [مجموع الفتاوى، 35/ 372 - 373].
چهارم: شرک محبت
شرک محبت، اين است که کسى، در محبتش با الله، کسى ديگر را هم دوست بدارد؛ يعنى کسى يا چيزى جز الله را همانندِ او يا بيش تر از او دوست داشته باشد. الله متعال، وضعيت مشرکان را در اين باره بيان نموده و فرموده است:
﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ﴾ [البقرة: 165].
«بعضى از مردم، معبودانى غير از الله بر مىگزينند که آنها را همانند الله دوست مىدارند؛ ولى مؤمنان، الله را بيشتر دوست دارند».
مي بينيم که الله متعال در اين آيه، از معبودان باطلى سخن گفته است که مشرکان، آن ها را به اندازهى الله و حتى بيش از او، دوست دارند؛ يعنى هرکس يا هرچيزى که انسان، به اندازهى الله يا بيش از او، دوستش داشته باشد، در واقع به الله، شرک آورده است. به عبارت ديگر کسى که در محبت الله، مخلوقى را همتاى او قرار مىدهد، مشرک است؛ حتى گاه اين مخلوق را بيش از الله، دوست مىدارد. لذا ميزان محبت مشرکان به معبودان باطلشان، متفاوت است و محبت مؤمنان به الله، بيش از محبتى است که مشرکان به الله و معبودان باطل خود دارند.
در «مسند» و «صحيحين» از انس -رضي الله عنه- روايت است که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «لاَ يُؤْمِنُ أَحَدُكُمْ حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ وَالِدِهِ وَوَلَدِهِ والنّاسِ أجمَعِينَ». يعنى: «هيچ کدام از شما ايمان نمى آورد تا اينکه مرا از پدر و مادر و فرزندانش و ساير مردم (و ديگر عزيزانش) بيش تر دوست داشته باشد». مىبينيم که در اين حديث، از کسى که غيرالله را بيش از پيامبر صلى الله عليه وسلم دوست دارد، نفى ايمان شده است؛ پس کسى که غيرالله را بيش از الله عزوجل دوست دارد، چه وضعى خواهد داشت؟
حقيقت محبت، اين است که انسان علاوه بر محبت به محبوبش، آن چه را که محبوبش دوست دارد، دوست داشته باشد و از آن چه که محبوبش از آن متنفر است، متنفر باشد. از اين رو مىبينيم که مشرکان، معبودان خود را - از هر نوعى که باشند مانند بت، قبر، ضريح و ... - دوست دارند و با کوچک ترين اهانتى به معبودانشان، سخت عصبانى و برآشفته مىشوند؛ به گونه اى که حتى براى الله هم اين همه خشم نمىگيرند! و براى آنان شاد و خوشحال مىشوند بيشتر از شاديشان براى الله؛ و همه اينها نشانه اين است که آنان محبتشان به غيرالله قوىتر و شديدتر از محبتشان نسبت به الله است.
مقتضاى محبت، اين است که دوست دار با محبوب خود، مخالفت نکند؛ لذا به تناسب مخالفتى که با محبوبش مىکند، از ميزان محبتش به او کاسته مىشود. الله متعال مىفرمايد:
﴿قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (31)﴾ [آل عمران: 31].
«بگو: اگر الله را دوست داريد، از من پيروى کنيد تا الله شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد».
انواع محبت و حکم هر کدام
ابن القيم رحمه الله دربارهى انواع محبت، چنين گفته است:
«چهار نوع محبت وجود دارد که بايد تفاوتش را دانست و ميان آن ها فرق گذاشت. کسى که در ميان انواع محبت، فرق نمىگذارد، به گمراهى و کج روى دچار مىشود.
اول: محبت الله عزوجل مىباشد. اين محبت، به تنهايى براى نجات بنده از عذاب الهى و برخوردارى از اجر و پاداش، کافى نيست؛ زيرا مشرکان و يهود و نصارا نيز، الله را دوست دارند.
دوم: محبت آن چه که الله دوست دارد. اين، همان محبتى است که ورود بنده به اسلام يا خروجش از دين، به آن بستگى دارد و محبوب ترين بنده نزد الله، کسانى هستند که اين نوع محبت در آن ها قوي تر است.
سوم: محبت براى الله و به خاطر الله که در حقيقت لازمهى محبت با چيزهايى است که الله عزوجل دوست مىدارد و محبت نوع دوم، يعنى محبت آن چه که الله دوست دارد، تنها با محبت براى الله و به خاطر الله، تحقق مىيابد.
چهارم: محبت شرک آميزى است که بنده، چيزى يا کسى را با الله دوست بدارد؛ لذا هرکس، چيزى يا کسى را با الله دوست بدارد، نه به خاطر الله يا براى او، چنين کسى، معبودى جز الله برگزيده و اين، محبتِ مشرکان است؛ يعنى محبتى که مشرکان نسبت به معبودان باطل خود دارند». [الجواب الکافى، ابن القيم، ج1، ص134].
ابن قيم هم چنين در کتاب «الروح» مىنويسد: «تفاوت محبت نوع سوم با چهارم، در اين است که محبت براى الله، از کمالِ ايمان است؛ ولى نوع چهارم محبت، عينِ شرک مىباشد. اين، يک تفاوت اساسى است که هرکسى، محتاج و بلکه ناگزير به دانستن آن است». [الروح، ابن قيم، ج1 ص254].
يکى از نمونههاى شرک اکبر که مؤلف رحمه الله ذکر کرده است، ذبح يا قربانى براى غيرالله مىباشد. قربانى، يکى از بزرگ ترين عبادت هاست؛ از اين رو واجب است که اين عبادت، به صورتى ناب و خالصانه تنها براى الله عزوجل انجام شود و از هرگونه شرکى، پاک باشد. الله متعال مىفرمايد:
﴿فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (2)﴾ [الکوثر: 2].
«پس براى پروردگارت نماز بگزار و (شتر) قربانى کن».
و مىفرمايد:
﴿قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (162)﴾ [الأنعام: 162].
«بگو: همانا نماز و قربانى و زندگى و مرگم، از آنِ الله، پروردگار جهانيان است».
لذا هرکس براى غيرالله قربانى کند، اين عبادت را که ويژهى الله متعال مىباشد، براى غيرالله انجام داده است و به الله عزوجل شرک ورزيده است و ديگر، جزو مسلمانان نيست.
لذا قربانى کردن براى غيرالله، مثلاً براى بت، يا جن، يا قبر، يا کعبه يا درخت، يا سنگ و امثال آن، شرک و کفر به الله بزرگ است و اين قربانى، يعنى گوشتِ آن، حرام مىباشد؛ فرقى نمىکند که مسلمانى، آن را سَر بريده باشد يا يک يهودى يا نصرانى. کسى که پيش از قربانى کردن براى غيرالله مسلمان بوده است، همين که اين عمل را انجام دهد، از دايرهى اسلام، خارج مىشود و کافر به شمار مىآيد؛ زيرا يکى از بزرگ ترين عبادت ها را که ويژهى الله متعال مىباشد، براى غيرالله انجام داده و مانندِ کسى است که براى غيرالله، سجده مىکند.
شرک، اقسام و نمونههاى گوناگونى دارد؛ مانند کمک خواستن يا فريادخواهى از غيرالله در کارها يا مواردى که فقط در گسترهى قدرت الله عزوجل مىباشد. لذا اگر کسى از مردگان يا صالحانِ درگذشته و امثال آنان، کمک يا مدد بخواهد و از آن ها درخواست کند که نيازها و خواستههايش را برآورده نمايند يا مشکلاتش را برطرف کنند، به الله عزوجل شرک ورزيده است. همچنين نذر براى غيرالله، شرک بحساب مىآيد است، آن ها که در سرزمين هاى اسلامى براى غيرالله، مانندِ فلان شيخ و فلان پير يا فلان درخت و فلان سنگ، نذر مىکنند، در حقيقت به الله عزوجل شرک مىورزند و از دايرهى اسلام، بيرون مىشوند؛ گرچه خود را مسلمان بپندارند و معتقد باشند که مسلمان هستند. اين، عملى است که کفار قريش، به کثرت انجام مىدادند و ادعا مىکردند که اين عمل را براى نزديکى به الله عزوجل انجام مىدهند. همان گونه که الله متعال مىفرمايد:
﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى﴾ [الزمر: 3].
«(مى گويند:) ما آنان را عبادت و پرستش نمى کنيم مگر براى آن که (واسطهى ما باشند و) ما را به الله نزديک کنند».
ولى کمک خواستن از مردم در کارها يا مواردى که در توان آن هاست، شرک، محسوب نمىشود. شيخ الاسلام ابن تيميه سخنى بدين مضمون دارد که گفته است: «و اما کمک خواستن از مردم در مواردى که در توانِ انسان هاى زنده است، جايز مىباشد؛ فرقى نمىکند که اين کار، يارى خواستن ناميده شود يا پناه بردن و امثال آن».
نوع دوم: شرک اصغر
به هر عملى که در شريعت شرک ناميده شده باشد ولى به مرتبه شرک اکبر نرسيده باشد، شرک اصغر گفته مىشود. و گرچه انجام دادن شرک اصغر صاحب آن را از اسلام اخراج نمىگرداند، ولى در توحيد شخص، خلل و نقص ايجاد مىکند و زمينه يا مقدمه اى به سوى شرک اکبر است. ابن قيم رحمه الله در کتابش «اعلام الموقعين» گناهِ شرک اصغر را فراتر و بزرگ تر از گناهان کبيره دانسته است و بنا بر ديدگاه صحيح، شرک اصغر نيز در مفهوم اين آيه مىگنجد:
﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ﴾ [النساء: 48].
«همانا الله اين را که به او شرک ورزند، نمامرزد و (هر گناهي) جز شرک را براى هر که بخواهد، مىبخشد».
زيرا اين آيه، عام و فراگير است.
آيا شرک اصغر در آخرت بخشيده خواهد شد؟
ابن تيميه رحمه الله مىگويد: «گفته مىشود: به مقتضاى مفاهيم قرآنى، هيچ شرکى، چه کوچک باشد و چه بزرگ، بخشيده نخواهد شد؛ گرچه کسى که مرتکب شرک اصغر مىگردد، مسلمان از دنيا برود، ولى شرکش بخشيده نمىشود و به خاطر آن، مجازات خواهد شد و سرانجام، به بهشت خواهد رفت».
علامه عبدالرحمن سعدى رحمه الله دربارهى آيهى 48 سورهى «نساء» مىگويد: «کسانى که اين آيه را عام و فراگير مىدانند، بر اين باورند که شرک اصغر نيز در مفهوم اين آيه مىگنجد؛ يعنى شرک اصغر، بخشيده نمىشود و کسى که مرتکب شرک اصغر گردد، مجازات خواهد شد؛ زيرا روشن است که اگر کسى آمرزيده نشود، مجازات مىگردد. البته کسانى که چنين ديدگاهى دارند، کسى را که مرتکب شرک اصغر مىشود، کافر نمىدانند و معتقد نيستند که هميشه در دوزخ خواهد ماند. اين ها بر اين باورند که چنين شخصى، متناسب با شرکِ خود، عذاب مىشود و سرانجام به بهشت مىرود. اما کسانى که شرک اصغر را در شرک مذکور در اين آيه، جاى نمىدهند و معتقدند که الله عزوجل شرک اصغر را براى هرکه بخواهد مىبخشد، به آيهى 52 سورهى «مائده» استدلال کرده اند که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ﴾ [المائدة: 72].
«به راستى هر کس به الله شرک ورزد، الله بهشت را بر او حرام نموده و جايگاهش دوزخ است».
اين ها مىگويند: همانگونه که ائمه اتفاق نظر دارند که شرک اصغر در اين آيه - آيهى 72 سورهى مائده- نمىگنجد پس که در آيهى 65 سورهى «زمر» نيز دخلى ندارد؛ آن جا که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ﴾ [الزمر: 65].
«اگر شرک بورزى، به طور قطع عملت نابود و تباه مىشود».
واژهى «عمل» در اين آيه، مفردِ مضاف است و شامل همهى اعمال مىشود و چيزى جز شرک اکبر، همهى اعمال انسان را نابود نمى کند.
با توجه به اين که مقايسه يا ارزيابى، فقط در ميان نيکى ها و بدى هايى است که از شرک اکبر، پايين ترند، اين ديدگاه، تقويت مىشود؛ زيرا شرک اکبر با هيچ چيزِ ديگرى، قابل مقايسه نيست و با وجود شرک اکبر، هيچ عملى که سودمند باشد، باقى نمى ماند». [پايان سخن سعدى]
چگونگي شناخت شرک اصغر
شرک اصغر، بنا بر آموزهها و متون دينى، نشانهها و دلايلى دارد که شناخت آن را براى ما آسان مىکند؛ همان گونه که در پاره اى از متون دينى، از برخى از کارهاى حرام، به عنوان «شرک اصغر» ياد شده است. چنان که در «مسند» از يزيد بن هاد از عمرو از محمود بن لبيد -رضي الله عنه- روايت است که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «إنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمْ الشِّرْكُ الْأَصْغَرُ». يعنى: «يکى از بزرگ ترين نگراني هاى من براى شما، شرک اصغر است». به عبارت ديگر از اين مىترسم که گرفتار شرک اصغر شويد. پرسيدند: اى رسول خدا! شرک اصغر چيست؟ فرمود: «ريا».
نمونهى ديگرى که مىتوانيم با آن، شرک اصغر را بشناسيم، اين است که واژهى «شرک» در متون دينى، به صورت نکره يا بدون «الف» و «لام» که حروف معرفه هستند، ذکر شده باشد؛ مانند اين حديث که امام احمد در «مسند» خود و ابوداود، ترمذى و ابن ماجه از طريق سلمه بن کهيل از عيسى بن يونس از زر بن حبيش از عبدالله بن مسعود -رضي الله عنه- نقل کرده اند که پيامبر صلى الله عليه وسلم سه بار فرمود: «الطِّيَرَةُ شِرْكٌ، وَمَا مِنَّا إِلاَّ وَلَكِنَّ اللَّهَ يُذْهِبهُ بِالتَّوَكُّلِ». [طِيَرَه، گرچه در اين جا به معناى بدشگونى يا فالِ بد مىباشد، ولى در اصل، نوعى فال گيرى در دوران جاهليت بود؛ بدين سان که پرندگان را به پرواز درماوردند؛ اگر پرندگان به سمت راست پرواز مىکردند، آن را به فالِ نيک مىگرفتند و سفر يا هر کارِ ديگرى را که پيش تر برنامه ريزى کرده يا تصميم گرفته بودند، آغاز مىنمودند؛ و اگر پرندگان به سمت چپ مىپريدند، از تصميم خود بازمامدند. خطابى مىگويد: محمد بن اسماعيل، يعنى بخارى گفته است: سليمان بن حرب، عبارتِ «وما منا إلا ولكن الله يذهبه بالتوكل» را سخن ابن مسعود -رضى الله عنه- مىدانست. ترمذى هم از بخارى از سليمان بن حرب، همين را نقل کرده و منذرى نيز، سخن بخارى را تأييد کرده است. (مترجم)] يعنى: «بدشگونى شرک است». ابن مسعود -رضي الله عنه- در ادامه افزود: «هيچ کس از ما نيست که فالِ بد نزده باشد؛ ولى الله، اين حالت را با توکل از ميان مىبرد». به هر حال از آن جا که واژهى «شرک» در اين روايت به صورت نکره آمده، پس منظور، شرک اصغر است.
و از ديگر نشانههاى شرک اصغر، اين است که صحابه -رضي الله عنهم- از آن، به عنوان شرک اصغر ياد کرده باشند؛ يعنى شرکى که بنده را از دايرهى اسلام اخراج نمىکند.
روش ديگر براى بازشناسى شرک اصغر، جمع بندى و ارزيابى متون و دادههاى دينى است.
انواع شرک اصغر
اول: شرک ظاهر (نمايان)
شرکى است که در گفتار و کردار، نمايان مىشود که از آن به شرک گفتارى (لفظي) و عملى، ياد مىکنيم. شرک لفظى، مانند سوگند به نام غير الله؛ چنان که احمد، ابوداود، ترمذى و ديگران از سعد بن عبيده روايت کرده اند: ابن عمر رضي الله عنهما از مردى شنيد که مىگفت: «سوگند به کعبه ... ». ابن عمر -رضي الله عنه- به او فرمود: از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم که مىفرمود: «مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ اللَّه فَقَدْ أَشْرَكَ». يعنى: «کسى که به غيرالله سوگند ياد کند، شرک ورزيده است».
و اما نمونه اى ديگر از شرک لفظى، گفتنِ اين عبارت است: «آن چه الله و تو بخواهيد». زيرا امام احمد، ابن ماجه، و نسائى در «الکبري» از يزيد بن اصم روايت کرده اند که: ابن عباس رضي الله عنهما گويد: مردى نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم آمد و ضمن سخن گفتن با ايشان، گفت: «آن چه الله بخواهد و آن چه شما بخواهيد». پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «وَيلك أَجَعَلَتْنِي وَاللَّه عَدْلاً، قُلْ: مَا شَاءَ اللَّه وَحْدَهُ». يعنى: «واى بر تو! آيا مرا همتاى الله قرار مىدهي؟ بگو: آن چه الله يکتا بخواهد».
لذا درست اين است که گفته شود: «آن چه الله يکتا بخواهد» يا «آن چه الله بخواهد، سپس آن چه شما بخواهيد يا آن چه ميلِ شما باشد». هم چنين «اگر اراده الله سپس فلانى نبود» يعنى در عباراتى که به کار مىبريم، بايد خواستهى مخلوق، تابعِ ارادهى الهى باشد، نه اين که خواستهى مخلوق با ارادهى خالق، ذکر شود؛ چنان که الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ (29)﴾ [التکوير: 29].
«و شما (پيمودن راه مستقيم يا هر چيزِ ديگرى را) نمى خواهيد مگر آن که الله، پروردگار جهانيان بخواهد و اراده کند».
در اين مورد، اصل بر اين است که شرک اصغر است؛ ولى گاه بر اساسِ قصد و ارادهى گوينده اش به شرک اکبر مىانجامد؛ يعنى اگر قصد گوينده، اين باشد که مخلوقى را به سانِ الله، تعظيم کند، مرتکب شرک اکبر شده است.
و اما شرکِ عملى، مانندِ پوشيدنِ حلقه يا دست بند يا گردن بند و امثال آن به قصد دفع بلا و نيز آويختن مُهره، و تعويذ براى دفع زخم چشم؛ زيرا احمد از دخين از عقبه به صورت مرفوع، روايت کرده است: «مَن تَعَلَّق تَمِيمَة، فقد أشرك». يعنى: «هرکس، براى دفع زخم چشم، چيزى (چون مُهره يا تعويذ به گردن يا دست خود) ببندد، شرک ورزيده است».
نکته: اگر کسى، چنين چيزهايى را اسباب دفع بلا بداند، مرتکب شرک اصغر شده است، اما اعتقاد به اين که چنين چيزهايى (مُهره، تعويذ و امثال آن) خود، بلاگردان هستند و دفع بلا مىکنند، اين، شرک اکبر است.
دوم: شرک خفى (پنهان) و خطرات آن
شرکى است که در قصد اراده يا نيت بنده، وجود دارد؛ مانندِ ريا و قصد خودنمايى به ديگران. مثلِ کسى که عبادتى چون نماز يا قرائت قرآن را به خوبى يا بهتر انجام دهد تا ديگران، از او تعريف و تمجيد کنند! صاحب «مسند» ازيزيد بن هاد از عمرو از محمود بن لبيد -رضي الله عنه- روايت کرده است: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «إنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمْ الشِّرْكُ الْأَصْغَرُ». يعنى: «يکى از بزرگ ترين نگراني هاى من براى شما، شرک اصغر است». به عبارت ديگر از اين مىترسم که گرفتار شرک اصغر شويد. پرسيدند: اى رسول خدا! شرک اصغر چيست؟ فرمود: «ريا».
کمتر کسى از اين نوع شرک، نجات مىيابد؛ ابن القيم رحمه الله گفته است: «اين نوع شرک، درياى پرتلاطمى است که ساحل ندارد و کم تر کسى از آن رهايى مىيابد؛ لذا کسى که با عملش، چيزى جز رضايت الله را طلب کند و قصدش چيزى جز نزديکى جستن به الله يا برخوردارى از پاداش الهى باشد، در قصد و نيت خود، به الله شرک آورده است». يکى از عارفان [خوانندهى گرامى توجه داشته باشند که منظور از عارف، کسى است که در چارچوب دادههاى شريعت، يعنى آموزههاى کتاب و سنت، آستين همت براى عبادت الله عزوجل بالا مىزند، نه کسى که ادا و اطوار عجيب و غريبى از او مىبينيم که نه با شريعت، سازگار است و نه با عقل سالم. (مترجم)] در اين باره گفته است: «ريا، از زيان بارترين عوامل درونى و نفسانى هلاکت است که کاملاً پوشيده مىباشد و علما، عابدان و کسانى که آستين همت براى پيمودن راه آخرت بالا زده اند، به اين بلاى بزرگ دچار مىشوند؛ زيرا هرچند بر خواستهها و اميال نفسانى خويش چيره مىشوند و نفس را از شهوت ها و اميال نادرست، بازمي دارند و آن را در برابر شبهات حفاظت مىکنند و در نتيجه نفس آن ها از طمع در گناهان ظاهرى، عاجز و درمانده مىگردد، ولى نفس سرکش دوست دارد با اظهار علم و عمل، آسوده شود؛ در نتيجه براى رهايى از سختي هاى مجاهدت، به لذتِ محبوب شدن در نزد خلق مىانديشد و به اين که الله، علم و عملش را مىداند، قناعت نمىکند و از تعريف و تمجيد مردم، خشنود مىشود و به اين که فقط ستودهى پروردگار مردم باشد، قانع نمىگردد.
از اين رو دوست دارد او را بستايند، خدمتش کنند، گرامي اش بدارند و او را در هر محفل و انجمنى، در صدر مجلس بنشانند؛ بدين سان نفس سرکش، به بدترين شهوت و بزرگ ترين لذت گرفتار مىشود و گمان مىبرد که زندگي اش با محبت الله و عبادت او، سپرى مىگردد، حال آن که اين شهوتِ پنهان که انديشههاى ژرف نيز از درک آن ناتوان هستند، زندگي اش را اشغال کرده و او را در جرگهى منافقان قرار داده است و خودش گمان مىکند که جزو بندگان مقرّب خداست!»
اين نوع شرک، بسيار ظريف و باريک است و شيطان، سهم فراوانى در اين زمينه نسبت به بندهى مسلمان دارد و عابدان و پارسايان را نيز در اين وادى، مىلغزاند؛ لذا پاى بسيارى از مردم در اين راه مىلغزد و به بي راهه مىروند؛ بدين سان که برخى از آن ها که به تعريف و تمجيد ديگران، علاقه دارند و از نکوهش آنان، هراسان هستند، هيچ بهره اى از اعمالشان در آخرت، نمىبرند و برخى هم از ترس ريا و خودنمايى، عبادت و نيکوکارى را ترک مىکنند؛ لذا بي بهره اند!
برخى از اين افراد، به اندازه اى در پرهيز از اين نوع شرک زياده روى کرده اند که به قصد، و براى اين که ديگران، آنان را نکوهش کنند، به کارهايى روى آورده اند که سرزنش ساير مردم را در پى داشته است؛ حتى به «ملاميه»، يعنى توبيخ شدگان، شهرت يافته اند؛ زيرا قصدشان اين بوده است که در برابر رياکاران قرار بگيرند. حق و حقيقت، نه اين است و نه آن؛ بلکه حقيقت، به اخلاص نيت و کثرت کارهاى نيک فرامي خواند؛ و اخلاص، حقيقتِ دين و کليدِ دعوت انبياست. الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ﴾ [البينة: 5].
«و فرمان نيافتند جز آن که الله را مخلصانه و بر پايهى آيين توحيدى، در حالى عبادت کنند که دين و عبادت را ويژهى او بدانند».
حالت هاي واردن شدن رياء در کارها و حکم هر کدام:
عمل رياکارانه، چندين حالت دارد که حافظ ابن رجب در «جامع العلوم و الحکم» ذکر کرده که خلاصه اش، اين است:
حالت اول: عمل کننده از همان ابتدا، اصلِ عبادتش را براى غيرالله، قرار مىدهد و قصدش از عبادت، فقط دست يابى به کالاى دنيا باشد. اين، عملِ منافقان است و امکان ندارد که مؤمن يا مسلمان، مرتکب چنين عملى شود؛ زيرا اين، يکى از ويژگي هاى اصلى منافقان است. الله عزوجل مىفرمايد:
﴿إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا كُسَالَى يُرَاءُونَ النَّاسَ وَلَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا (142)﴾ [النساء: 142].
«منافقان (به پندار خود) الله را مىفريبند؛ و الله، کيفر نيرنگشان را به خودشان باز مىگرداند. و هنگامى که به نماز مىايستند، از روى تنبلى (به نماز) مىايستند و در برابر مردم ريا و خودنمايى مىکنند و الله را جز اندکى ياد نمىکنند».
مسلمان، دربارهى باطل بودن چنين عملى، شک ندارد؛ چنين عملى، از اساس، باطل مىباشد و کسى که با چنين نيتى عبادت مىکند، سزاوار خشم و مجازات الهى است.
حالت دوم: از همان ابتدا، در عملى که براى خداست، ريا وجود دارد. متون و دادههاى دينى، نشان گر اين است که چنين عملى، باطل مىباشد. در «صحيح مسلم» از علاء بن عبدالرحمن از پدرش از ابوهريره -رضي الله عنه- روايت است که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «إنّ الله قال: أنا أغني الشُّرَكاء عَنِ الشِّرك، مَن عَمِلَ عَمَلاً أَشرَك فِيهِ مَعِيَ غَيرِي تَرَكتُه وَشِركهُ». [صحيح مسلم، ش:5300]. يعنى: «الله فرموده است: من، بر خلاف شريکان، به طور مطلق از شرک بي نيازم؛ هر کس، عملى انجام دهد و در آن عمل شريکى را با من قرار دهد، او را با شرکش (عمل شرک آميزش) وامي گذارم».
لذا هر عملى که آميخته به ريا باشد، باطل است و هيچ اختلافى دربارهى باطل بودن چنين عملى، از هيچ يک از سلف صالح، سراغ نداريم؛ گرچه متأخرين در اين باره اختلاف نظر دارند.
حالت سوم: ابتدا عمل براى الله انجام مىشود، ولى بعد ريا به آن راه مىيابد؛ لذا اگر قصدى در کار نباشد و اين نيت، به ذهن عمل کننده خطور کند و او، آن را دفع نمايد، همهى علما اتفاق نظر دارند که اشکالى در نيت و عملش وارد نمىشود؛ اما اگر به اين حالت ادامه دهد، آيا عملش باطل مىشود يا خير؟ و آيا به خاطرِ اصل نيتش که پاک و خالصانه بوده است، پاداش مىيابد؟ علماى سلف در اين باره اختلاف نظر داشته اند؛ امام احمد و ابن جرير طبرى به اين موضوع پرداخته اند و اميد است که عملش، باطل نشود و عمل کننده به خاطر اصلِ نيتش، پاداش بيابد.
همين تقسيم بندى دربارهى ريا، از سهل بن عبدالله تسترى رحمه الله نيز روايت شده است؛ وى، مىگويد:
«ريا سه حالت دارد:
اول: شخص، اصلِ نيتش را از عملى که انجام مىدهد، براى غيرالله قرار مىدهد و چنين وانمود مىکند که عملش براى الله عزوجل مىباشد؛ اين گونه اى از نفاق و شک و ترديد در ايمان است.
دوم: عملى را براى الله، آغاز مىکند، ولى همين که کسى از عملش آگاه مىشود، با نشاط و چالاکى بيش ترى به آن کار مىپردازد و آن را بهتر، انجام مىدهد.
سوم: عملى را با اخلاص آغاز مىکند و با اخلاص به پايان مىرساند؛ ولى بعد که او را به خاطر اين عمل مىستايند، به تعريف و تمجيد ديگران، خرسند مىشود. اين، همان رياست که الله متعال، از آن منع فرموده است». [پايان سخن تستري].
حکم خودداري از کار نيک از ترس اينکه ريا باشد
نکته: چه بسا خوددارى از کارهاى نيک از ترس اين که ريا باشد، ممکن است ريا به شمار بيا يد. بيهقى در «شعب الايمان» آورده است: محمد بن عبدويه مىگويد: از فضيل بن عياض شنيدم که مىگفت: «ترکِ عمل به خاطر مردم، رياست و انجام يک عمل براى مردم، شرک مىباشد؛ و اخلاص، اين است که الله عزوجل تو را از اين دو، حفظ کند».
نووى رحمه الله مىگويد: «سخنش بدين معناست که اگر کسى، قصد انجام عملى را داشته باشد، ولى از ترس نگاه مردم و ريا، آن عمل را ترک کند، چنين شخصى، رياکار است؛ زيرا عمل نيکى را به خاطر مردم ترک کرده است. اما پسنديده است که اعمال نفل را در انظار مردم انجام ندهد تا در خلوت و تنهايى، به انجامِ آن ها بپردازد؛ مگر اين که عملِ واجب يا فرضى باشد، مثل زکات؛ يا آن شخص، جزو علما و افرادى است که مردم از او الگوبردارى مىکنند. در اين صورت بهتر است که عملش را آشکارا انجام دهد».
ناقض دوم: [کسى که ميان خود و الله، واسطههايى قرار دهد، آن ها را بخواند و از آنان درخواست شفاعت کند و بر آن ها توکل نمايد، به اجماع، کافر است]
اين به عنوان يکى از نواقض اسلام، جزو مواردى است که کفار قريش، به آن گرفتار شده بودند؛ چنان که به رغم ايمانى که به ربوبيت و خالق بودن الله عزوجل داشتند، واسطههايى را با او شريک مىساختند و ادعا مىکردند که اين عمل را براى نزديکى به الله عزوجل انجام مىدهند. الله متعال دربارهى آنان مىفرمايد:
﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى﴾ [الزمر: 3].
«(مى گفتند:) ما آنان را عبادت و پرستش نمى کنيم مگر براى آن که (واسطهى ما باشند و) ما را به الله نزديک کنند».
و مىفرمايد:
﴿وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ [يونس: 18].
«و جز الله چيزهايى را مىپرستند که نه زيانى به آنان مىرسانند و نه سودي؛ و مىگويند: اين ها، شفيعان (واسطههاي) ما نزد الله هستند».
شرک در ربوبيت به اين صورت که شخصى به دو خالق شبيه به هم در افعال و صفات اعتقاد داشته باشد، ممتنع مىباشد. البته برخى از مشرکان، به معبودان خود ويژگي هايى چون تصرف در هستى داده اند و شيطان، کردار بدشان را در نظر آنان آراسته و متناسب با عقل و خرد هر گروه و طايفه اى، عقلشان را به بازى گرفته است؛ لذا برخى در تعظيم مردگانشان دچار شرک شده اند و گروهى با اخترها و ستارگان، مشرک گشته اند و عده اى هم مجسمهها و بت هايى را بر اساس خيال ها و تصورات واهى خود، به شکل معبودانى چون صالحان و ستارگان، ساخته و پرداخته اند و بدين ترتيب شيطان، اين انديشهى باطل را برايشان آراسته که اين ها، واسطههايشان نزد الله متعال هستند و به واسطهى اين ها، مشکلات و نيازهايشان برطرف مىشود!
اين، يکى از مسايلى است که انسان را از دايرهى اسلام، اخراج مىکند و امروزه بسيارى از کسانى که نام اسلام را با خود يدک مىکشند، به اين شرک، مبتلا شده اند و ميان خود و الله، واسطههايى قرار مىدهدن. اين، همان شرکى است که کفار قريش به آن دچار شده بودند. اين دسته از مسلمانانِ اسمى، گمان مىکنند که رسالت محمد صلى الله عليه وسلم را تصديق کرده اند و مدعى پيروى از او هستند، حال آن که به شدت از راه و روش پيامبران، فاصله دارند؛ زيرا پيامبر اين امت، به مقابله با اين شرک قريشيان پرداخت و آن ها را مشرک و کافر ناميد و برايشان روشن ساخت که آن ها، معبودانى جز الله را مىپرستند؛ معبودانى که مالک هيچ نفع و ضررى براى آنان نبودند. الله متعال مىفرمايد:
﴿قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ لَا يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِيهِمَا مِن شِرْكٍ وَمَا لَهُ مِنْهُم مِّن ظَهِيرٍ (22) وَلَا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ حَتَّى إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّكُمْ قَالُوا الْحَقَّ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ (23)﴾ [سبأ: 22 - 23].
«بگو: کسانى را که جز الله (فريادرس خويش) مىپنداريد، بخوانيد؛ هم سنگ ذره اى را در آسمان ها و زمين مالک نيستند و در تدبير آسمان و زمين، هيچ دخالت و مشارکتى ندارند و (پروردگار) از ميان آن ها هيچ پشتيبان و يارى دهنده اى ندارد. و در نزد او هيچ شفاعتى، سودمند نمى باشد، جز شفاعت کسى که به او اجازه داده باشد. و چون اضطراب و دلهره از دل هايشان زدوده شود، مىگويند: پروردگارمان چه فرمود؟ پاسخ مىدهند: حق (گفت) و او، بلندمرتبهى بزرگ است».
و مىفرمايد:
﴿قُلْ أَفَرَءَيْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كَاشِفَاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرَادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكَاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ﴾ [الزمر: 38].
«بگو: آيا دربارهى معبودانى که جز الله مىپرستيد، هيچ انديشيده ايد که اگر الله زيانى براى من بخواهد، آيا آن ها مىتوانند زيان و آسيب او را از من دور کنند يا اگر رحمت و بخشايشى براى من بخواهد، آيا آن ها مىتوانند رحمتش را از من باز دارند؟ بگو: الله، برايم کافى است و توکل کنندگان تنها بر او توکل مىکنند».
و مىفرمايد:
﴿وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِّيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا (81) كَلَّا سَيَكْفُرُونَ بِعِبَادَتِهِمْ وَيَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا (82)﴾ [مريم: 81 - 82].
«و معبودانى جز الله برگزيدند تا مايهى عزتشان باشند. چنين نيست؛ بلکه عبادتشان را انکار خواهند کرد و دشمنشان خواهند شد».
اين ها، با اين که قبول داشتند که الله، خالق است و کسى جز او توانايى آفريدن، روزى دادن، زنده کردن و ميراندن ندارد، ولى در جرگهى مسلمانان و موحدان قرار نگرفتند و مشرک بودند. اينک نيز بسيارى از کسانى که مسلمان ناميده مىشوند، از مشرکان پيروى مىکنند و مزارها، ضريح ها و قبرها را تعظيم مىنمايند و با نذر و قربانى به آن ها نزديکى مىجويند و رفع نيازهايشان را از آنان درخواست مىکنند و آن ها را واسطهى ميان خود و الله مىپندارند؛ مانند کفار قريش که همين روي کرد را داشتند، در صورتى که اين، شرک به الله متعال است. سببش، اين است که اين ها در عمل، خالق را همانندِ مخلوق مىدانند. شيخ الاسلام ابن تيميه مىگويد: «و اگر واسطههايى ميان خود و الله، قرار دهيد، در حقيقت آن ها را به سان دربان ها يا افرادى پنداشته ايد که ميان شاه و مردم، قرار دارند؛ بدين صورت که اين واسطهها، درخواست ها مردم را نزد الله مىبرند و به واسطهى اين هاست که الله عزوجل به امور بندگانش رسيدگى مىکند و به آن ها روزى مىدهد. يعنى مردم، درخواست ها را به اين واسطهها مىدهند و واسطهها نيز درخواست مردم را به الله مىرسانند! درست مانند افرادى که به شاه نزديکند و از اين رو واسطههاى ميان شاه و مردمش هستند؛ لذا مردم خواستههاى را به طور مستقيم، نزد شاه نمىبرند و از روى ادب، درخواست هاى خود را به واسطهها يا نزديکان شاه تقديم مىکنند و بر اين باورند که استفاده از واسطهها، آنان را زودتر به خواستههايشان مىرساند؛ زيرا واسطهها، از خودِ درخواست کننده به شاه نزديک ترند.
لذا کسى که بدين سان کسانى را ميان خود و الله، واسطه قرار دهد، کافر و مشرک است؛ از او خواسته مىشود که از اين رويه و پندار توبه کند، وگرنه، کشته مىشود. اين ها، مخلوقاتى را شبيه و همانند الله مىپندارند و آن ها را همتاى الله عزوجل قرار مىدهند». [المجموع، ج1، ص126].
مشرکان، اين واسطهها را بدين اميد در ميان خود و الله قرار مىدهند که از شفاعت و سفارش واسطهها در نزد الله عزوجل برخوردار شوند؛ يعنى معتقدند که اين واسطهها، براى آن ها نزد الله متعال سفارش مىکنند. الله عزوجل برهان مشرکان را در شرکشان، بيان نموده و فرموده است:
﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى﴾ [الزمر: 3].
«(مشرکان مىگويند:) ما آنان را عبادت و پرستش نمى کنيم مگر براى آن که (واسطهى ما باشند و) ما را به الله نزديک کنند».
و فرموده است:
﴿وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ [يونس: 18].
«و مىگويند: اينها شفيعان ما نزد الله هستند».
شفاعت يا سفارشى که مشرکان به آن اميدوارند، هيچ پايه و اساسى ندارد؛ يعنى هرگز تحقق نمىيابد. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَأَنذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخَافُونَ أَن يُحْشَرُوا إِلَى رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُم مِّن دُونِهِ وَلِيٌّ وَلَا شَفِيعٌ لَّعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (51)﴾ [الأنعام: 51].
«و با اين قرآن، کسانى را که مىترسند از اينکه به پيشگاه پروردگارشان گرد آورده شوند هشدار بده، که جز الله هيچ دوست و شفاعت کننده اى ندارند».
و مىفرمايد:
﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ يَوْمٌ لَّا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ (254)﴾ [البقرة: 254].
«اى مؤمنان! از آنچه نصيبتان کرده ايم، انفاق کنيد؛ پيش از آن که روزى فرا رسد که در آن هيچ داد و ستد و هيچ دوستى و شفاعتى نيست. و کافران، خود، ستمکارند».
الله متعال خبر داده است شفاعتى که اين ها از واسطههاى خود انتظار دارند، روز قيامت به انجام نمىرسد و اين اميد بي اساسشان به افسوس و حسرتى براى ان ها تبديل مىشود؛ لذا مىگويند:
﴿فَمَا لَنَا مِن شَافِعِينَ (100) وَلَا صَدِيقٍ حَمِيمٍ (101)﴾ [الشعراء: 100 - 101].
«و اينك نه شفاعت كننده اى داريم و نه هيچ دوست صميمى و مهرباني».
شفاعت در کتاب الله و سنت پيامبر صلى الله عليه وسلم به دو صورت آمده است
يکم: شفاعت نفي شده، يعنى شفاعتى که از غيرالله درخواست مىشود، آن هم دربارهى چيزهايى که فقط در گسترهى قدرت و توانايى الله متعال است. الله متعال، اين نوع شفاعت را نفى نموده و بيان فرموده است شفاعت باطل و بي پايه اى است که به انجام نمىرسد؛ همان گونه که پيش تر در آيات مذکور، بيان شد.
دوم: شفاعت ثابت شده، يعنى شفاعتى که الله عزوجل اجازه مىدهد و تنها از خودِ الله متعال درخواست مىشود؛ اين شفاعت، ويژهى مؤمنان و موحدان مىباشد و الله متعال، از تحقق آن خبر داده است، البته با دو شرط:
شرط هاي شفاعت ثابت شده
شرط نخست: اين است که الله متعال، براى شفاعت گر، اجازهى شفاعت دهد؛ چنان که مىفرمايد:
﴿مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِي﴾ [البقرة: 255].
«هيچکس نمىتواند نزدش شفاعت کند مگر به اِذنش».
شرط دوم: رضايت پروردگار از کسى که برايش شفاعت مىشود؛ يعنى اذن الهى براى شفاعت شونده؛ همان گونه که مىفرمايد:
﴿وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى﴾ [الأنبياء: 28].
«و جز براى کسى که پروردگار رضايت دهد، شفاعت نمى کنند».
الله متعال، اين دو شرط را با هم نيز ذکر نموده و فرموده است:
﴿وَكَم مِّن مَّلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِن بَعْدِ أَن يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَن يَشَاءُ وَيَرْضَى (26)﴾ [النجم: 26].
«و چه بسيار فرشتگانى که در آسمان ها هستند و شفاعتشان هيچ سودى نمى بخشد مگر پس از اذن الله براى هر کس که بخواهد و براى هرکس که الله بپسندد (و راضى شود)».
ناقض سوم: [حکم کسى که مشرکان را کافر نداند يا در کفرشان شک کند يا مذهب و آيين آنان را درست بپندارد]
واجب است کسانى چون اهل کتاب، مشرکان، ملحدان، مرتدان (ازدين برگشتهها) و امثال آنان را که الله متعال به کفرشان تصريح کرده است، به طور قطع کافر بدانيم و اين، لازمهى توحيد است؛ زيرا توحيد، دو جنبهى اساسى دارد:
يکم: کفر به طاغوت.
دوم: ايمان به الله.
اين، معناى کلمهى توحيد (لاإله إلاالله) مىباشد؛ يعنى معبود برحق و راستينى جز الله وجود ندارد.
عبارت «لااله»، بمعنى کفر به طاغوت است و نشان گر اين است که هيچ کس و هيچ چيز، شايستهى عبادت نيست و «إلاالله»، ايمان به الله متعال است و نشان مىدهد که تنها الله يکتا، شايستهى بندگى است. لذا هر چيز و هرکسى که جز الله، پرستش شود، طاغوت است و لازمهى توحيد، کفر به طاغوت و ايمان به الله عزوجل مىباشد. الله متعال، اين دو نکتهى مهم را دربارهى توحيد و ايمان، بيان نموده و بيان فرموده است:
﴿فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انفِصَامَ لَهَا﴾ [البقرة: 256].
«هرکس، به طاغوت و معبودان باطل کفر ورزد و به الله ايمان بياورد، به دستاويز محکم و ناگسستنى ايمان چنگ زده است که هيچگاه گسسته نمى شود».
لذا کسى که مشرکان يا اهل کتاب را کافر نداند يا با وجودى که کفرشان، روشن است و شکى در آن وجود ندارد، از تکفيرشان خوددارى کند، در حقيقت به الله و کتابش و به رسول الله صلى الله عليه وسلم کفر ورزيده و جهانى بودن يا فراگير بودن دعوت و رسالت پيامبر صلى الله عليه وسلم را براى همهى مردم، انکار کرده و مرتکب يکى از نواقض اسلام شده است؛ اين، به اجماع مسلمانان، نقض اسلام است. لذا هر مسلمانى بايد کسانى را که الله عزوجل به کفرشان تصريح کرده، کافر بداند و قاطعانه تکفيرشان کند.
قاضى عياض مىگويد: «ما، ملت هاى غيرمسلمان و هرکسى را که غيرمسلمانان را کافر نمىداند يا در کفرشان شک دارد و يا آيينشان را درست مىپندارد، کافر مىدانيم؛ هرچند ادعا کند که مسلمان است و به باطل بودن ساير آيين ها معتقد باشد؛ ولى از آن جا که در ظاهر و برخلاف باور دروني اش، غيرمسلمانان را کافر ندانسته است، خود نيز کافر مىباشد». [الشفاء، قاضى عياض، ج2، ص1071]. بنابراين از باب اولى، در کفر کسى که مىگويد: «يهود و نصارا، صاحبان شريعتى آسمانى هستند که چون در نتيجهى اجتهادشان، چنين ديدگاههايى دارند، پس برحقند، نه باطل»، کافر مىباشد و به الله متعال کفر ورزيده است؛ مانند کسى که مىگويد: «اگر کسى بخواهد دين يهوديان يا نصارا و يا دين اسلام را برگزيند، اختيار با خود اوست؛ زيرا همهى اين ها، برحق و درست اند»؛ چنين شخصى، کافر است.
برخى از ملحدان گذشته مانند ابن سبعين، ابن هود، تلمسانى و ... همين ديدگاه را داشته اند؛ چنان که مىگفتند: هر شخصى، مجاز است که دين يهوديان يا نصراني ها را برگزيند؛ همان گونه که مىتواند آيين اسلام را قبول کند و اين را هم سان گرايش پيروان مذاهب چهارگانه به مذاهبشان مىدانند و مىگويند: همهى اين ها، راههايى است که به خداوند مىرسد!
دعوت به سوي آزادي و وحدت بين اديان و حکم آن
امروزه اين نقض آشکار اسلام، به نام آزادى اديان، رواج و گسترش فراوانى يافته است و بسيارى از کسانى که پروردگار متعال، بينش و بصيرتشان را واژگون نموده، فرياد آزادى، وحدت و تقريب اديان را سر مىدهند و همهى اديان را برحق مىپندارند و گمان مىکنند که به طور مطلق هيچ دشمنى و مشکلى در ميان مسلمانان و ملت هاى کفر وجود ندارد. اين ها، پرداختن به اين موضوع را به عنوان يکى از نواقض اسلام و تبيين آن را براى مردم، تحجر، سرسختى، نژادگرايى و برافروختن آتش دشمنى و عداوت در ميان ملت ها مىدانند. در صورتى که اين پندار، کفر آشکار و ارتدادى واضح مىباشد که اساسِ اسلام را هدف قرار داده و فراخوانى مغاير با توحيد و مخالفت با دعوت انبياست. در اين ميان عبارت هاى گوناگونى براى عدم تکفير مشرکان و اهل کتاب يا ايجاد شک و ترديد در کفرشان، به کار مىبرند تا به گمان خويش، مردم را يک پارچه بسازند و کدورت ها و دشمني ها را از دل هاى ملت ها بزدايند.
کسى که چنين روي کردى دارد، علاوه بر نقض آشکار اسلام که او را از دايرهى اسلام خارج مىکند، شريعت پاک الهى را عامل تباهى ملت ها و پيدايش کينههاى بي فايده در ميان مردم مىپندارد. منادى اين فراخوان باطل، گرچه ممکن است اين را به زبان اقرار نکند، اما به زبان حال، بدگويى از اسلام را فرياد مىزند.
فراخوان آزادى، وحدت و تقريب اديان، متکى بر جريانى است که اسمى نوين و مسلک و عقيده اى کهنه، کفرآميز و الحادى به نام «مادي گرايي» يا «ماده باوري» [اده باوري، زادهى انديشههاى فلسفى، اقتصادى و جامعه شناختى فيلسوفان غربى از قبيل: كارل ماركس، فريدريش انگلس و ... مىباشد؛ اين ديدگاه هرچند پس از پيدايش، دستخوش انديشهها، تصورات و تفسيرهاى بسيارى از ايدئولوگ ها و نظريه پردازان غرب قرار گرفته، اما در گذر تحولاتى كه پشت سر نهاده، به تمام مسايل، ديدى ماده باورانه داشته است؛ از اين رو نام و يا عنواني كه در پاره اي از موارد در پسِ واژه ي ماده باوري قرار مىگيرد، تفسيري از نگرش ماده باورانه ي اين ديدگاه به موضوع خاصي مىباشد. مثلاً اگر نگاه ماده باورانه به سوي تاريخ باشد، از آن به ماده باوري تاريخي ( historical materialism) ياد مىشود. هم چنين اگر اين فرمول و تركيب ماده باورانه در مورد مابعد طبيعت به كار رود، عنوانِ ماده باوري ديالكتيك ( dialectical materialism) مىيابد. در ديدِ ماده باورانه، بُن و اساس هستي، ماده است و اشكال مختلف هستي، پيامد دگرگوني و رشد ماده، به شمار مىروند. در تفكر مادّى، آغاز و پايان هر چيزى بر مادّه متكى است و مادّه، تعيين كنندهى روند معنوى زندگى مىباشد. ماده باوران، ارزش هاى اخلاقى و باورهاى دينى را بى بنياد مىدانند. (مترجم، به نقل از العلمانية وثمارها الخبيثة)]. دارد. اين نحلهى فکرى، منکِر دين و ارزش هاى دينى است و به تمام مسايل، ديدى ماده باورانه دارد و از اين رو مىکوشد تا به واسطهى ادعاى آزادى اديان و تقريب باورها و کنار نهادن اختلافات، روح دين دارى را از ميان ببرد.
مادي گرايان، ارزش زندگي اى را که اسلام به آن فرا مىخواند، نمىدانند و ديدشان به زندگى، ديدى حيوانى است و نگاهى کاملاً حيوانى و بلکه بدتر به زندگى دارند؛ زيرا بدون هدف هستند و براى فرجام خويش نمىکوشند، مانند حيوانات که از نعمت عقل بي بهره اند و هيچ هدفى ندارند؛ البته ملحدان و ماده باوران، ادعا مىکنند که خردگرا هستند!
الله متعال، مىفرمايد:
﴿قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَأَىؤُا مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ﴾ [الممتحنة: 4].
«به راستى براى شما، در ابراهيم و همراهانش، الگوى نيکى است؛ آن گاه که به قوم خويش گفتند: ما، از شما و آن چه جز الله مىپرستيد، بيزاريم. ما به شما باور نداريم و ميان ما و شما براى هميشه دشمنى و کينه پديد آمده است تا آن که به الله يکتا ايمان بياوريد».
اين، يعنى ابراهيمى بودن، يعنى حق گرايى و توحيدگرايى يا بيزاى از شرک و کفر:
﴿وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ﴾ [البقرة: 130].
«و چه کسى جز افراد نادان از آيين ابراهيم، رويگردان است»؟!.
لذا هر بنده اى بايد توحيد و يگانگى الله عزوجل را از هرگونه شائبه اى جدا کند و آن را خالص براى الله متعال بداند و غيرالله را با او نخواند و لحظه اى به او شرک نياورد و از هر معبودى جز او، بيزارى بجويد. مسلم در «صحيح» خود از طريق مروان فزارى از ابومالک از پدرش نقل کرده است که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «مَنْ قَالَ لا إلهَ إلاَّ اللَّه، وَكَفَرَ بِمَا يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ، حَرُمَ مَالُهُ وَدَمُهُ وَحِسَابُهُ عَلَى اللَّهِ». يعنى: «هرکس لااله الاالله بگويد و به معبودان باطلى که جز الله پرستش مىشوند، کفر بورزد - يعنى از آنان بيزارى بجويد- جان و مالش حرمت دارد و حسابش با خداست». لذا لازمهى ايمان به الله، بيزارى جستن از طاغوت (معبودان باطل) است و زمانى جان و مال شخص، حرمت دارد که هم به الله ايمان داشته باشد و هم از معبودان باطل بيزارى بجويد.
خلاصه ناقض سوم
خلاصه اين ناقض اين است که هر کافرى - کسى که به الله کفر مىورزد- از دو حال خارج نيست:
يکم: در اصل، کافر باشد، مثلاً يهودى، نصرانى يا بودايي؛ کفر چنين شخصى، کاملاً هويداست و هرکس کافرش نداند يا در کفرش شک کند يا آيينش را درست بپندارد، خود نيز کافر است و بدين سبب از دين اسلام خارج مىشود.
دوم: مسلمان است، ولى عملى انجام مىدهد که ناقض اسلام است و بدين سان با اين که خود را مسلمان مىپندارد يا ادعاى اسلام مىکند، از دايرهى اسلام، خارج مىگردد؛ لذا اگر عملى که انجام مىدهد، نقض صريح اسلام يا جزو نواقض مورد اتفاق نزد پيشوايان مسلمانان باشد - مانند مسخره کردن پيامبر صلى الله عليه وسلم يا دشنام گويى به ايشان، يا انکار يکى از اصول و مسايل مسلّم و قطعى اسلام- در اين صورت، کسى که از تکفير چنين شخصى خوددارى مىکند، از دو حال خارج نيست:
يکم: از اساس، منکِر اين باشد که عملش، نقض اسلام است؛ لذا ابتدا بر او اتمام حجت مىشود و در اين که کافر است، شکى نيست.
دوم: خود قبول دارد که عملِ فلان شخص، نقض اسلام است، ولى با اين احتمال که فلانى عذرى داشته است، از تکفير او خوددارى مىکند؛ در اين حالت، اين فرد، تکفير نمىشود.
اما اگر عملى که شخصى انجام مىدهد، مورد اختلاف علماست که آيا نقض اسلام مىباشد يا خير، مانند ترک نماز، زکات، حج، و زکات، کسى که چنين شخصى را تکفير نمىکند، کافر به شمار نمىآيد. و الله، داناتر است.
ناقض چهارم: [کسى که معتقد باشد روش و حکم غير از رسول الله صلى الله عليه وسلم از روش و حکم پيامبر صلى الله عليه وسلم کامل تر يا بهتر است، کافر مىباشد؛ و نيز کسى که حکم طاغوت (غيرالله) را از حکم پيامبر صلى الله عليه وسلم برتر مىداند]
بر هر مسلمانى واجب است که گفتار، کردار و تأييد عملى پيامبر صلى الله عليه وسلم را وحى الهى بداند؛ زيرا سنت، مانند قرآن و صورتى ديگر از وحى است. همان گونه که الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى (3) إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى (4)﴾ [النجم: 3 - 4].
«و - پيامبر- از روى هواى نفس سخن نمى گويد. سخنش، چيزى جز وحى نيست که بر او نازل مىشود».
لذا هر سخن، عمل يا تأييدي که از پيامبر صلى الله عليه وسلم به ثبوت رسيده، وحي الهي است که به واسطه ي جبرئيل -عليه السلام- بر او نازل شده است؛ گرچه پيامبر صلى الله عليه وسلم هميشه جبرئيل -عليه السلام- را در سخناني که بيان فرموده، نام نبرده و از او در سند پيام ابلاغي اش ياد نکرده است.
خطيب بغدادي در کتاب «الکفاية» از احمد بن زيد بن هارون روايت کرده است: همانا اين دين روايت مردي صالح است از صالحي از صالحي و آن صالح از يکي از تابعين از تابعي ديگر از يک صحابي از صحابي ديگر از رسول الله صلى الله عليه وسلم و رسول الله صلى الله عليه وسلم از جبرئيل -عليه السلام- و جبرئيل -عليه السلام- از الله عز وجل.
آن گونه که شريعت محمد صلى الله عليه وسلم سند دارد، هيچ آيينى سند ندارد و محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم هيچ چيزى از پيشِ خود نگفته است. از اين رو سلف صالح، وحى را بر دو نوع قرآن و سنت دانسته اند و اين، امرى قطعى در نزد مسلمانان است. بخارى در «صحيح» خود در کتاب توحيد، بابى را به عنوان «روايت يا نقل قول پيامبر صلى الله عليه وسلم از پروردگارش» گشوده است. دارمى، ابوداود در «المراسيل»، خطيب در «الکفايه» و «الفقيه و المتفقه»، ابن عبدالبر در «الجامع»، و مروزى در «السنه» از اوزاعى از حسان بن عطيه روايت کرده اند: «جبرئيل -عليه السلام- بر پيامبر صلى الله عليه وسلم سنت را نازل مىکرد، همان گونه که قرآن را بر او نازل مىنمود». لذا سنت، وحى الهى است و پيشوايان و ائمهى سلف و خلف، در اين باره اتفاق نظر دارند. شافعى رحمه الله مىگويد: «سنت، وحى الهى است که تلاوت مىشود». ابن حزم رحمه الله نيز گفته است: «سنت، به سان قرآن، داراى صفت نزول است». [الإحکام، ج4، ص505]. خطيب بغدادى در مقدمهى «الکفايه» مىگويد: «و مردم را به وسيلهى دو وحى نازل شده بر آقا و سرور خلايق، يعنى با کتاب ناطق و وحى (سنت) راستين از ظواهر فريبندهى گمراهى رهانيد». [الکفاية، ص2، خطيب بغدادي]. عراقى مىگويد: «وصف سنت به اين که از سوى الله نازل شده، کاملاً درست است؛ زيرا همان گونه که قرآن از طريق وحى نازل مىشد، سنت نيز از طريق وحى نازل مىگشت». [طرح التثريب، ج1، ص15، چاپ الأزهرية].
حال که اين نکته روشن شد، درمي يابيم که هرکس، سنت يا بخشى از آن را رد يا انکار کند، گويا قرآن يا بخشى از آن را انکار کرده است. لذا کسى که با سنت، مخالفت مىکند، در حقيقت با قرآن، مخالفت مىورزد؛ زيرا هر دو، وحى الهى است. به يقين، سنت پيامبر صلى الله عليه وسلم بهترين روش است؛ چنان که در «صحيح مسلم» به صورت مرفوع از جابر -رضي الله عنه- روايت است که: «خَيْرُ الْحَدِيثِ كِتَابُ اللَّهِ وَخَيْرُ الْهُدَى هُدَى مُحَمَّدٍ». يعنى: «بهترين سخن، کتاب الله، و بهترين روش، روش محمّد است».
هر دو نوع وحى، يعنى کتاب و سنت، ناسخ شريعت هاى گذشته هستند؛ لذا کتاب و سنت، بهترين شريعتى است که انسان، در پرتو آن ها و با پيروى از آن ها، راهش مىيابد و به سعادت مىرسد. احمد در «مسند» خود از محمد بن اسحاق از داود بن حصين از عکرمه از ابن عباس رضي الله عنهما روايت کرده است: از رسول الله صلى الله عليه وسلم سؤال شد: محبوب ترين دين، نزد الله چيست؟ فرمود: «دين توحيدى و حق گراى اسلام که دينى آسان است». [سند اين روايت، نيکوست].
آيين محمدى، آيينى کامل است که هيچ نقصى در آن وجود ندارد:
﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾ [المائدة: 3].
«امروز براى شما دينتان را کامل نمودم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را براى شما به عنوان دين پسنديدم».
الله متعال، پيروى از اين دين را لازمهى رستگارى قرار داده و فرموده است:
﴿وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْأخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ (85)﴾ [آل عمران: 85].
«و هر کس دينى جز اسلام بجويد، هرگز از او پذيرفته نمىشود و در آخرت از زيان کاران خواهد بود».
لذا اگر کسى، بر اين باور باشد که بخشى از ساير اديان مانند اديان تحريف يافتهى يهوديان و نصراني ها يا قوانين وضعى مردم، از روش محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم بهتر و سودمندتر است و امنيت و آرامش بيش ترى براى زندگى آنان دارد و به وضعيت آنان سامان مىبخشد، به اجماع مسلمانان، کافر است؛ هرچند مطابق احکام الهى حکم کند.
الله متعال دستور داده است که احکام شريعتش را مبناى قضاوت و داورى قرار دهيم و به دستورها و احکام پيامبرش صلى الله عليه وسلم پاي بند باشيم؛ لذا هرکسف حکمى ديگر را بر حکم الله و پيامبرش ترجيح دهد، در حقيقت به الله بزرگ، کفر ورزيده است.
مقتضاى ايمان به الله و پيامبرش، فرمان بردارى از آن ها و سر فرو آوردن در برابر شريعت الهى و خرسندى از فرمان او و تعهد و پاي بندى به احکام و دستورهايش در تمام زمينهها از جمله گفتار، کردار و عقيده است که در بازگشت به کتاب الله و سنت پيامبرش در زمان اختلاف در زمينههاى گوناگون از قبيل نزاع ها و اختلافات مالى، حقوقى، جنايى و ... نمايان مىشود و مسلمان، همه تن، حکم الله و پيامبرش را مىپذيرد؛ زيرا مىداند و باور دارد که:
﴿إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ﴾ [الأنعام: 57].
«حکم کردن (تشريع و فرمانروايي) تنها از آن الله است».
لذا بر حکام واجب است که مطابق احکام و شريعت الهى حکم کنند و همگان بايد آن چه را که الله عزوجل در کتابش يا در سنت پيامبرش نازل فرموده است، داور و مبناى عمل و قضاوت قرار دهند. الله متعال مىفرمايد:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا (60)﴾ [النساء:60].
«مگر نمى بينى کسانى را که ادعا مىکنند که به آنچه بر تو و پيش از تو نازل شده، ايمان آورده اند، مىخواهند طاغوت را داور قرار دهند؟ حال آنکه دستور يافته اند به طاغوت کافر شوند؟ شيطان مىخواهد آنان را به گمراهى دور و درازى دچار نمايد».
﴿يَزْعُمُونَ﴾ يعنى «گمان مىبرند» و نشان گر اين است که اين ها در اين که ادعاى ايمان مىکنند، دروغ گو هستند؛ زيرا در عمل با آن چه که الله عزوجل نازل کرده است، مخالفت مىنمايند. سپس الله عزوجل با سوگند، بيان مىفرمايد که ايمان با داور قرار دادنِ قوانين غيرالهى يا داور قرار دادن طاغوت، هيچ گونه هم خوانى و سنخيتى ندارد:
﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا (65)﴾ [النساء:65].
«خير، سوگند به پروردگارت آن ها ايمان نمى آورند مگر اينکه تو را در اختلافاتشان به داورى بخوانند و سپس از داورى تو دلگير نشوند و کاملا تسليم باشند».
بدين سان الله عزوجل از کسى که وحى الهى را داور قرار نمىدهد و حکم الله و پيامبرش را نمىپذيرد و به حکمشان، خرسند نمىشود، نفى ايمان کرده است؛ لذا درمي يابيم که داور قرار دادن احکام الهى يا آن چه که الله عزوجل نازل کرده، ايمان و وسيلهى تقرب و نزديکى به پروردگار متعال است که بايد با ايمان و اعتقاد همراه باشد؛ يعنى انسان، هم احکام الهى را داور قرار دهد و هم به آن چه که الله عزوجل نازل کرده به عنوان دين، باور داشته باشد و از اين طريق الله متعال را بندگى کند؛ نه اين که بدون باور و اعتقاد به اين احکام، فقط بدين خاطر به آن ها تن دهد يا آن ها را بپذيرد که مفيدترند.
واجب است که در همهى اختلافاتى که ميان بندگان پديد مىآيد و در همهى شؤون زندگى، آن چه که الله عزوجل نازل فرموده است، مبناى قضاوت باشد. چنان که الله متعال مىفرمايد: ﴿فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ﴾ يعنى در اختلافاتى که در ميانشان پديد مىآيد. و اين، شامل همهى اختلافات مالى، حقوقى، جنايى، آبرو و ساير حقوق مىشود.
اين، کفر است که کسى، به جاى شريعت الله، به قوانينى غير از آن روى بياورد يا قوانين بشرى را جاي گزين شريعت الهى نمايد. الله متعال، به کفر کسانى حکم کرده است که مطابق آن چه که او نازل فرموده، حکم نمىکنند؛ همان گونه که مىفرمايد:
﴿وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ﴾ [المائدة: 44].
«کسانى که مطابق احکامى که الله نازل نموده، حکم نکنند، کافرند».
مروزى در «تعظيم قدر الصلاة»، ابن جرير در «تفسير» خود و عبدالرزاق در «المصنف» از معمر از ابن طاووس از پدرش روايت کرده است: از ابن عباس رضي الله عنهما دربارهى اين آيه، سؤال شد؛ فرمود: «اين، کفر است». [يعنى آن شخص، به اين حکم کفر ورزيده است. چنان که در ادامهى اين روايت آمده است: «و کفرش، مانند کفر کسى نيست که به الله، و فرشتگان، و کتاب ها و فرستادگان الله عزوجل و به آخرت، کفر ورزيده است». سراغ نداريم که هيچ يک از صحابه و سلف صالح -رضى الله عنهم- با برداشت ابن عباس -رضى الله عنهما- از اين آيه مخالفت کرده باشد و اين، حجت به شمار مىرود؛ زيرا اصوالى ها گفته اند: وقتى يک صحابى، سخنى بگويد و ساير صحابه با او مخالفت نکنند، اين، نوعى اجماع به نام «اجماع سکوتي» است که بنا بر ديدگاه جمهور، حجت مىباشد. ديدگاه ابن عباس -رضى الله عنهما- با دعايى که پيامبر صلى الله عليه وسلم در حقش نمود، تقويت مىشود؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه وسلم براى ابن عباس -رضى الله عنهما- دعا کرد که الله عزوجل به او دانش و بينش دينى و قدرت برداشت دقيق مسايل را عنايت کند. [مترجم، به نقل از شرح رياض الصالحين، محمد بن صالح عثيمين، ج1، ص438، مکتبة الصفا، چاپ اول، به تحقيق: محمود بن الجميل، و خالد بن محمد بن عثمان].
هم چنين ابن ابي حاتم و حاکم در «المستدرک» و بيهقى در «السنن»، مروزى در «تعظيم قدر الصلاة»، و ابن عبدالبر در «التمهيد» از هشام بن حجير از طاووس روايت کرده اند که ابن عباس رضي الله عنهما دربارهى اين آيه فرمود: «اين، کفر اصغر است».
احمد، هشام بن حجير را ضعيف دانسته و ابن معين درباره اش گفته است: به شدت ضعيف مىباشد. ابن عيينه نيز گفته است: ما آن دسته از روايت هاى هشام بن حجير را که نزد ديگران نيست، نمىپذيريم. ابوحاتم گفته است: حديثش نوشته مىشود و عقيلى او را در زمرهى ضعفا برشمرده است؛ عجلى و ابن سعد، او را ثقه دانسته اند.
ديدگاه نخست، صحيح تر به نظر مىرسد.
روايتى ديگرى هم که به مضمون روايت دوم و موقوف به طاووس مىباشد، با سند صحيح نقل شده است و نيز روايتى به همين مفهوم از ابن عباس -رضي الله عنه- که على بن ابي طلحه از او نقل کرده است. گفتنى است: روايت على بن ابي طلحه بهتر از روايت ابن حجير مىباشد؛ زيرا روايتش برگرفته از دست نوشتهى ابن عباس است.
شيخ محمد بن ابراهيم در «تحکيم القوانين» مىگويد: «اين، کفر بزرگ و روشنى است که کسى قوانين نفرين شده و لعين را در جايگاه قوانينى قرار دهد که روح الامين -عليه السلام- بر قلب محمد امين صلى الله عليه وسلم به زبان عربى مبين نازل کرده است تا پيامبر کريم عليه أفضل الصلاة و التسليم جزو هشدارهندگان باشد».
بسيارى از کسانى که ادعاى اسلام مىکنند، قوانين خودساخته را برافراشته اند و زيردستان خود را مجبور مىکنند که به اين قوانين روى بياورند و هرکس به خاطر اجراى قونين الهى با آن ها مخالفت کند، مجازاتش مىنمايند؛ در حالى که ادعا دارند شهادتين را مىگويند و معتقدند که اجراى شريعت الهى، واجب است! ولى روي کردشان، نشان گر اين است که هرچند در ظاهر، شريعت الهى را قبول دارند، اما در باطن، آن را نپذيرفته اند.
لغو مجازات زناکارانى که با رضايت يکديگر زنا مىکنند، يا تغيير حکم سرقت از قطع دست به شلاق و جريمه، و يا خوددارى از اتمام حجت بر مرتد و لغوِ مجازات اعدامش به نامِ آزادى عقيده، همه، کفر و گمراهى آشکارى است.
به حاشيه راندن شريعت اسلامى و عدم قضاوت بر اساس مبانى حقوقى و قوانين اسلامى در نزاع ها و اختلافات و ديگر شؤون زندگى، جزو خطرناک ترين و واضح ترين نشانههاى گمراهى و انحراف در جوامع اسلامى معاصر به شمار مىآيد.
جاي گزينى ديدگاههاى بشرى به جاى قوانين الهى، گمراهى و بلاى بزرگى است که دامن گير دين و دنياى مسلمانان شده است. سليمان بن سمحان مىگويد: «الله متعال در کتابش بيان نموده که کفر، بدتر از قتل و آدم کشى است: ﴿وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ﴾ [البقرة: 217]؛- يعنى: «فتنهى شرک و کفر، از قتل و کشتار بدتر است».- هم چنين مىفرمايد: ﴿وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ﴾ [البقرة: 191]. - يعنى: «شرک و کفر، از قتل و درگيرى بدتر است».- و از آن جا که بُردن داورى به نزد طاغوت، کفر است، لذا نتيجه مىگيريم که گناه و پيامدهاى کشتن و از ميان بردن همهى مردم، به مراتب کم تر از اين است که طاغوتى را روى کار بياورند که بر خلاف شريعت اسلام حکم مىرانَد».
بدون شک، احکام و شريعت الله عزوجل براى امت، بهتر مىباشد و واجب است که مبناى قضاوت و حکم رانى قرار بگيرد و در اين هيچ شکى نيست؛ زيرا تنها الله، حق تشريع و قانو ن گذارى دارد و او، نيازها و منافع مخلوقاتش را بيش از خودشان مىداند و به دگرگونى اوضاع و احوال و تغيير دوران داناتر است و به طور کامل از آن چه که هست و آن چه که خواهد بود، آگاه مىباشد و از کيفيت و چگونگى عدم، در صورت پيدايش، باخبر است.
برخى از خردگرايان و معتزلي هاى معاصر مانند ماده باروان و ليبرال ها گمان مىکنند که مبنا قرار دادنِ شريعت الهى در عمل و حکم رانى، به معناى پذيرش، استبداد و خودکامگى سياسى و ترور فکرى است و حکم و شريعت الهى، جمود، بسته نگرى، عقب ماندگى و عدم همراهى با تمدن نوين مىباشد. همهى اين ها گذشته از اين که خروج از اسلام است، بدگويى از پروردگار متعال مىباشد؛ گويا - نعوذ بالله- خداوند عزوجل مصلحت بندگانش را با تغيير مکان و زمان، نمى داند!
اما کسى که احکام و شريعت الهى را مبناى حکم و قضاوت مىداند و به رعايت اين اصل مهم و وجوب آن، ايمان دارد و به برترى شريعت و احکام شرعى از قوانين بشرى، معتقد باشد، اما در عمل و در پاره اى موارد، به خاطر بهانههاى واهى مانند بهانه تراشي هاى اهل هوا و معصيت، يا به طمع دنيا و پست و مقام، مطابق شريعت حکم نمىکند و در عين حال به حرام بودن اين عمل، آگاهى و اذعان دارد، مرتکب کفر اصغر و ظلم و جور شده و از دايرهى اسلام خارج نيست.
ناقض پنجم: [هرکس، حکم يا رهنمودى از احکام يا رهنمودهاى ابلاغى پيامبر صلى الله عليه وسلم را بد بداند و از آن متنفر باشد، کافر است؛ هرچند خود، به آن عمل کند]
آرى! هرکس با حکم يا رهنمودى که پيامبر صلى الله عليه وسلم آورده است، دشمنى داشته باشد يا آن را بد بداند، به الله متعال کفر ورزيده است؛ اين، يکى از ويژگي هاى منافقان و نفاق اعتقادى بزرگى است که بنده را از دايرهى اسلام، اخراج مىکند و کسى که چنين ويژگي اى داشته باشد، در پايين ترين ردهى دوزخ خواهد بود.
منافقانى که داراى نفاق اعتقادى هستند، در همهى ادوار وجود داشته اند؛ به ويژه زمانى که اسلام در قدرت است و بر دشمنانش غالب مىباشد. بنابراين، هرکس چيزى از شريعت الهى يا روش پيامبر صلى الله عليه وسلم و حکمش را - امر باشد يا نهى و جزو عقايد باشد يا احکام- را دوست نداشته باشد و از آن متنفر باشد، به خود ستم کرده و خويشتن را در معرض عذابى قرار داده است که طاقتش را ندارد. مانند روي کردى که بسيارى از منافقان اين دوران مانند مادى گرايان و ليبرال ها و غرب زدگان دارند و احکامى را که الله متعال نازل کرده است، بد و ناشايست مىپندارد؛ مانند قوانين کيفرى و مجازات هاى اسلامى دربارهى دزدى، شراب خوارى، قصاص قاتل که به عمد و به ناحق مرتکب قتل شده و نيز قوانينى از اين قبيل که ديهى زن، نصف ديهى مرد مىباشد. اين ها با شريعتى که پيامبر صلى الله عليه وسلم از سوى الله متعال آورده است، بغض و دشمنى دارند و از دايرهى اسلام بيرون هستند. اگر کسى، خود به حکمى شرعى که آن را بد مىداند، عمل کند، باز هم فايده اى ندارد و مسلمان نيست؛ مانند کسى که چندهمسرى را به طور مطلق و از اساس، بد مىداند و با اين حکم شرعى که چندهمسرى را جايز قرار داده است، بغض دارد؛ حتى اگر خود تجديد فراش کند، باز هم کافر است.
هم چنين کسى که حکم برابر بودن گواهى دو زن با گواهى (شهادت دادن) يک مرد را بد مىداند و يا با پاره اى از احکامى که از متون دينى و وحى الهى ثابت شده است، مخالفت مىکند و آن ها را بر خلاف عقل يا واقعيت مىپندارد، کافر است. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْسًا لَّهُمْ وَأَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ (8) ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ (9)﴾ [محمد: 8 - 9].
«و هلاکت و نابودى بر کافران باد و الله اعمالشان را نابود و تباه کرد. اين، بدان سبب بود که آنان آن چه را الله نازل کرده است، ناگوار دانستند؛ پس (الله) اعمالشان را تباه نمود».
الله متعال، در اين آيات، از کسانى که شريعت الهى را ناگوار مىدانند، به عنوان کافران ﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا﴾ ياد کرده و بيان فرموده است: به سببِ اين کفر که ﴿كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ﴾، همهى اعمال نيکشان از ميان مىرود؛ زيرا کفر، هيچ عمل نيکى باقى نمىگذارد: ﴿فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ﴾.
بسيارى از کسانى که نام مسلمان را بر خود گذاشته اند، آشکارا يا به اشاره نسبت به بسيارى از احکام الهى و رهنمودهاى نبوى، گستاخى و اظهار ناخرسندى مىکنند و به شيوههاى گوناگون اين ميل باطنى خود را بروز مىدهند و شريعت الهى را رد مىنمايند؛ گاه مىگويند: ديگر ضرورتى به اين شريعت وجود ندارد؛ و گاه مىگويند: اين شريعت، براى زمانى بوده که گذشته و حال، تاريخ استفاده از آن سپرى شده است! همهى اين ها به معناى دشمنى و مخالفت با الله و پيامبر اوست.
اگر کسى مرتکب کار حرامى شود و در عين حال، به حرام بودن آن، اذعان داشته باشد، مثل شراب خوار، زناکار يا رباخوارى که حرام بودن عملش را قبول دارد، حکمش مانند ساير گنهکاران است؛ يعنى مجازات يا آمرزش او به ارادهى الهى بستگى دارد؛ اگر الله عزوجل بخواهد، عذابشان مىکند و اگر بخواهد، آنان را مىآمرزد. لذا اگر کسى مرتکب عمل حرام مىشود، بدين معنا نيست که حرام بودن آن را بد مىداند يا اگر کسى عمل واجبى را ترک مىکند، نشان گر اين نيست که آن شخص با اصل اين حکم مشکل و دشمنى دارد؛ لذا کسى که ارتکاب گناه کبيره را نشانهى دشمنى با احکام الهى مىپندارد، راه خوارج را در پيش گرفته است که ارتکاب گناه کبيره را کفر مىدانند و معتقدند که هرکس مرتکب گناه کبيره شود، هميشه در دوزخ خواهد ماند.
آيات، احاديث و آثار فراوانى، نشان گر اين است که هر مسلمانى، مرتکب گناه کبيره شود، هم چنان مسلمان باقى مىماند و ارتکاب گناه کبيره، لزوماً به معناى دشمنى با شريعت نيست. از جمله روايتى که بخارى رحمه الله در «صحيح» خود از طريق زيد بن اسلم از پدرش از عمر بن خطاب -رضي الله عنه- روايت کرده است: در زمان رسول الله صلى الله عليه وسلم مردى به نام عبدالله بود که پيامبر صلى الله عليه وسلم را مىخنداند و به فرمان پيامبر صلى الله عليه وسلم از بابت شراب خوارى، شلاق خورده بود؛ روزى او را با همين جُرم نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم آوردند؛ او را به دستور پيامبر صلى الله عليه وسلم زدند. يکى از حاضران گفت: خدا لعنتش کند که او را چه زياد - به جُرم شراب خواري- نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم مىآورند! پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «لا تَلْعَنُوهُ، فَوَاللَّهِ مَا عَلِمْتُ إلاَّ أنَّهُ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ». يعنى: «او را لعنت نکنيد؛ به الله سوگند، آن گونه که من مىدانم، او الله و پيامبرش را دوست دارد».
نکته: ميان بد دانستن اصل و اساسِ شريعتى که پيامبر صلى الله عليه وسلم آورده است، با اين که انجام يک عمل دينى براى انسان، دشوار باشد، تفاوت زيادى وجود دارد؛ چنان که هيچ زنى دوست ندارد شوهرش براى او هوو بياورد يا تجديد فراش کند. هم چنين پيکار و جهاد با کفار، عمل سخت و دشوارى است؛ زيرا جان و مالِ انسان در خطر مىافتد. همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ﴾ [البقرة: 216].
«جنگ و جهاد در راه الله بر شما فرض شده؛ هرچند برايتان ناگوار است».
همين طور وضو گرفتن در هواى سرد، سخت و دشوار مىباشد؛ پيامبر صلى الله عليه وسلم فرموده است: «إسباغ الْوُضوءِ على الْمَكَارِهِ». يعنى: «تکميل وضو در سختي ها (سبب از ميان رفتن خطاها و رفع درجات است)».
اين، کاملاً طبيعى است و از اختيار انسان، خارج مىباشد؛ زن باايمانى که دوست ندارد هوو داشته باشد، از اصل شريعت و جواز چندهمسرى براى مرد، بدش نمىآيد و اين حکم عمومى را در اسلام قبول دارد؛ فقط راضى نيست که شوهرش دوباره ازدواج کند و برايش هوو بياورد.
انسان، به طور طبيعى، جان و مالش را دوست دارد؛ از اين رو چه بسا يک مجاهد يا رزمنده و جهادگر، ضمن اين که به فضيلت جهاد و پيکار در ر اه اسلام اذعان دارد، جهاد و پيکار با کفار، براى او دشوار است؛ لذا اين که الله عزوجل مىفرمايد: ﴿وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ﴾ بدين معناست که جنگ و جهاد در راه الله، براى شما سخت و دشوار مىباشد. زيرا مجاهد، گذشته از سختي هايى که در سفر جهاد و هنگام رويارويى با دشمنان، متحمل مىشود، هر لحظه ممکن است زخمى يا کشته شود. و اين، آسان نيست.
ناقض ششم: به ريشخند گرفتن چيزى يا بخشى از دين پيامبر صلى الله عليه وسلم و مسخره کردن پاداش يا مجازات آن يا آيات الله، کفر است]
زيرا الله متعال مىفرمايد:
﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ (65) لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ إِن نَّعْفُ عَن طَائِفَةٍ مِّنكُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ (66)﴾ [التوبة: 65 - 66].
«و اگر آنان را بازخواست کنى (که چرا چنين سخنانى گفته ايد)، مىگويند: ما فقط شوخى و بازى مىکرديم. بگو: آيا الله، و آيات و پيامبرش را به مسخره مىگيريد؟ عذر و بهانه نياوريد؛ به راستى پس از ايمانتان، کفر ورزيده ايد. اگر گروهى از شما را ببخشيم، گروه ديگرى را عذاب خواهيم کرد؛ چرا که مجرم بوده اند».
الله متعال، کسانى را که آيات او را به بازى و مسخره مىگيرند، به عذابى خوارکننده، تهديد نموده و فرموده است:
﴿وَإِذَا عَلِمَ مِنْ آيَاتِنَا شَيْئًا اتَّخَذَهَا هُزُوًا أُوْلَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ (9)﴾ [لجاثيه: 9].
«و چون چيزى از آياتمان را دريابد، آن را به مسخره مىگيرد؛ چنين کسانى عذاب خفت بارى (درپيش) دارند».
در قرآن کريم، فقط مشرکان و کافران به عذاب خفت بار تهديد شده اند. گفتنى است: منظور از آيات الهى، رهنمودها، حجت ها، اوامر و نواهى خداوندى است.
ابن حزم در «الفصل» مىگويد: «از متون دينى ثابت است که هرکس الله متعال يا يکى از فرشتگان يا پيامبرانش را مسخره کند يا يکى از آيههاى قرآن يا فرايض دينى را به ريشخند بگيرد، از آن جا که همهى اين ها، آيات الهى است، در صورتى که بر او اتمام حجت شده باشد، کافر است». [الفصل فى الملل والأهواء والنحل، ج3، ص299].
اگر قصد مسخره کننده، شوخي باشد حکم آن چيست؟
لذا به ريشخند گرفتن دين، خروج و ارتداد از اسلام و آيين برگزيده ترين بندهى الله، محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم به شمار مىآيد؛ هرچند قصد مسخره کننده، شوخى باشد. همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ (65) لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ إِن نَّعْفُ عَن طَائِفَةٍ مِّنكُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ (66)﴾ [التوبة: 65 - 66].
«و اگر آنان را بازخواست کنى (که چرا چنين سخنانى گفته ايد)، مىگويند: ما فقط شوخى و بازى مىکرديم. بگو: آيا الله، و آيات و پيامبرش را به مسخره مىگيريد؟ عذر و بهانه نياوريد؛ به راستى پس از ايمانتان، کفر ورزيده ايد. اگر گروهى از شما را ببخشيم، گروه ديگرى را عذاب خواهيم کرد؛ چرا که مجرم بوده اند».
اين آيه، نشان گر اين است که مسخره کردن الله، مسخره کردن پيامبر صلى الله عليه وسلم يا به ريشخند گرفتن چيزى از شريعت و دين محمد صلى الله عليه وسلم کفر است، و هرکس يکى از اين ها يا جزئى از دين را به ريشخند بگيرد، گويا همهى اين ها يا تمام دين را استهزا کرده است. آيهى يادشده، دربارهى گروهى از منافقان نازل شد که پيامبر صلى الله عليه وسلم و يارانش را به ريشخند گرفتند؛ لذا الله عزوجل بيان نمود که اين ها، کافرند. ابن جرير و جز او، از طريق هشام بن سعد از زيد بن اسلم از عبدالله بن عمر رضي الله عنهما روايت کرده اند: شخصى در غزوهى تبوک در ميان جمع گفت: من، نديدم که کسى مثلِ اين ها، پُرخور، پُراشتها، دروغ گو و هنگامِ رويارويى با دشمن، ترسو باشد! [منظورش پيامبر صلى الله عليه وسلم و اصحاب -رضي الله عنهم- بودند]. شخصى [به نام عوف بن مالک -رضي الله عنه-] در برابرش ايستاد و گفت: اى دروغ گو! تو، منافقى. سخنت را به اطلاع پيامبر صلى الله عليه وسلم مىرسانم. در نتيجه پيامبر صلى الله عليه وسلم از اين موضوع اطلاع يافت و اين آيات نازل شد. عبدالله بن عمر رضي الله عنهما مىگويد: آن مرد را ديدم که خودش را به بندِ پالان شتر پيامبر صلى الله عليه وسلم آويزان کرده بود و در حالى که پاهايش روى زمين کشيده مىشد و در اثر برخورد سنگ ها، زخمى شده بود، مىگفت: اى رسول خدا! قصدى جز شوخى نداشتم و رسول الله صلى الله عليه وسلم در پاسخش اين آيات را تلاوت مىکرد.
بدين سان الله عزوجل به کافر بودن چنين کسانى حکم فرمود و عذرخواهى آنان را نپذيرفت؛ هرچند عذرخواهى مىکردند و مىگفتند: ﴿إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ﴾: «ما، فقط بازى و شوخى مىکرديم». الله متعال به آن ها فرمود: ﴿لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ﴾: «عذر و بهانه نياوريد؛ به راستى شما پس از ايمانتان، کافر شديد». ايمان، به بندهى مؤمن اجازه نمىدهد که پيامبرش يا دينش را به ريشخند بگيرد؛ ولى وقتى ايمان، ضعيف باشد، انسان گفتن سخنان کفرآميز را به شوخى مىگيرد و به نامِ شوخى، سخنان کفرآميزى مىگويد.
مسخره کردن دين الهي از نشانههاي منافقان و کافران
مسخره کردن دين الهى، يکى از نشانههاى کافران است؛ الله متعال مىفرمايد:
﴿وَإِذَا رَأَوْكَ إِن يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُوًا أَهَذَا الَّذِي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا (41) إِن كَادَ لَيُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلَا أَن صَبَرْنَا عَلَيْهَا وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلًا (42)﴾ [الفرقان: 41 - 42]
«و هنگامى كه تو را مىبينند، فقط مسخره ات مىکنند (و مىگويند:) آيا اين، همان شخصى است كه الله، او را به عنوان پيامبر برانگيخته است؟! اگر ما، بر پرستش بت هايمان ايستادگى نمى كرديم، نزديك بود ما را از پرستش آن ها منحرف كند. و آن گاه كه عذاب را ببينند، خواهند دانست چه كسى گمراه تر است».
و نيز يکى از ويژگي هاى منافقان است:
﴿إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كَانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ (29) وَإِذَا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغَامَزُونَ (30) وَإِذَا انقَلَبُوا إِلَى أَهْلِهِمُ انقَلَبُوا فَكِهِينَ (31) وَإِذَا رَأَوْهُمْ قَالُوا إِنَّ هَؤُلَاءِ لَضَالُّونَ (32) وَمَا أُرْسِلُوا عَلَيْهِمْ حَافِظِينَ (33)﴾ [المطففين: 29 - 33].
«بدکاران همواره به مؤمنان مىخنديدند و چون از کنارشان مىگذشتند، آنان را با اشارهى چشم و ابرو به مسخره مىگرفتند. و آن گاه که نزد خانوادهى خويش باز مىگشتند، به ناز و نعمتى که داشتند (و به سبب مسخره کردن مؤمنان) شادمان مىگشتند. و هنگامى که مؤمنان را مىديدند، مىگفتند: اين ها واقعاً گمراهند. در صورتى که به نگهبانى مؤمنان، فرستاده و گماشته نشده بودند».
در حکم مسخره کردن از دين، اعتقاد شخص شرط نيست که با نيت بد يا خوب انجام گرفته باشد
کسى که الله يا آياتش و يا چيزى از دين و شريعت الهى را مسخره کند، کافر است؛ گرچه به گمان خود، قصد استهزا نداشته باشد و نماز بخواند و روزه بگيرد. يعنى با مسخره کردن و گفتن سخن مسخره آميز، از دين خارج مىشود؛ فرقى نمىکند که در قلبش به آن چه مىگويد، باور داشته باشد يا خير؛ همان گونه که در قرآن آمده است، منافقان، فکرش را هم نمىکردند که با گفتن چنين سخنانى، کافر مىشوند؛ بلکه گمان مىبردند که عذرشان پذيرفته است، ولى عذر و بهانه اى که آوردند، پذيرفته نشد و خروجشان از دين، ثابت گشت. اين، حکم الهى است و حکم الهى، قطعى است.
الله متعال مىفرمايد:
﴿أَكَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ﴾ [آل عمران: 106].
«آيا پس از ايمان آوردن، کافر شديد؟».
شيخ الاسلام ابن تيميه دربارهى اين آيه مىگويد: «از اين آيه چنين برمي آيد که آن ها گمان نمىکردند که مرتکب کفر مىشوند و چنين عملى - به ريشخند گرفتن الله و آياتش- را کفر نمىدانستند؛ لذا روشن شد که هرکس ايمان داشته باشد و الله و پيامبرش را مسخره کند، کافر مىشود. چنان که اين ها نيز ايمانى ضعيف داشتند و چون مرتکب اين عمل کفرآميز شدند که آن را فقط حرام مىدانستند، نه کفر، باز هم به مرتد شدن آن ها حکم گرديد؛ گرچه اين عمل را جايز نمىدانستند». [المجموع، ج7، ص273].
مسخره کردن بر دو نوع است: آشکار و کنايه
اول: مسخره کردن آشکار؛ مانند سخنى که منافقان گفتند و دربارهى آن ها، آيههاى مذکور، نازل شد؛ آن ها، پيامبر صلى الله عليه وسلم و يارانش را با عباراتى چون پرخور، دروغ گو و بزدل به ريشخند گرفتند. يا مانند سخنِ آن دسته از آن ها که مىگويند: اين، دينِ بي پايه يا دين احمقانه اى است!
دوم: استهزاى غيرآشکار با اشارهى دست يا ادا و اطوار در هنگام تلاوت قرآن کريم يا مطالعهى سنت پيامبر صلى الله عليه وسلم يا مشاهدهى شعاير دينى يا بلند کردن صدا در برابر صداى تلاوت قرآن يا هنگامى که احاديث نبوى قرائت مىشود به قصد استهزا يا بي احترامى به کتاب و سنت؛ زيرا استهزا و بي احترامى، يکى است و اين، مسأله اى به گستردگى دريايى بي کران مىباشد.
خطورت استهزاء به دين و شعاير آن و حکم همنشيني با مسخره کنندگان
مسألهى استهزا به اندازه اى خطرناک است که الله متعال، از هم نشينى با مسخره کنندگان برحذر داشته و فرموده است:
﴿وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آيَاتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذًا مِّثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا (140)﴾ [النساء:140].
«و الله (اين حکم را) در قرآن بر شما نازل کرده که چون شنيديد گروهى آيات الهى را انکار و استهزا مىکنند، با آنان ننشينيد تا آن که به گفتار ديگرى بپردازند؛ زيرا در اين صورت شما نيز همانند آنان هستيد. الله، همهى منافقان و کافران را در دوزخ جمع مىکند».
ابن کثير در «تفسير» خود، ذيل اين آيه مىگويد: «يعنى اگر شما پس از اين که اين حکم به شما رسيد، مرتکب اين عمل ممنوع شويد و به نشستن با آن ها در مکانى که آيات الهى را انکار و مسخره مىکنند، راضى شويد و کارى به کارِشان نگيريد و در عمل تأييدشان کنيد، در حقيقت در اين عمل با آنان مشارکت کرده ايد». [تفسير القرآن العظيم، ابن کثير، ج1، ص567].
حکم مسخره کننده به اجماع مسلمانان، کفر مىباشد
هرکس به پيامبر صلى الله عليه وسلم دشنام بگويد، به اجماع مسلمانان، کافر است؛ و گروهى از علماى نام دار امت مانند اسحاق بن راهويه، محمد بن سحنون، ابن عبدالبر، ابوبکر فارسى، قاضى عياض، سبکى و ابن تيميه و ... اجماع امت را در اين باره نقل کرده اند. قاضى عياض، ضمن نقل اجماع امت در اين باره، مىگويد: « ... هرکس به پيامبر صلى الله عليه وسلم دشنام دهد يا بر او خرده بگيرد يا از او بد بگويد يا عيبى را به آن بزرگوار يا اصالتش نسبت دهد و يا دينش يا يکى از ويژگي هايش را زشت بداند يا از او بدگويى کند يا به قصد بي احترامى و ناسزاگفتن، او را به چيزى تشبيه نمايد که شايسته اش نيست يا او را نکوهش کند و حرمتش را بشکند يا از مقامش بکاهد و تحقيرش نمايد، همهى اين ها، حکم ناسزاگويى به پيامبر والامقام صلى الله عليه وسلم را دارد. هم چنين اگر کسى نفرينش کند يا بر ضد او دعا نمايد يا برايش چيزِ بدى آرزو کند يا به قصد نکوهش، چيزى را به او نسبت دهد که شايسته اش نيست و يا با عبارات سبک و ناشايست با آبروى آن بزرگوار بازى نمايد و سخنان زشت و دروغينى درباره اش بگويد يا مشکلاتى را که بر او گذشته است، عيبى براى وى بداند يا او را به خاطر برخى از عوارض بشرى که برايش اتفاق افتاده، نکوهش کند، همهى اين ها به اجماع صحابه و ائمهى فتوا از زمان صحابه -رضي الله عنهم- تا زمانِ ما، کفر است و اختلافى دربارهى مباح بودن خونِ چنين شخصى در ميان علماى امت و سلف صالح سراغ نداريم و جمع زيادى از علما، اجماع امت را دربارهى کافر بودن و قتل چنين فردى، نقل کرده اند». [شفا، قاضى عياض، ج2، ص932].
حکم مسخره کردن صحابه (ياران پيامبر) و انواع آن
مسخره کردن صحابه -رضي الله عنهم- و ناسزا گفتن به آن ها، بر چند گونه است:
نوعى از آن، به اجماع امت، کفر و خروج از اسلام مىباشد؛ مانند مسخره کردن عموم صحابه يا ناسزاگويى به همهى آن ها به طور کلى يا متهم ساختن آنان به نفاق يا ارتداد؛ به گونه اى که از همهى آن ها جز عده اى اندکى، با عناوينى چون منافق، مرتد و ازدين برگشته ياد شود. گروهى از علما از جمله ابن حزم اندلسى، قاضى ابويعلى، سمعانى و ابن تيميه، ابن کثير و ... اجماع امت را در اين باره ذکر کرده اند. زيرا هدف کسى که به عموم صحابه -رضي الله عنهم- دشنام مىدهد يا آن ها را به ريشخند مىگيرد، اين است که اساس اسلام را زيرِ سؤال ببرند و بر دين اسلام و پيامبرش خرده بگيرند. از اين رو با وجود تفاوت هاى اخلاقى و خدادادى آن ها، اين خرده گيري ها را دربارهى عموم صحابه، مطرح و بزرگ مىکنند. هم چنين کسى که يکى از صحابه را نه به خاطر شخصيت و ويژگي هاى اخلاقى و خدادادى اش، بلکه به قصد ضربه زدن به دين و پيامبر صلى الله عليه وسلم، مسخره مىکند، کافر است.
نوع ديگرى از مسخره کردن صحابه يا ناسزاگويى به آن ها، کفر نيست؛ ولى کسى که چنين روي کردى دارد، فاسق است و سزاوار مجازات؛ يعنى کسى که عدهى اندکى از صحابه، نه همه يا اکثريت آنان را مسخره مىکند و آنان را به بزدلى، بُخل، کم علمى و ديگر صفات زشت، متهم مىنمايد، کافر نيست.
حکم مسخره کردن علما و نيکوکاران و صالحان
مسخره کردن علما و نيکوکاران نيز دو حالت دارد:
اول: به ريشخند گرفتن خودِ آن ها؛ مانند مسخره کردن ويژگى اخلاقى يا جسمى آن ها. اين، کفر نيست، بلکه حرام است؛ زيرا الله متعال مىفرمايد:
﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِّن نِّسَاءٍ عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَن لَّمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (11)﴾ [الحجرات: 11].
«اى مؤمنان! هيچ گروهى نبايد گروه ديگرى را مسخره کند؛ چه بسا (آن ها که مسخره مىشوند) از اين ها (که مسخره مىکنند،) بهتر باشند. و نيز زنان نبايد ساير زنان را مسخره نمايند. چه بسا زنانى که مسخره مىشوند از زنانى که مسخره مىکنند، بهتر باشند. و به عيب جويى از يکديگر نپردازيد و همديگر را با لقب هاى زشت صدا نزنيد».
دوم: هدف از مسخره کردن علما و نيکوکاران، به ريشخندگرفتن علم و نيکى آن هاست. اين، کفر و خروج از دايرهى اسلام است؛ زيرا هدف از استهزا، خودِ علما و نيکوکاران نيستند، بلکه هدف، دينى است که آن ها حاملِ آن هستند. الله عزوجل اين نوع مسخره کردن را به ريشخند گرفتن اسلام برشمرده و فرموده است:
﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ (65) لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ إِن نَّعْفُ عَن طَائِفَةٍ مِّنكُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ (66)﴾ [التوبة:65 - 66].
«و اگر آنان را بازخواست کنى (که چرا چنين سخنانى گفته ايد)، مىگويند: ما فقط شوخى و بازى مىکرديم. بگو: آيا الله، و آيات و پيامبرش را به مسخره مىگيريد؟ عذر و بهانه نياوريد؛ به راستى پس از ايمانتان، کفر ورزيده ايد. اگر گروهى از شما را ببخشيم، گروه ديگرى را عذاب خواهيم کرد؛ چرا که مجرم بوده اند».
همان گونه که پيش تر گذشت، اين آيات دربارهى گروهى از منافقان نازل شد که پيامبر صلى الله عليه وسلم و يارانش را به ريشخند گرفتند؛ لذا الله عزوجل بيان نمود که اين ها، کافرند. ابن جرير و جز او، از طريق هشام بن سعد از زيد بن اسلم از عبدالله بن عمر رضي الله عنهما روايت کرده اند: شخصى در غزوهى تبوک در ميان جمع گفت: من، نديدم که کسى مثلِ اين ها، پُرخور، پُراشتها، دروغ گو و هنگامِ رويارويى با دشمن، ترسو باشد! [منظورش پيامبر صلى الله عليه وسلم و اصحاب -رضي الله عنهم- بودند]. شخصى [به نام عوف بن مالک -رضي الله عنه-] در برابرش ايستاد و گفت: اى دروغ گو! تو، منافقى. سخنت را به اطلاع پيامبر صلى الله عليه وسلم مىرسانم. در نتيجه پيامبر صلى الله عليه وسلم از اين موضوع اطلاع يافت و اين آيات نازل شد. عبدالله بن عمر رضي الله عنهما مىگويد: آن مرد را ديدم که خودش را به بندِ پالان شتر پيامبر صلى الله عليه وسلم آويزان کرده بود و در حالى که پاهايش روى زمين کشيده مىشد و در اثر برخورد سنگ ها، زخمى شده بود، مىگفت: اى رسول خدا! قصدى جز شوخى نداشتم و رسول الله صلى الله عليه وسلم در پاسخش اين آيات را تلاوت مىکرد.
الله متعال مسخره کردن مؤمنان را يکى از دلايل رفتن به دوزخ برشمرده و فرموده است:
﴿قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِ (108) إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِّنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ (109) فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنسَوْكُمْ ذِكْرِي وَكُنتُم مِّنْهُمْ تَضْحَكُونَ (110)﴾ [المؤمنون: 108 - 110]
«(پروردگار به دوزخيان) مىگويد: در دوزخ خوار و ساکت باشيد و با من سخن نگوييد. همانا گروهى از بندگانم مىگفتند: اى پروردگارمان! ايمان آورديم؛ پس ما را بيامرز و بر ما ببخشاى که تو، بهترين بخشاينده اي. ولى شما، آنان را به ريشخند گرفتيد؛ تا آن جا که مسخره کردنِ آنان مرا از خاطرتان برد و شما به آنان مىخنديديد».
ناقض هفتم: [سحر است که از آن جمله منصرف کردن و علاقه مند ساختن بين اشخاص با سحر به طور کاذب مىباشد و هرکس انجامش دهد يا به آن راضى شود، کافر است
معناي سحر در لغت و اصطلاح:
زيرا الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولَا إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ﴾ [البقرة: 102].
«(آن دو فرشته، طرز باطل کردن سحر را به مردم آموزش مىدادند) وبه هيچ کس چيزى ياد نمىدادند مگر اين که (ابتدا) به او مىگفتند: ما وسيلهى آزمايشيم؛ مبادا کافر شوي».
سحر در زبان عربى به چيزى گفته مىشود که سببى مخفى يا علتى ناشناخته و ظريف دارد؛ چنان که پايانِ شب را به سبب مخفى بودن اعمال در اين زمان، «سَحَر» مىنامند. هم چنين به ريه (شُش)، «سَحْر» مىگويند؛ زيرا در بدن مخفى است و مجارى ظريفى به ساير قسمت هاى بدن دارد. ابوجهل در رثاى عتبه که در جنگ بدر کشته شد، گفت: «انتفخ سَحْرُهُ»؛ يعنى: ريه اش از ترس، باد کرد.
سحر، طلسم ها، وِردها و افسون هايى است که مىخوانند و مىنويسند و به وسيلهى آن، شياطين را به کار مىگيرند تا به کسى که مىخواهند، آسيب برسانند. سحر، حقيقت دارد؛ يعنى گاه در قلب و عقل و ارادهى فرد، اثر مىگذارد و او را از کارى منصرف و به کارى ديگر، علاقه مند مىکند. از اين رو به سحر، «صرف و عطف» نيز گفته اند؛ يعنى منصرف کردن و علاقه مند ساختن. چنان که مردى را به زنش بي رغبت مىکنند و بر عکس.
علما دربارهى مصاديق و نمونههاى سحر يا حد و اندازهى آن، اختلاف نظر دارند؛ علتش، گوناگونى و فراوانى شيوههاى سحر و جادوست. علامه شنقيطى مىگويد: «سحر در اصطلاح، تعريف جامع و مشخصى ندارد؛ و اين، به سبب تنوع و فراوانى شيوههاى آن است و نمىتوان در ميان دو گزينه، قدر مشترکى براى آن مشخص کرد؛ به گونه اى که گاه يک تعريف در يک مورد، کامل است و در موردى ديگر، ناقص يا نادرست. از اين رو علما دربارهى حد و اندازهى سحر و ارائهى يک تعريف مشخص از آن، اختلاف نظر شديدى دارند». [أضواء البيان، شنقيطى، ج4، ص444].
آيا سحر و ساحري حقيقت دارد؟
جمهور علما بر اين باورند که سحر، حقيقت دارد و اين، ديدگاهِ اهل سنت و جماعت است. ابن هبيره در کتاب «الإشراف على مذاهب الأشراف» مىگويد: «به اجماع علما، سحر، حقيقت دارد، جز ابوحنيفه رحمه الله که گفته است: از نظر من، سحر، حقيقت ندارد».
معتزله نيز بر اين باورند که سحر، حقيقت ندارد؛ دليلشان، اين است که الله متعال، فرموده است:
﴿يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى﴾ [طه: 66].
«در اثر جادويشان چنين به نظر موسى رسيد که ريسمان ها و عصاهايشان حرکت مىکند».
اين ها مىگويند: ﴿يُخَيَّلُ﴾، يعنى چنين تصور مىشد و اين، نشان مىدهد که سحر، حقيقت ندارد.
ديدگاه درست، اين است که سحر، حقيقت دارد؛ همان گونه اقوال فراوانى در اين باره از صحابه، تابعين و سلف صالح وجود دارد؛ البته تخييل يا ايجاد تصور که حقيقت ندارد، يکى از انواع جادوست.
در بسيارى از موارد، جادوگر براى اجراى جادو يا سحر خود، از غيرالله و ارواح خبيثه کار مىگيرد تا جادويش به انجام برسد؛ پيامبر صلى الله عليه وسلم سحر را در کنار شرکِ به الله، جزو گناهان بسيار بزرگى برشمرده است که انسان را به هلاکت و نابودى مىکشاند. همان گونه که در «صحيحين» آمده است: پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمود: «اجْتَنِبُوا السَّبْعَ المُوبِقَات». يعنى: «از هفت گناهِ مهلِک بپرهيزيد». پرسيدند: اين ها، چه گناهانى هستند؟ فرمود: «الشِّرْكُ بِاللَّه، السِّحْر، ... ». يعنى: «شرک به الله، سحر و ... ».
شرک بودن سحر و ساحري از دو جهت مىباشد
نکته: سحر، از دو جهت ذيل شرک مىگنجد:
يکم: در سحر، از جن ها و شياطين، استفاده مىشود؛ بدين سان که ساحر براى نزديکى به جن ها و شياطين، هر چه از او بخواهند، بر خلاف دستورهاى الهى انجام مىدهد تا او را به مقصودش برسانند؛ به عبارت ديگر، سحر و جادوگرى، نتيجهى آموزشى است که شيطان ها به جادوگران مىدهند. همان گونه که الله متعال مىفرمايد:
﴿وَلَكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ﴾ [البقرة: 102].
«بلکه اين شياطين بودند که کفر ورزيدند و به مردم، سحر تعليم مىدادند».
دوم: در سحر، ادعاى غيب وجود دارد؛ يعنى ادعا ى چيزى که ويژهى الله متعال است:
﴿قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ﴾ [النمل: 65].
«بگو: جز الله هيچ يک از موجودات آسمان ها و زمين، غيب نمى داند».
ادعاى غيب يا ادعاى مشارکت با الله در دانستن غيب، کفر و گمراهى آشکارى است. لذا اصل بر اين است که سحر، کفر و شرک مىباشد؛ گرچه
انواع سحر و حكم آن
برخى از انواع سحر، به حدّ کفر و شرک نمىرسند. از اين رو نتيجه مىگيريم که از اين باب، سحر بر دو گونه است:
نوع اول: شرک است؛ يعنى سحرى که به واسطهى شياطين انجام مىشود؛ در اين نوع براى اين که جادوگر، سحرش را به انجام برساند، به قربانى کردن و عبادت و پرستش شياطين روى مىآورد.
نوع دوم: ستم و تجاوز است؛ يعنى سحرى که به وسيلهى معجون ها و برخى داروها و مواد عجيب و غريب براى اذيت و آزار مردم و بازداشتن آن ها از تصميم ها و اهدافشان به انجام مىرسد.
نوعى سحر حرکتى يا ورزشى هم وجود دارد که به قدرت جسمى و سرعت حرکت و تردستى برمي گردد؛ و نيز نوعى سحر که وارونه جلوه دادن واقعيت است و در واقع نوعى نيرنگ و کَلَک مىباشد. چنين مواردى از آن جهت در مجموعهى سحر مىگنجند که با ظرافت و تردستى انجام مىشوند، به گونه اى که سبب يا علتشان مخفى مىمانَد. زيرا سحر در لغت به کارى گفته مىشود که علتش ناشناخته باشد. چنان که در حديث آمده است: «إِنَّ مِنَ الْبَيَان لَسِحْرًا». يعنى: «برخى از سخنان، به سان سحر است»؛ به عبارت ديگر، با اين که کنهِ برخى از سخنان، روشن نيست، ولى به چشم مىآيند.
حکم ساحر در اسلام
حکم ساحر نيز از تقسيم بندى انواع سحر که پيش تر گذشت، روشن مىشود و علما در اين باره دو ديدگاه دارند:
عده اى چون نويسندهى کتاب، امام محمد بن عبدالوهاب، سحر را به طور مطلق کفر دانسته اند و اين، ديدگاهِ جمهور علماست. زيرا الله متعال مىفرمايد:
﴿وَاتَّبَعُوا مَا تَتْلُوا الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولَا إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ﴾ [البقرة: 102].
«و از آن چه شياطين، دربارهى پادشاهى سليمان (به هم مىبافتند و براى مردم) مىخواندند، پيروى کردند؛ در حالى که سليمان هيچ گاه کفر نورزيد. بلکه اين شياطين بودند که کفر ورزيدند و به مردم، سحر تعليم مىدادند و نيز آن چه را که بر دو فرشتهى بابل (به نام هاي) هاروت و ماروت نازل شد. (آن دو فرشته، طرز باطل کردن سحر را به مردم آموزش مىدادند) وبه هيچ کس چيزى ياد نمىدادند مگر اين که (ابتدا) به او مىگفتند: ما وسيلهى آزمايشيم؛ مبادا کافر شوي».
و برخى از علما به تقسيم بندى يادشده تصريح کرده اند و همين ديدگاه، صحيح تر است؛ لذا کسانى که سحر را کفر دانسته اند، منظورشان نوع اول آن بوده است. از آن جا که دربارهى حکم سحر اختلاف نظر وجود دارد، دامنهى اين اختلاف به حکم ساحر نيز رسيده است که آيا به عنوان مرتد، کشته مىشود يا خير؟ لذا اگر سحرش، کفر باشد، او را به عنوان مرتد، اعدام مىکنند و اگر سحرش کفر نباشد، فقط به خاطر جلوگيرى از تبه کارى و اذيت و آزارش، او را به قتل مىرسانند؛ البته با در نظر گرفتن مصلحت که آيا بهتر است او را بکشند يا نه؟
ابن هبيره در «الإشراف على مذاهب الأشراف» مىگويد: آيا ساحر، صرفاً به خاطر جادوگرى و به کار بردن سحر کشته مىشود يا خير؟ مالک و احمد گفته اند: آرى. و شافعى و ابوحنيفه گفته اند: خير. لذا اگر ساحرى، کسى را با سحر خود بکشد، از ديدگاه مالک، شافعى و احمد، بايد او را کشت؛ و ابوحنيفه گفته است: کشته نمىشود، مگر اين که اين عمل را تکرار نمايد يا به کشتن شخص معينى از طريق سحر، اقرار کند. بنابراين، کشتن ساحر از ديدگاه مالک و احمد، يک حد يا مجازات است و از ديدگاهِ شافعى براى قصاص مىباشد».
نکته: در سنت رسول الله هيچ خبر مرفوع و متصلى به پيامبر صلى الله عليه وسلم در دست نيست که به کشتن ساحر دستور داده باشند. البته ترمذى در «سننِ» خود، [سنن ترمذى (4/ 60)]. و نيز طبرانى در «الکبير» [المعجم الکبير، طبرانى، (2/ 161)] و دارقطنى [سنن دارقطنى (3/ 114)] و ... روايتى در اين زمينه نقل کرده اند که درخورِ بررسى است؛ اين ها از طريق اسماعيل بن مسلم مکى از حسن بصرى از جندب از رسول الله صلى الله عليه وسلم روايت کرده اند: «حَدّ السَّاحِر ضَرْبُه بِالسَّيْفِ». يعنى: «حد ساحر، ضربهى شمشير است». اين، خبرى است که نمىتوان آن را مرفوع* دانست؛ يعنى رفع آن صحيح نيست. زيرا دربارهى اسماعيل، اضطراب وجود دارد؛ [يعنى در روايتش اختلافاتى وجود دارد که ترجيح ميان آن ها ممکن نيست. (مترجم)]. گاه بدون ارسال و انقطاع، يعنى به صورت متصل روايت مىکند و گاه با ارسال، يعنى به صورت مرسل. [مرسل، روايتى است که راوى صحابى، در سندش ذکر نشده باشد. (مترجم)].
[* مرفوع، گفتار يا کردارى است که به پيامبر صلى الله عليه وسلم نسبت داده مىشود؛ فرقى نمى کند که متصل باشد، يا منقطع يا مرسل. البته خطيب، روايت مرسل را مرفوع نمى داند؛ بلکه مىگويد: مرفوع، عبارت است از خبرى که صحابى از رسول الله صلى الله عليه وسلم نقل مىکند. (مترجم)].
در روايتى که طبرانى در «المعجم الکبير» نقل کرده، خالد العبدى از اسماعيل، متلابعت نموده است و خالد، ضعيف است. ترمذى، موقوف بودن اين روايت را درست دانسته است. وى در «العلل» مىگويد: «از محمد [منظورش، استادِ او، محمد بن اسماعيل بخارى رحمه الله مىباشد. (مترجم)] دربارهى اين حديث پرسيدم؛ گفت: چيزى نيست»؛ يعنى صحتش را رد کرد.
البته اين حکم - کشتن ساحر- از تعدادى از صحابه -رضي الله عنهم- ثابت است؛ از جمله عمر بن خطاب -رضي الله عنه-: احمد در «مسند»، [مسند احمد، (1/ 91)] ابوداود در «سنن»، [سنن ابى داود (3043)] و بيهقى در «الکبري» [السنن الکبرى، بيهقى (8/ 136)]. از بجاله بن عبده روايت کرده اند: عمر بن خطاب - به کارگزارانش- نامه نوشت: هر ساحرى را بکشيد و ما، سه ساحر را کشتيم.
حفصه رضي الله عنها نيز همين ديدگاه را داشت؛ همان گونه که بيهقى در «سنن» [سنن بيهقى، (8/ 136)] خود از طريق عبيدالله بن عمر از نافع از ابن عمر از حفصه بنت عمر رضي الله عنهما روايت کرده است که وى، يعنى حفصه، کنيزى داشت که حفصه را سحر کرد و خود به اين سحر، اقرار نمود و آن را بيرون آورد. حفصه رضي الله عنها او را کشت. اين خبر به عثمان -رضي الله عنه- رسيد؛ عثمان -رضي الله عنه- ناراحت شد. ابن عمر رضي الله عنهما نزد عثمان -رضي الله عنه- رفت و گفت: کنيزش او را جادو کرده بود و خود آن را بيرون آورد و به جادويش اقرار نمود. لذا عثمان -رضي الله عنه- قانع شد. گويا خشم عثمان -رضي الله عنه- از قتل آن کنيز بدين خاطر بود که او را بدون اجازهى خليفه کشته بودند.
جندب -رضي الله عنه- نيز همين ديدگاه را داشته است؛ همان گونه که بيهقى در «سنن» [سنن بيهقى، ج8، ص136]. از طريق خالد الحذاء از ابوعثمان نهدى چنين داستانى از جندب -رضي الله عنه- روايت کرده است.
احمد مىگويد: خالد الحذاء از ابوعثمان نهدى، حديث نشنيده است؛ البته در «صحيحين» از طريق خالد از ابوعثمان، حديث روايت شده است.
بخارى در «التاريخ» [التاريخ، بخارى، ج2، ص222]. اين روايت را از طريق عاصم الاحول از ابوعثمان نهدى از جندب -رضي الله عنه- نقل کرده است.
امام احمد بن حنبل رحمه الله مىگويد: «ثابت است که سه تن از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وسلم قايل به کشتن ساحر بوده اند».
علما در اين باره که آيه توبهى ساحر پذيرفته مىشود يا خير، ديدگاههاى متفاوتى دارند؛ ابن هبيره مىگويد: «آيا توبهى ساحر پذيرفته مىشود؟» و سپس مىافزايد: «ديدگاه مشهور از مالک، ابوحنيفه و احمد، اين است که توبه اش پذيرفته نمىشود و شافعى و احمد - در روايتى ديگر- گفته اند: توبه اش قبول مىگردد».
وى، هم چنين مىگويد: «از ديدگاه ابوحنيفه، ساحرِ اهل کتاب نيز مانندِ ساحرِ مسلمان کشته مىشود؛ ولى مالک و احمد و شافعى با استناد به داستان لبيد بن اعصم، گفته اند: کشته نمىشود. البته دربارهى زنِ مسلمانى که جادوگر است، ديدگاههاى متفاوتى دارند؛ از نظرِ ابوحنيفه، زنى که اداعى اسلام مىکند و جادوگر است، کشته نمىشود؛ بلکه او را زندانى مىکنند و سه امام ديگر، گفته اند: حکمش مانندى حکم مرد است». [پايان سخن ابن هبره]
ناقض هشتم: [دوستى با مشرکان و يارى رساندن به آنان در برابر مسلمانان]
زيرا الله متعال، مىفرمايد:
﴿تَرَى كَثِيرًا مِّنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَفِي الْعَذَابِ هُمْ خَالِدُونَ (80) وَلَوْ كَانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالنَّبِيِّ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِيَاءَ وَلَكِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ (81)﴾ [المائدة:80 - 81].
«بسيارى از آنان را مىبينى که کافران را به دوستى مىگيرند. آنان چه چيز بدى براى خود پيشاپيش فرستاده اند! (بدين سان) که الله بر آنان خشم گرفت و آنان براى هميشه در عذاب به سر مىبرند. و اگر به الله و پيامبر و آن چه بر او نازل شده، ايمان مىآوردند، کافران را به دوستى نمىگرفتند؛ ولى بيشترشان منحرف و بدکارند».
الله متعال، دوستى با کافران را از ويژگي هاى منافقان برشمرده و فرموده است:
﴿تَرَى كَثِيرًا مِّنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَفِي الْعَذَابِ هُمْ خَالِدُونَ (80) وَلَوْ كَانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالنَّبِيِّ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِيَاءَ وَلَكِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ (81)﴾ [النساء: 138 - 139]
«(اى پيامبر!) به منافقان مژده بده که عذاب دردناکى (در پيش) دارند! آنان که کافران را به جاى مؤمنان به دوستى مىگيرند؛ آيا عزت را نزد آن ها مىجويند؟ (بدانند که) عزت، همه، از آنِ الله است».
هم چنين بيان فرموده است: کسانى که مشرکان از جمله اهل کتاب را به دوستى مىگيرند، از جرگهى آنان هستند؛ چنان که مىفرمايد:
﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ﴾ [المائدة: 51].
«اى مؤمنان! يهوديان و نصرانى ها را به دوستى نگيريد. آنان دوستان يکديگرند. هر کس از شما با آنان دوستى نمايد، از جرگهى آنان است».
الله متعال، از دوستى با مشرکان در نهان و آشکار و نيز از وعدهى کمک به آنان چه راست باشد و چه دروغ، به طور يکسان منع فرموده است:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ (11)﴾ [الحشر: 11].
«آيا منافقان را نديدى که همواره به برادران (هم نوعان) کافر خويش از اهل کتاب مىگفتند: اگر اخراج شديد، به طور قطع با شما بيرون مىييم و هرگز فرمان کسى را بر ضد شما اطاعت نمى کنيم و اگر با شما پيکار شود، قطعاً شما را يارى مىکنيم. الله، گواهى مىدهد که آنان دروغگويند».
الله متعال، هيچ عذرى براى دوستى با آنان، به جا نگذاشته است؛ لذا طمع دنيا يا ترس از مشرکان، حفظ جان، نگرانى از گردش روزگار و از دست دادن موقعيت و در نتيجه مدارا با آنان، عذرِ موجهى نيست. الله متعال مىفرمايد:
﴿فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَائِرَة﴾ [المائدة: 52].
«بيماردلان را مىبينى که به (سوى دوستى با) يهود و نصارا مىشتابند و مىگويند: «مي ترسيم آسيب و گزندى به ما برسد».
هم چنين مىفرمايد:
﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْأخِرَةِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ (107)﴾ [النحل: 107].
«اين، بدان سبب است که آنان زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح دادند و بدان سبب که الله مردم کفرپيشه را هدايت نمى کند».
الله متعال از دوستى با همهى کافران، چه خويشاوند باشند و چه بيگانه، اهل کتاب باشند يا مشرک و مرتد يا از ديگر ملل کفر، منع نموده و فرموده است:
﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِّنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ (57)﴾ [المائدة: 57].
«اى مؤمنان! اهل کتاب و کافرانى را که دينتان را به بازى و استهزا گرفته اند، دوست نگيريد. و تقواى الله پيشه کنيد؛ اگر ايمان داريد».
هم چنين فرموده است:
﴿لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْأخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ﴾ [المجادلة: 22].
«هيچ گروهى را نمى يابى که با وجود ايمان به الله و رستاخيز، با کسانى دوستى نمايند که با الله و پيامبرش دشمنى مىکنند؛ هرچند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندان ايشان باشند».
الله متعال، به روشنى و با بيانى رسا هشدار داده است: هرکس کافران را به جاى مؤمنان به دوستى بگيرد و از دوستى با کافران، توبه نکند، او را به دوستان منافق و کافرش ملحق خواهد کرد، در نتيجه چنين شخصى به همان فرجامى گرفتار خواهد شد که سزاوار منافقان است:
﴿لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْأخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ﴾ [النساء: 144].
«اى مؤمنان! کافران را به جاى مؤمنان به دوستى نگيريد. آيا مىخواهيد براى الله دليل آشکارى بر ضد خودتان ايجاد کنيد؟».
الله متعال از کسانى که با مشرکان، دوستى مىکنند، اظهار بيزارى نموده است:
﴿لَّا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَن تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ﴾ [آل عمران: 28].
«مؤمنان نبايد کافران را به جاى مؤمنان به دوستى بگيرند. کسى که چنين کارى کند، هيچ بهره اى از دين و رحمت الله ندارد؛ مگر آن که به نوعى از آنان حذر کنيد. و الله شما را از نافرمانى خود بر حذر مىدارد».
الله متعال، به مرتد بودن چنين کسانى حکم کرده است:
﴿إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَى لَهُمْ (25) ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا مَا نَزَّلَ اللَّهُ سَنُطِيعُكُمْ فِي بَعْضِ الْأَمْرِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ (26)﴾ [محمد:25 - 26]
«کسانى که پس از آشکار شدن هدايت براى آنان، به آيين باطل خويش بازگشتند، شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان آراست و آنان را با آرزوهاى دور و دراز فريفت. زيرا آنان به کسانى که وحى نازل شده از سوى الله را نپسنديدند، گفتند: «در برخى از امور از شما پيروى خواهيم کرد». و الله، پنهان کارى ايشان را مىداند».
دادههاى کتاب و سنت در اين باره بي شمار مىباشد و شارع، به روشنى و در مواردِ فراوانى به بيان اين اصل بزرگ پرداخته است؛ از اين رو متون دينى در اين باره متواتر و قطعى است. زيرا اين، يکى از مهم ترين اصول اسلام مىباشد؛ دوستى با کافران و دشمنى با مؤمنان، دين و آيين را از ميان مىبرد. شيخ احمد بن عتيق مىگويد: «الله متعال، دشمنى با کافران و دوستى با مؤمنان را واجب قرار داده و بر وجوبش تأکيد فرموده است؛ همان گونه که به شدت از دوستى با کافران نهى نموده است. چنان که در کتاب الله، پس از وجوب توحيد، هيچ حکمى به روشنى اين حکم نيست و اين همه دليل قرآنى درباره اش وجود ندارد».
متأسفانه، جهل و سهل انگارى فراوانى در اين باره ديده مىشود؛ از اين رو برخى با بهانههاى واهى به خاطر پيروى از هوا و هوس، دنياطلبى و محبت پست و مقام، به دوستى با کافران و دشمنى با مؤمنان پرداخته اند و بدين سان اين قضيه، به آزمونى بزرگ براى همه تبديل شده است.
پس دوستى با کافران و حمايت جانى، مالى و نظرى از آنان، حرام است؛ گرچه محبتشان در دل نباشد يا شخص، دينشان را برتر از دين مسلمانان نداند؛ زيرا الله متعال به شدت از چنين عملى منع نموده است. همان طور که پيش تر ذکر شد، الله متعال فرموده است:
﴿وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ﴾ [المائدة: 51].
«هر کس از شما با آنان دوستى نمايد، از جرگهى آنان است».
و اين، بر ظاهر آن، حمل مىشود؛ يعنى چنين کسى، حکمِ کافران را دارد.
ابن القيم مىگويد: «به يقين هيچ حکمى، بهتر از حکم الله نيست و الله حکم کرده که هرکس با يهوديان و نصراني ها دوستى کند، از جرگهى آنان است. لذا آنان که دوستانشان يهودى و نصراني هستند، خود نيز حکم يهود و نصارا را دارند». [أحکام أهل الذمه، ابن القيم، ج1، ص67].
قرطبى مىگويد: «﴿وَمَن يَتَوَلَّهُم﴾، يعنى هرکس آنان را در برابر مسلمانان، يارى کند؛ و بدين سان الله متعال، بيان نموده که چنين کسانى، حکم يهوديان و نصراني ها را دارد؛ و اين، مانع از اين است که مسلمان از مرتد، ارث ببرد. کسى که با آنان دوستى کرد، ابن ابى بود و سپس اين حکم تا روز قيامت دربارهى قطع دوستى با غيرمسلمانان، ماندگار ماند». [تفسير قرطبى (الجامع لأحکام القرآن)، ج6، ص217].
ابن حزم مىگويد: «اين آيه، بر ظاهرِ آن حمل مىشود و نشان گر اين است که هرکس با يهود و نصارا، دوستى کند، کافر است و در اين باره دو تن از مسلمانان، با هم اختلاف نظر ندارند». [المحلى، ابن حزم، ج11، ص35].
الله متعال مىفرمايد:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ (11)﴾ [الحشر: 11].
«آيا منافقان را نديدى که همواره به برادران (هم نوعان) کافر خويش از اهل کتاب مىگفتند: اگر اخراج شديد، به طور قطع با شما بيرون مىييم و هرگز فرمان کسى را بر ضد شما اطاعت نمى کنيم و اگر با شما پيکار شود، قطعاً شما را يارى مىکنيم. الله، گواهى مىدهد که آنان دروغگويند».
شيخ سليمان بن عبدالله ضمن اشاره به اين آيه مىگويد: «وقتى وعدهى پنهانى به مشرکان براى يارى رساندن به آنان يا خروج با آن ها، کفر و نفاق است، گرچه وعدهى دروغينى باشد، پس روشن است کسى که صادقانه و آشکارا به آن ها وعدهى يارى مىدهد و از آنان اطاعت مىکند و به کمک کردن به کافران، فرامي خواند، و از کمک مالى و نظرى به آن ها دريغ نمىکند و در جرگهى آنان قرار مىگيرد، چه حکمى دارد؟ اين، در حالى است که منافقان، فقط ار ترس اين که آسيبى به آن ها برسد، چنين کارى کردند؛ همان گونه که الله متعال مىفرمايد:
﴿فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ﴾ [المائدة: 52].
«بيماردلان را مىبينى که به (سوى دوستى با) يهود و نصارا مىشتابند و مىگويند: «مي ترسيم آسيب و گزندى به ما برسد».
[پايان سخن شيخ سليمان]
لازمهى بيزارى جستن از دشمنانِ الله و دشمنان دين و دوستانش، اين است که مسلمان، با دوستان الله، دوستى کند؛ الله متعال مىفرمايد:
﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا﴾ [المائدة: 55].
«تنها الله و پيامبرش و مؤمنان، دوستِ شما هستند».
هيچ مسلمانى در دوستى با کافران و کمک کردن به آن ها در برابر مسلمانان، معذور نيست؛ مصلحت يا نفع توحيد، بزرگ ترين مصلحت امت است و فساد و تباهى شرک، بزرگ ترين فسادى است که بايد آن را ريشه کن کرد. لذا کمک کردن به کافران در برابر مسلمانان به طمع دست يابى به دنيا يا حفظ مال و قدرت، جايز نيست و حتى به خاطر حفظِ جان نيز هيچ توجيهى ندارد. لذا دريافتيم که يارى رساندن به کافران، کفر و ارتداد از دين است و علما اجماع (اتفاق نظر) دارند که هرکس اهل کتاب و ديگر کافران را بر ضد مسلمانان کمک کند يا به هر شکلى به آنان، يارى رسانَد، همانند آن ها و کافر است. الله عزوجل مىفرمايد:
﴿يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ﴾ [المائدة: 51].
«اى مؤمنان! يهوديان و نصرانى ها را به دوستى نگيريد. آنان دوستان يکديگرند. هر کس از شما با آنان دوستى نمايد، از جرگهى آنان است».
شيخ سليمان بن عبدالله آل شيخ رحمه الله مىگويد: «هرکس، از ترس مشرکان و مدارا با آنان و براى دفع شرارتشان، با دين آنان اظهار موافقت و هم سويى کند، خود نيز همانندِ آنان کافر است؛ هرچند دينشان را بد بداند با آن ها بغض و دشمنى داشته باشد و اسلام و مسلمانان را دوست بدارد. حال که چنين است، پس کسى که در امنيت به سرمي برد و آنان را به حضور مىخواند و اظهار موافقت با دينشان را مىکند و با نصرت و حمايت مالى، به آن ها کمک مىنمايد و با آنان رابطهى دوستانه اى دارد و دوستى با مسلمانان را قطع مىکند و پس از اين که سرباز خدمت گزار اخلاص و توحيد و موحدان بوده است، در جرگهى سپاهيان شرک قرار مىگيرد، هيچ مسلمانى در کفر چنين شخصى شک ندارد و به يقين چنين فردى از سرسخت ترين دشمنان الله و پيامبرش به شمار مىآيد. تنها کسى از اين حکم، مستثنا مىشود که تحت اجبار قرار مىگيرد و او، کسى است که مشرکان بر او چيره مىشوند و به او مىگويند: کافر شو و چنين و چنان کن کن، و گرنه، با تو چنين و چنان مىکنيم و تو را مىکُشيم؛ يا او را مىگيرند و شکنجه مىکنند تا به زبان آن چه را که خواستِ آن هاست، بگويد. اگر با ايمان و اطمينان قلبى، خواستهى آن ها را بر زبان بياورد، گناهى بر او نيست. البته علما، اتفاق نظر دارند که اگر کسى، از روى شوخى، سخنى کفرآميز بگويد، کافر است؛ پس حکم کسى که از روى ترس يا به خاطر دنياطلبى، کفر مىگويد، کاملاً روشن است». [ر.ک: مقدمهى کتاب «الدلائل»].
از اين رو شريعت، به هجرت از سرزمين کفر به سرزمين اسلام دستور داده است؛ زيرا اقامت در سرزمين هاى کفر، معمولاً با اظهار دوستى با کافران و تلاش براى جلب رضايتشان و خرده گيرى بر مسلمانان، همراه است. ابن حزم اندلسى در «المحلي» مىگويد: «کسى که دارالاسلام را رها مىکند و به دارالحرب - به مناطق کافران ستيزه جو- مىرود، مولاى خويش، الله عزوجل را رها کرده و از حاکم و جماعت مسلمانان گريخته است. در حديثى آمده است که پيامبر صلى الله عليه وسلم از هر مسلمانى که در ميان مشرکان اقامت مىکند، مبرا مىباشد و پيامبر صلى الله عليه وسلم از کسى جز کافر، برائت نجسته است. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ﴾ [التوبة: 71].
«و مردان و زنان باايمان، يار و ياور يکديگرند».
ابومحمد رحمه الله مىگويد: لذا اين ديدگاه، درست است که هرکس به مناطقِ کفار ستيزه جو برود و با پيوستن به کفار روياروى مسلمانان قرار بگيرد، با اين عمل، مرتد و از دين، خارج مىشود و همهى احکام مرتد به او تعلق مىگيرد؛ از جمله وجوب قتلش در نخستين زمان ممکن، مباح شدن مالش، و نيز باطل شدن عقد ازدواجش با همسرِ مسلمانش؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه وسلم هيچ گاه از هيچ مسلمانى بيزارى نجست. ولى اگر کسى به خاطر ترس از ظلم، به دارالحرب فرار کند، ولى با مسلمانان نجنگد و به کفار در برابر مسلمان يارى نرساند و کسى هم در ميان مسلمانان نيابد که به او پناه دهد، از ان جا که ناگزير بوده است، گناهى بر او نيست». [پايان سخن ابن حزم] [المحلى، ابن حزم، ج11، ص199 - 200].
دوستى و دشمني به خاطر الله، از استوارترين ريسمان هاي ايمان
دوستى و دشمنى به خاطر الله، يکى از استوارترين ريسمان هاى ايمان مىباشد و الله متعال به خاطر حمايت از اين اصل بزرگ از تشبه يا همانند شدن به کفار در روش ها و شيوههاى ظاهرى منع فرموده است؛ گرچه شخصِ مسلمان، در باطنش هيچ محبتى به کفر و شيوههاى کافران نداشته باشد. احمد و ابوداود از حسان بن عطيه از ابومنيب جرشى از ابن عمر رضي الله عنهما روايت کرده اند: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ». يعنى: «کسى که خود را به گروهى همانند کند، جزو آنان است».
البته براى مسلمانى که در دارکفر است و از مخالفت ظاهرى با کافران مىترسد، جايز است که در لباس و شکلِ ظاهرى خود مطابق روش آن ها عمل نمايد. زيرا پيامبر صلى الله عليه وسلم به مخالفت ظاهرى با مشرکان، در حالتِ ضعف دستور نداده است؛ بلکه فرمان پيامبر صلى الله عليه وسلم به اصحابش اين بود که پس از ظهور و غلبهى اسلام و مسلمانان، آشکارا با کفار مخالفت کنند.
يکى از بزرگ ترين نشانههاى دوستى با کافران که نقضِ آشکار ايمان است، نشست ها، گردهمايىها و کنفرانسهايى است که براى وحدت و تقريب اديان و از ميان بردن اختلافات عقيدتى برگزار مىگردد. اين مسأله به انديشههاى پليد ملحدان صوفي مسلکِ گذشته از قبيل تلمسانى، ابن سبعين و ابن هود برمي گردد که با قالبى نوين به نام انديشهى ماده باورى و ليبرالى مطرح و پي گيرى مىشود؛ اين ها در اصلِ الحاد و دين گريزى يا مخالفت با اصول دينى، با هم مرامانى گذشتهى خود هم سو هستند و مىخواهند اسلام را کنار بزنند و آن را از متن زندگى به حاشيه برانند.
نکته: حکم کمک گرفتن از کفار در جنگ با گروهى ديگر از کفار
کمک گرفتن از کافران در نبرد با گروهى ديگر از کفار، مورد اختلاف کارشناسان و علماى دينى است؛ برخى از علما، از اين کار به طور مطلق منع کرده اند و برخى هم اين کار را با توجه به پاره اى از شرايط از قيبل نياز شديد به کمک آنان يا امنيت و اطمينان خاطر از عدم خيانتشان به مسلمانان، جايز دانسته اند.
اما دربارهى کمک گرفتن از کافران براى پيکار با مسلمانان آشوب گر، بيش تر علما بر اين باورند که جايز نيست؛ به ويژه زمانى که اين امر به چيرگى يا تقويت کفار در برابر مسلمانان بينجامد و نفعش براى کافران بيش از فوايدى باشد که عايد مسلمانان مىشود. در اين صورت کمک گرفتن از کافران در برابر مسلمانانِ آشوب گر، در اين هشدار الله عزوجل مىگنجد که فرموده است:
﴿وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ﴾ [المائدة: 51].
«هر کس از شما با آنان دوستى نمايد، از جرگهى آنان است».
گاه حکم کمک گرفتن از کافران در جنگ و نبرد، به حدّ کفر و ارتداد (خروج از دين) نمىرسد. ابن حزم اندلسى مىگويد: «اگر مرزبان يا نظامى مسلمانى از روى تعصب کارى و امثال آن، از مشرکان ستيزه جو کمک مىگيرد و دستشان را براى کشتن مخالفانش يا به اسارت گرفتن آن ها و يا غصب اموالشان باز مىگذارد، در صورتى که خود، مافوق کافران است و کافران، زير دست او و تحت فرمانش هستند، به سبب ارتکاب چنين عملى، کافر نيست؛ زيرا هيچ دليلى در قرآن و اجماع وجود ندارد که چنين شخصى، مرتکب کفر شده است. اما اگر خود، مأمور و تحت فرمان کافران بوده و چنين عملى را به امرِ آن ها انجام داده است، در کفرش شکى نيست و در صورتى که هر دو طرف - مسلمان و کافر- يک رتبه داشته باشند و هيچ يک مافوق ديگرى نباشد، ارتکاب چنين عملى را کفر نمىدانيم. والله، داناتر است». [المحلى، ابن حزم، ج11، صص200 - 201].
ناقض نهم: [هرکس معتقد باشد که براى برخى از مردم، گنجايش يا اجازهى خروج از شريعت محمد صلى الله عليه وسلم وجود دارد، - مانند گنجايشى که براى خروج خضر از شريعت موسي -عليه السلام- وجود داشت- کافر است]
اين مورد، شامل موردِ سوم نيز مىشود؛ همان طور که پيش تر گذشت، مؤلف در گزينهى سوم به عنوان يکى از نواقض اسلام گفته است: «کسى که مشرکان را کافر نداند يا در کفرشان شک کند يا مذهب و آيين آنان را درست بپندارد، کافر است». لذا اگر کسى بر اين باور باشد که براى برخى از مردم ايرادى ندارد که به سان روي کردِ خضر دربارهى آيين موسي -عليه السلام-، شريعت محمد صلى الله عليه وسلم را ترک کنند، در حقيقت کسى را که به دينى جز اسلام روى آورده، کافر ندانسته است؛ و اين، نقض اسلام به شمار مىآيد و به معناى انکار متون کتاب و سنت است که نشان گر فراگير بودن رسالت پيامبر اين امت است؛ يعنى انکار عملى اين که الله عزوجل محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم را براى همهى مردم، برانگيخته است. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِيرًا وَنَذِيرًا﴾ [سبأ: 28].
«و ما تو را جز مژده دهنده و هشدار دهنده به سوى همهى مردم نفرستاديم».
و مىفرمايد:
﴿قُلْ يَاأَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا﴾ [الأعراف: 158].
«بگو: اى مردم! به راستى من فرستادهى الله به سوى همهى شما هستم».
و مىفرمايد:
﴿تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (1)﴾ [الفرقان: 1].
«بس والا و بابركت است ذاتى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا بيم دهندهى جهانيان باشد».
يعنى به کسانى را که از او اطاعت مىکنند، نويد بهشت دهد و کسانى را که از او نافرمانى مىنمايند، از اتش دوزخ بترساند.
الله عزوجل مىفرمايد:
﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ﴾ [آل عمران: 19].
«بي گمان دين حق نزد الله اسلام است».
يعنى الله عزوجل دين ديگرى جز اسلام را نمىپذيرد؛ اسلام، پيروى از پيامبران و پيام هايى است که در هر دوران از سوى الله عزوجل آوردند تا اين که سلسلهى نبوت با بعثت پيامبر اين امت، محمد صلى الله عليه وسلم پايان يافت و بدين سان همهى راههاى منتهى به الله، بسته شد و تنها يک راه باقى ماند؛ يعنى راه محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم. لذا اگر کسى که پس از بعثت پيامبر صلى الله عليه وسلم پا به عرصهى هستى گذاشته است، با دينى جز اسلام از دنيا برود، از او پذيرفته نمىشود. همان گونه که الله متعال فرموده است:
﴿وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ﴾ [آل عمران: 85].
«و هر کس دينى جز اسلام بجويد، هرگز از او پذيرفته نمىشود».
بدين سان الله متعال بيان فرموده که فقط دين اسلام، قابل قبول است.
در حديث صحيح آمده است: ابوهريره -رضي الله عنه- مىگويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «فُضِّلْتُ عَلَى الأَنْبِيَاءِ بِسِتٍّ: أُعْطِيتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ، وَنُصِرْتُ بِالرُّعْبِ، وَأُحِلَّتْ لِيَ الْغَنَائِمُ، وَجُعِلَتْ لِيَ الأَرْضُ طَهُورًا وَمَسْجِدًا، وَأُرْسِلْتُ إِلَى الْخَلْقِ كَافَّةً، وَخُتِمَ بِيَ النَّبِيُّونَ». يعنى: «با شش ويژگى بر ساير پيامبران، برترى يافتم». يعنى شش ويژگى به من عطا شده است که پيش از من، هيچ پيامبرى از آن ها برخوردار نشد. «سخنان جامع - قرآن و سنت- به من داده شده است؛ از مسافت يک ماه، دشمنانم، دچار ترس و وحشت مىشوند؛ مال غنيمت براى من حلال شده است؛ زمين، براى من مسجد و پاک گرديده است؛ به سوى همهى مردم فرستاده شده ام و با بعثت من، نبوت پايان يافت».
و در حديث صحيح ديگرى آمده است: جابر -رضي الله عنه- مىگويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «بُعِثْت إِلَى الْأَسْوَد وَالأَحْمَر». يعنى: «به سوي - همهى نژادها- سياه و سرخ (و عرب و غيرعرب) فرستاده شدم».
امام احمد در «مسند» خود از مجالد از شعبى از جابر بن عبدالله روايت کرده است: عمر بن خطاب -رضي الله عنه- با کتابى که از اهل کتاب به دست آورده بود، نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم آمد. وقتى پيامبر صلى الله عليه وسلم آن را خواند، يعنى از محتوايش اطلاع يافت، خشمگين شد و فرمود: «أَمُتَهَوِّكُونَ فِيهَا يَا ابْنَ الْخَطَّابِ وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَقَدْ جِئْتُكُمْ بِهَا بَيْضَاءَ نَقِيَّةً لا تَسْأَلُوهُمْ عَنْ شَيْءٍ فَيُخْبِرُوكُمْ بِحَقٍّ فَتُكَذِّبُوا بِهِ أَوْ بِبَاطِلٍ فَتُصَدِّقُوا بِهِ وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَوْ أَنَّ مُوسَىَ كَانَ حَيًّا مَا وَسِعَهُ إِلَّا أَنْ يَتَّبِعَنِيِ». يعنى: «اى پسر خطاب! آيا شما در دين خود سرگردان هستيد؟ سوگند به ذاتى که جانم در دست اوست، من آيينى توحيدى براى شما آورده ام که - هرگز دچار تحريف نمىشود و- روشن، خالص و پاک است. از اهل کتاب چيزى نپرسيد؛ زيرا ممکن است پاسختان را به درستى بدهند و راست بگويند، ولى شما انکار کنيد يا پاسخ نادرستى به شما بدهند يا دروغ بگويند و شما تصديقش کنيد. سوگند به ذاتى که جانم در دست اوست، اگر موسي صلى الله عليه وسلم زنده بود، حق نداشت خودسرانه کارى انجام دهد جز اين که از من پيروى کند».
حکم کسي که يکي از احکام موجود در قرآن يا سنت ثابت شده را انکار کند
هرکس، يکى از احکام موجود در قرآن يا سنت ثابت شده از پيامبر صلى الله عليه وسلم را رد و انکار کند، کافر است؛ پس حکمِ کسى که همهى رسالت پيامبر صلى الله عليه وسلم را انکار مىنمايد، کاملاً روشن مىباشد. لذا بر کسى که به شريعت محمد صلى الله عليه وسلم ايمان مىآورد، واجب و لازم است که به همهى رسالتش اعم از همهى نواهى و فرمان هاى آيين محمدى ايمان داشته باشد؛ و گرنه، ايمان به بخشى از آيين محمدى، سودى به حالش ندارد. همان طور که در حديث صحيح آمده است: ابوهريره -رضي الله عنه- مىگويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «وَالَّذِى نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لاَ يَسْمَعُ بِى أَحَدٌ مِنْ هَذِهِ الأُمَّةِ يَهُودِىٌّ وَلاَ نَصْرَانِىٌّ ثُمَّ يَمُوتُ وَلَمْ يُؤْمِنْ بِالَّذِى أُرْسِلْتُ بِهِ إِلاَّ كَانَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ». [صحيح مسلم]. يعنى: «سوگند به ذاتى که جانم در دست اوست، هرکس از اين امت، يهودى باشد يا نصرانى، نام و دعوت مرا بشنود و در حالى بميرد که به رسالتم ايمان نياورده، جزو دوزخيان است».
آيا وارد جهنم مىشود کسى که برايش جواز خروج از آيين محمدى وجود دارد؟!
ابن حزم اندلسى مىگويد: «پيامبر صلى الله عليه وسلم ايمان را بر کسى که نام و آوازهى ايشان و دعوتشان را مىشنود، واجب قرار داده است؛ يعنى بر هر مشرکى که در گوشه و کنارِ دنيا، در جنوب، شمال، شرق، و در جزاير و مناطق دورافتاده زندگى مىکند و نام و آوازهى پيامبر صلى الله عليه وسلم به او مىرسد، واجب است که براى شناخت پيامبر صلى الله عليه وسلم و آگاهى از دعوت و وضعيت ايشان و در نتيجه ايمان به آن بزرگوار، به تحقيق و بررسى بپردازد».
به تواتر ثابت شده که پيامبر صلى الله عليه وسلم به فرمان الله متعال، نامهها و فرستادگانش را نزد حکام و شاهان مناطق مختلف و بسيارى از قبايل و طوايف عرب و غيرعرب فرستاد و همهى آنان اعم از باسواد و بي سواد را به سوى آيين خود فراخواند؛ آيينى که شريعت هاى گذشته را منسوخ و باطل کرد.
ناقض دهم: [روى گردانى از دينِ الله متعال، به گونه اى که نه آن را فرابگيرد و نه به آن عمل کند]
دليلش، اين است که الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ (22)﴾ [السجده: 22].
«و کيست ستمکارتر از کسى که با آيات پروردگارش پند داده شود و سپس از آن روى بگرداند؟ همانا ما از گنهکاران انتقام مىگيريم».
پيش تر حديثى ذکر شده که پيامبر صلى الله عليه وسلم فرموده است: «وَالَّذِى نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لاَ يَسْمَعُ بِى أَحَدٌ مِنْ هَذِهِ الأُمَّةِ يَهُودِىٌّ وَلاَ نَصْرَانِىٌّ ثُمَّ يَمُوتُ وَلَمْ يُؤْمِنْ بِالَّذِى أُرْسِلْتُ بِهِ إِلاَّ كَانَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ». [صحيح مسلم]. يعنى: «سوگند به ذاتى که جانم در دست اوست، هرکس از اين امت، يهودى باشد يا نصرانى، نام و دعوت مرا بشنود و در حالى بميرد که به رسالتم ايمان نياورده، جزو دوزخيان است».
مقصود و معناي روي گرداني
منظور از روي گردانى يا اعراض کفرآميز، اين است که بنده از فراگيرى اصلِ اين دين، روي گردانى کند؛ يعنى آن را ترک يا رد نمايد. به عبارت ديگر از دين الله، روي گردان باشد، بدين سان که نه آن را بياموزد و نه به آن عمل کند؛ و اين، کفر است. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ﴾ [الأحقاف: 3].
«و کافران از هشدارى که داده مىشوند، روى گردانند».
هم چنين مىفرمايد:
﴿قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْكَافِرِينَ (32)﴾ [آل عمران: 32].
«بگو: از الله و پيامبر اطاعت کنيد؛ و اگر سرپيچى کنند، بدانند که الله کافران را دوست ندارد».
الله متعال، از کسى که عمل نمىکند، نفى ايمان نموده است؛ گرچه در گفتار و ادعا، دين را قبول داشته باشد. همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿وَيَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِّنْهُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ وَمَا أُوْلَئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ (47)﴾ [النور: 47].
«و مىگويند: به الله و پيامبر ايمان آورديم و اطاعت نموديم و آن گاه پس از اين ادعا گروهى از آنان روى مىگردانند. و آنان، مؤمن نيستند».
و مىفرمايد:
﴿فَأَنذَرْتُكُمْ نَارًا تَلَظَّى (14) لَا يَصْلَاهَا إِلَّا الْأَشْقَى (15) الَّذِي كَذَّبَ وَتَوَلَّى (16)﴾ [الليل:14 - 16]
«و به شما نسبت به آتشى که زبانه مىکشد، هشدار دادم و تنها بدبخت ترين انسان ها، واردش مىشود؛ کسى که (حق را) انکار کرد و روى گرداند».
سرپيچى و روي گردانى، غيز از تکذيب و انکار است. الله متعال مىفرمايد:
﴿فَلَا صَدَّقَ وَلَا صَلَّى (31) وَلَكِن كَذَّبَ وَتَوَلَّى (32)﴾ [القيامة: 31 - 32].
«(انسان کافر) نه (پيامبر را) تصديق نمود و نه نماز گزارد.؛ بلکه تکذيب کرد و روى گرداند».
بدين سان سرپيچى را در برابرِ عمل قرار دارد نه در برابر تصديق؛ لذا سرپيچى و روي گردانى به معناى روي گردانى از اطاعت است.
کفر، همان گونه که در اعتقاد يا با انکار حقيقت است، در عمل نيز مىباشد؛ در نتيجه هم کفر اعتقادى و گفتارى وجود دارد و هم کفرِ عملى. هم چنين کفرى که با روي گردانى، سرپيچى و ترک کردن و رد نمودن است. بنابراين، روي گردانى از دين الله متعال، بدين معناست که بنده، نه آن را بياموزد و نه به آن عمل کند و نسبت به ترک فرمان هاى الهى يا دورى از کارهاى حرام و جعل و بي اطلاعى از احکام شرعى، بي پروا باشد.
بندهى مکلّفى که از فراگيرى دين و عمل به آن، روي گردان است، با انجام هيچ يک از کارهاى نيکى که جزو شاخههاى ايمان به شمار مىآيد يا به خاطر برخوردارى از پاره اى از ويژگي هاى نيک، از اين قاعده- يعنى ناقض دهم که مستلزم عدم اقرار بنده به شهادتين است- مستثنا نمىباشد؛ زيرا بسيارى از ويژگي هاى نيک مانند نيکى به همسايه، ميهمان نوازى، خوددارى از اذيت و آزار ديگران، نيکى به پدر و مادر، زدودن اشياى آزاردهنده از سرِ راهها، صدقه دادن و امانت دارى و امثال آن، ميان کافر و مسلمان، يکسان است. اين جاست که بايد بدانيم روي گردانى از دين الله متعال، زمانى منتفى است و بنده، از اين مسأله به عنوان يکى از نواقض اسلام، در سلامت است که يکى از واجبات ويژهى اسلام را انجام دهد؛ يعنى به يکى از اعمالى چون نماز، زکات، روزه و حج که جزو ارکان اسلام مىباشد و پيامبر صلى الله عليه وسلم آن را آورده است، عمل کند؛ به عبارتى اگر با ايمان و اميد به پاداش الهى، به بخشى از ارکان اسلام عمل نمايد، از خطرِ روي گردانى از دين که نقض اسلام محسوب مىشود، بدور و سالم مىباشد.
شيخ الاسلام، ابن تيميه رحمه الله مىگويد: «شخصى که به هيچ يک از واجبات خاص و ويژه اى که محمد مصطفي صلى الله عليه وسلم آورده است، عمل نمىکند، به الله و پيامبرش ايمان ندارد و مسلمان به شمار نمىآيد». [المجموع، ابن تيميه، ج7، ص621].
انواع روي گرداني از دين الهي
بنابراين، دو نوع روي گردانى از دين الهى وجود دارد:
يکم: باعث خروج بنده از اسلام است.
دوم: بنده را از دايرهى اسلام، اخراج نمىکند.
نوع اول که مورد اشارهى علامه محمد بن عبدالوهاب بوده است، بيان شد؛ اما نوع دوم، اين است که بنده، با اين که از اصل ايمان برخوردار است، شهادتين مىگويد، ولى از انجام واجبات، سرپيچى و روي گردانى مىنمايد.
آيا کسي بخاطر ندانستن و فرانگرفتن دين معذور است؟
نکته: نادانى وجهالت براى کسى که از فراگيرى دين و عمل به آن، روي گردان است و مىتواند جهلش را برطرف سازد، عذر به شمار نمىآيد؛ و گرنه، جهل از علم بهتر بود.
ابن القيم مىگويد: «هرکس، از ره جويى به وحى الهى که همان علم الهى و فراگيرى دينِ اوست، روي گردان باشد، ناگزير روز قيامت خواهد گفت:
﴿حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَالَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ (38)﴾ [الزخرف: 38].
«اى کاش ميان من و تو (اى شيطان هم نشينم) به اندازهى شرق و غرب فاصله بود؛ چه هم نشين بدى بودي»!.
يک سؤال: با توجه به اين که الله متعال مىفرمايد: ﴿وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ﴾، [سورهى اعراف، آيهى 30؛ يعنى: «و گمان مىکنند هدايت يافته اند»]. آيا عذرِ کسى که در ضلالت و گمراهى به سر مىبرد و خود را هدايت يافته مىپندارد، پذيرفته مىشود؟
پاسخ: خير؛ اين شخص و هر گمراهى که منشأ و سبب ضلالتش، روي گردانى از وحى و علمى باشد که پيامبر صلى الله عليه وسلم آورده است، هرچند خود را هدايت يافته بپندارد، هيچ عذرى ندارد. زيرا کوتاهى، از خودِ اوست که از پيروى از دعوت گرِ هدايت، روي گردانى کرده است و به خاطر اينِ کوتاهى و روي گردانى، هيچ عذرى از او پذيرفته نيست. بر خلاف کسى که رسالت و پيام الهى به او نمىرسد و خود نيز توانايى رسيدن يا دست يابى به آن را ندارد. روشن است که حکمش فرق مىکند. هشدار قرآن، دربارهى دستهى اول مىباشد؛ اما قرآن، نشان گر اين است که الله متعال، هيچ قومى را پيش از اتمام حجت، عذاب نمىکند» [مفتاح دار السعادة، ابن القيم، ج1، ص43].
آيا بين شوخي و جدي بودن يا ترس داشتن در اين نواقض عذر مىباشد؟
سپس مؤلف رحمه الله، در پايان مىگويد: «شوخى، جدى و ترس دربارهى همهى اين نواقض، يکسان است؛ مگر اين که اجبارى در کار باشد».
پيش تر، در ناقض ششم، پيرامون شوخى سخن گفتيم و دريافتيم که ارتکاب هر يک از نواقض اسلام، هر چند از روى شوخى باشد، کفر است؛ همان گونه که الله متعال به کفرِ مسخره کنندگان، حکم فرموده است:
﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ (65) لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ﴾ [التوبة: 65 - 66].
«و اگر آنان را بازخواست کنى، مىگويند: ما فقط شوخى و بازى مىکرديم. بگو: آيا الله، و آيات و پيامبرش را به مسخره مىگيريد؟ عذر و بهانه نياوريد؛ به راستى پس از ايمانتان، کفر ورزيده ايد».
اين، حکمِ شوخى است؛ لذا ناگفته پيداست که هرکس، به جدى مرتکب هر يک از نواقض اسلام شود، به مراتب کفر و جرمش بيشتر خواهد بود و هيچ اختلافى در اين باره وجود ندارد. ابن نجيم مىگويد: «هرکس به شوخى يا به جدى، کُفر بگويد، از ديدگاه همهى علما، کافر است و اعتقادش، اعتبار ندارد». [البحر الرائق، ابن نجيم، ج5، ص134].
کسى که از روى ترس، کفر بگويد، معذور نيست، مگر اين که مجبور باشد؛ يعنى به عنوان مثال شمشيرى روى گردنش بگذارند و از او بخواهند که کفر بگويد - مثلاً به پيامبر صلى الله عليه وسلم دشنام دهد يا براى بتى سجده کند- در صورتى که قلبش به ايمان، آرام و مطمئن باشد، عذرش پذيرفته است. همان گونه که الله عزوجل مىفرمايد:
﴿مَن كَفَرَ بِاللَّهِ مِن بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ (106)﴾ [النحل: 106].
«هر کس پس از ايمان آوردن کافر شود، (گرفتار عذاب مىگردد) جز آن که به کفر مجبور شود و قلبش به ايمان، آرام و مطمئن باشد؛ ولى کسانى که سينهى خويش را براى پذيرش کفر گشوده اند، خشم و غضب الله بر آنان است و عذاب بزرگى در پيش دارند».
شيخ الاسلام ابن تيميه مىگويد: «در مجموع، هرکس، کفر بگويد يا عملِ کفرآميزى انجام دهد، کافر است؛ گرچه خود قصدِ کفر نداشته باشد. زيرا کم تر کسى، آهنگِ کفر مىکند يا به کفر، روى مىآورد».
کفر، حکمى شرعى است و به کسى کافر گفته مىشود که الله و پيامبرش به کفر او حکم کرده باشند؛ لذا تکفير، حقّ هيچ کس نيست و حقّى است که ويژهى الله عزوجل مىباشد.
حکم کسي که جاهل باشد و آگاهي به اين نواقض نداشته باشد چيست؟
جهل و ناآگاهى نسبت به دينِ الله، پايه و اساسِ تمام مصيبت ها و بدي هاست؛ منشأ همهى گناهان بزرگ و کوچک، جهل و بي علمى است و اين گناهان بندگان است که دنيا به سوى بدى و تباهى مىکشاند. لذا پايه و منشأ همهى بدي ها، جهل است. تمام بدي ها و ويژگي هاى نکوهيده، نتيجهى جهل است و همهى ويژگي هاى نيک و ستوده، ثمرهى علم. همان گونه که گفته اند: «بهترين نعمت، عقل و بدترين مصيبت، جهل است».
جهل، ردههاى گوناگونى دارد و جاهلان، با هم متفاوتند و گاه اين تفاوت ها، به اندازهى فاصلهى ميان زمين و آسمان است. البته اين طور نيست که هر جاهلى، معذور باشد.
جهل و ناآگاهى از اصول دين و اساسي ترين مسايل اعتقادى، عذر نيست؛ توحيد و يگانه دانستن الله در عبادت و کنار نهادن همهى معبودان باطل، هدف و کنهِ شهادتين، و فحواى دين اسلام مىباشد؛ از اين رو شريعت به مسايل عقيتى و دانستن اصول دين، تأکيد فراوانى کرده است. اصل بر اين است که جهل در رابطه با اصول دين و احکام ثابت و نمايانِ آن، اعتبار ندارد و عذر، محسوب نمىشود؛ زيرا همان گونه که امام شافعى گفته است: اگر عذر جاهل پذيرفته مىشد، جهل از علم و دانش، بهتر بود.
لذا جهلِ مشرکانى که کنار قبور، و بر سرِ مزارها قربانى مىکنند و مردهها را به فرياد مىخوانند و از آن ها مدد مىجويند يا از مردگان، درخواست آمرزش و شفاعت مىکنند، عذر نيست و بنا بر آموزههاى دين اسلام، شرک اکبر به شمار مىآيد. الله متعال مىفرمايد:
﴿قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (162) لَا شَرِيكَ لَهُ وَبِذَلِكَ أُمِرْتُ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ (163)﴾ [الأنعام: 162 - 163].
«بگو: همانا نماز و قربانى و زندگى و مرگم، از آنِ الله، پروردگار جهانيان است. شريکى ندارد؛ و به توحيد امر شده ام و من، نخستين مسلمانِ (امتم) هستم».
و مىفرمايد:
﴿وَمَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ (117)﴾ [المؤمنون: 117].
«و هرکس، معبود ديگرى با الله بخواند، هيچ دليل و برهانى ندارد و جز اين نيست که حسابش نزد پروردگار اوست. بى گمان کافران رستگار نمى شوند».
ناسزاگويى به دين يا به ريشخند گرفتن اسلام و نکوهش آن نيز همين گونه است؛ يعنى جهلِ کسى که به اسلام، ناسزا مىگويد يا بر آن خرده گيرى مىکند و آن را به ريشخند مىگيرد، پذيرفته نيست و چنين شخصى معذور نمىباشد، مگر کسى که تازه مسلمان است يا در منطقه اى دور از مراکز علمى يا در ميان کفار، سکونت داشته است. عذرِ کسى که در ميان مسلمانان بوده است، دربارهى جهل يا عدمى آگاهى از ارکان اسلام و کارهاى حرامى چون زنا، هم جنس بازى و شراب خوارى که حرمتشان بر کسى پوشيده نيست، قابل قبول نمىباشد.
البته عذرِ تازه مسلمانِ ناآگاه يا کسى که دور از سرزمين هاى اسلامى يا دور از مناطق و مراکز علمى زندگى مىکند و از روى ناآگاهى، برخى از واجبات، مانند نماز و زکات را ترک گفته يا مرتکب عمل حرامى چون شراب خوارى شده است، پذيرفته مىباشد و ائمه رحمهم الله، در موارد فراوانى اين مسأله را ذکر کرده اند.
امام قرافى مىگويد: «جهل بر دو نوع است:
نوع اول: جهلى است که شريعت درباره اش آسان گرفته و از کسى که دچار اين جهل مىباشد، درگذشته است. ضابطه اش، اين است که هرچه پرهيز از آن در حالتِ عادى، غيرممکن يا دشوار باشد، بخشيده مىشود.
نوع دوم: جهلى است که شريعت درباره اش جدّى گرفته و کسى را که دچار اين جهل است، نمىبخشد. زيرا جزو مواردى است که پرهيز از آن ممکن و آسان مىباشد و از اين رو کسى که دچار چنين جهلى است، بخشيده نمىشود. اين نوع جهل، دربارهى اصول دين، اصول فقه و پاره اى از فروع آن، موجّه و قابل قبول نيست. زيرا شارع، دربارهى همهى باورها و اعتقادات، خيلى جدّى گرفته است؛ به گونه اى که اگر انسان، همهى سعى و تلاش خود را براى کسب علم دربارهى صفتى از صفات الهى يا ساير مسايل مربوط به اصول دين به کار گيرد و با اين حال، جهلش برطرف نشود و باورى نادرست در اصول اعتقادى داشته باشد، بنا بر ديدگاه مشهور، کافر است و هميشه در آتش دوزخ خواهد ماند». [الإعلام بقواطع الإسلام، امام قرافى، ص76].
ابن رجب مىگويد: «الله متعال و رسول الله صلى الله عليه وسلم حلال و حرام را به روشنى بيان کرده اند؛ البته برخى از مسايل، روشن ترند و حکم آن ها واضح و مشهور مىباشد و جزو اساسي ترين مسايل دين به شمار مىآيند و شک و ترديدى دربارهى آن ها وجود ندارد؛ در سرزمين اسلامى، جهلِ هيچ کس دربارهى چنين مسايلى، عذر موجّهى نيست که پذيرفته شود. برخى از مسايل، بدين اندازه واضح و روشن نيستند و پاره اى از مسايل، فقط براى علما و کارشناسان علوم اسلامى، شناخته شده هستند و در ميان علما، پيرامون حلال بودن يا حرام بودن آن ها، اتفاق نظر وجود دارد، ولى بر عموم مردم، پوشيده است. علاوه بر اين، مسايلى هم وجود دارد که محل اختلاف علماست و دربارهى جواز يا عدم جواز آن ها، ديدگاههاى متفاوتى در ميان علما به چشم مىخورد». [جامع العلوم والحکم، ابن رجب، ص83].
ابن تيميه ضمن نکوهشِ اهل کلام مىگويد: «اگر کسى در رابطه با مسايلِ مبهم و پوشيده اشتباه کند، فقط خطاکارى است که دچار لغزش و اشتباه شده است و دليلى بر کفرِ چنين فردى وجود ندارد؛ ولى در رابطه با مسايل کاملاً آشکارى چون توحيد در عبادت الله يکتا و نهى از عبادت غيرالله اعم از فرشتگان، پيامبران، ماه و خورشيد، ستارگان، بت ها و ديگر مسايلى که همهى مسلمانان - عام و خاص- مىدانند که جزو اسلام و از بارزترين شعاير دينى است و حتى يهوديان و نصراني ها نيز خبر دارند که محمد صلى الله عليه وسلم با چنين مسايلى برانگيخته شده و مخالفانِ چنين قضايايى را تکفير کرده است، هيچ عذرى پذيرفته نيست؛ دستور پيامبر صلى الله عليه وسلم دربارهى نمازهاى پنج گانه، دشمنى با يهود و نصارا، مجوسيان، ستاره پرستان و مشرکان، و هم چنين حرام بودن کارهاى زشتى چون زنا، ربا، قمار، شراب خوارى و امثال آن، جزو مسايلى است که بر هيچ کس پوشيده نمىباشد، ولى بسيارى از اهل کلام، دربارهى چنين مسايلى لغزيده اند و از اين رو مرتد و کافر مىباشند». [مجموع الفتاوى، ابن تيميه، ج4، ص54].
حکم کفر شخص معين
شيخ سليمان بن سحمان نجدى مىگويد: «گفتن اين عبارت به صورت مطلق که "فلان سخن کفر است و نمىتوان به کافر بودن گوينده اش حکم کرد"، جهل شديدى است؛ زيرا اين عبارت، فقط بر شخصِ معين منطبق مىگردد و تکفير يک شخص معين، مسألهى مشهورى است. يعنى اگر کسى سخنى بگويد که گفتن آن کفر است، دربارهى گوينده اش گفته مىشود: کافر است؛ البته براى تکفير شخصِ معين، بايد بر او اتمام حجت شود و اين در رابطه با مسايلى چون تقدير و رجاء (اميد) است که دليلشان بر برخى از مردم مبهم يا پوشيده مىباشد و ديدگاههايى انحرافى درباره اش از سوى اهل هوا و هوس مطرح شده است؛ به گونه اى که پاره اى از سخنان و ديدگاههايشان، به سبب ردّ برخى از دلايل متواترِ کتاب و سنت، حاوى مسايل کفرآميزى است. گفتن سخنى که در آن پاره اى از نصوص (متون ثابت ديني) رد مىشود، کفر است؛ ولى دربارهى گوينده اش، به کفر حکم نمىگردد؛ زيرا احتمال دارد يکى از موانع تکفير، مانند جهل يا بي اطلاعى گوينده از اصلِ نص، وجود داشته باشد و همان گونه که شيخ الاسلام ابن تيميه - قدّس الله روحه- در بسيارى از کتاب هايش گفته است، احکام شرعى پس از ابلاغ و اتمام حجت، لازم مىگردد. وى، گفته است: در رابطه با مسايل مبهم، هيچ کس تکفير نمىشود؛ ولى روي کرد منحرفانه اى که برخي ها دربارهى مسايل آشکار يا اساسى دين دارند، مانع از تکفيرشان نيست. ابن تيميه پس از بيان اين مسأله، نام تعدادى از کسانى را که به انحرف رفته اند، به عنوان کافر ذکر کرده است».
در نتيجه کسانى که جهل را به طور مطلق دربارهى همهى مسايل، به صورتى يکسان، عذر دانسته اند يا عذر نداسته اند، بر خلافِ دلايل روشن کتاب و سنت و ديدگاه ائمه حرکت کرده و آهنگِ نادرستى داشته اند. لذا کسى که عذر به جهل يا عذرِ ديگرى دارد و عملى انجام مىدهد که ارتکاب آن کفر است، لزوماً تکفير نمىشود مگر در صورتى که شرايط تکفير يک شخص معيّن در او يافت شود و هيچ مانعى براى تکفير او وجود نداشته باشد. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا﴾ [الإسراء: 15].
«و تا پيامبرى نفرستيم، هيچ کس را عذاب نمى کنيم».
ابن تيميه مىگويد: «تکفيرِ يک شخصِ معين، شرايط و موانعى دارد و تکفير مطلق، لزوما به معناى تکفير يک شخص معين نيست، مگر در صورتى که شرايط تکفير در شخص، يافت شود و هيچ مانعى براى تکفير وجود نداشته باشد. امام احمد و عموم فقهايى که اين مسايل و عوامل تکفير را به طور کلى ذکر کرده اند، کم تر کسى را به طور مشخص تکفير نموده اند و اين، مسألهى مذکور را تقويت مىکند». [الفتاوى، ابن تيميه، ج12، ص487]. ابن تيميه هم چنين گفته است: «حکم به کافر بودن يک شخص معين يا دوزخى بودن او، بايد بنا بر دليل معين و روشنى باشد و اين، به ثبوت شرايط تکفير و نبودن موانع آن، بستگى دارد». [الفتاوى، ابن تيميه، ج12، ص498].
ابن عبدالوهاب مىگويد: «مسألهى تکفير يک شخص معيّن، مسألهى مشهورى است؛ يعنى اگر کسى سخنى بگويد که گفتن آن کفر است، به طور کلى دربارهى گوينده اش گفته مىشود: کافر است؛ البته براى تکفير شخصِ معين، بايد بر او اتمام حجت شود». [الدررالسنية، ابن عبدالوهاب (8/ 244)].
ابن القيم مىگويد: «اتمام حجت با اختلاف زمان، مکان و اشخاص، متفاوت است؛ نحوهى اتمام حجت الهى بر کفار در هر زمان و در هر منطقه و ناحيه اى متفاوت بوده است؛ همان گونه که دربارهى افراد نيز متفاوت مىباشد؛ يعنى متناسب با شخصيت آن ها. و اين به عقل و قدرت تشخيص آن ها بستگى دارد، مانند خردسال، ديوانه يا کسى که زبان گوينده را نمىفهمد و مترجمى هم براى ترجمه وجود ندارد». [طريق الهجرتين، ابن القيم، ص414].
کسى که حجت قرآن يا سنت، به صورتى به او برسد گه اگر خواسته باشد، درکش مىکند، ولى به آن توجه نمىنمايد، جهلش پذيرفته نيست و کوتاهى از خود اوست که حجت قرآن يا سنت را درنيافته است؛ در حقيقت، از فهم قرآن وسنت، روي گردانى کرده است. الله متعال مىفرمايد:
﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ﴾ [الأحقاف: 3].
«و کافران از هشدارى که داده مىشوند، روى گردانند».
حكم كسي كه در ارتکاب اين نواقض تأويل و توجيه داشته باشد چيست؟
نکته: اصل بر اين است که تأويلِ کسى که يکى از نواقض اسلام را مرتکب مىشود، قابل قبول نيست؛ زيرا هيچ کس بدون تأويل شرک و ظلم به الله عزوجل و پيامبر صلى الله عليه وسلم را و ساير نواقض اسلام را مرتکب نمىشود و هرکس، تأويل خودش را دارد که برخاسته از شبههى قلبى اوست و براى باورش، ادعاهايى هم مطرح مىکند؛ حتى بت پرستان. همان گونه که الله عزوجل سخن کافران به پيام آور الهى را چنين حکايت فرموده که به پيامبرخدا صلى الله عليه وسلم مىگفتند:
﴿إِنْ أَرَدْنَا إِلَّا إِحْسَانًا وَتَوْفِيقًا﴾ [النساء: 62].
«قصدى جز نيکى و ايجاد سازش نداشتيم».
الله متعال، مىفرمايد:
﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا (60) وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا إِلَى مَا أَنزَلَ اللَّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودًا (61) فَكَيْفَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ثُمَّ جَاءُوكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنَا إِلَّا إِحْسَانًا وَتَوْفِيقًا (62) أُوْلَئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَعِظْهُمْ وَقُل لَّهُمْ فِي أَنفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغًا (63)﴾ [النساء: 60 - 63].
«مگر نمى بينى کسانى را که گمان مىبرند به آن چه بر تو و پيش از تو نازل شده، ايمان آورده اند و مىخواهند طاغوت را داور قرار دهند، حال آن که دستور يافته اند به طاغوت کافر شوند؟ شيطان مىخواهد آنان را به گمراهى دور و درازى دچار نمايد و هنگامى که به آنان گفته شود: به آن چه الله نازل کرده است و به سوى پيامبر روى آوريد، منافقان را خواهى ديد که از تو روى مىگردانند. پس چگونه است که چون به سبب کردارشان مصيبتى به آنان مىرسد، نزدت ميايند و به الله سوگند ياد مىکنند که قصدى جز نيکى و ايجاد سازش نداشته ايم. الله از آنچه در دل هايشان مىگذرد، آگاه است؛ پس از آنان روى بگردان و آنان را پند بده و به آنان سخن رسايى بگو که در آن ها اثر نمايد».
پايان